تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
پلكان هست جاى نشيمن دانشمندان بوده « 1 » است كه به درجات گوناگون بوده‌اند . پست‌ترين ايشان كيمياگران بودند كه زر و سيم مىساختند و جايگاهشان پائين‌ترين پله‌ها بود . در گزارش مناره‌ى دريايى اسكندريه نيز مبالغت بسيار كرده‌اند كه از واقع بدور است . گويند : [ هنگامى كه ذوالقرنين خواست منارهء اسكندريه را بسازد اندازه‌اى معين از سنگ برگرفت و همان اندازه از آهن و همانندش ، مس ، سرب ، قصدير ، سنگ صوّان ، زر ، سيم ، و همچنين از سنگها و فلزات ديگر ، و آنها را يك سال در دريا نهاد و سپس بيرون آورد و پس از بررسى دريافت كه همهء آنها تغيير كرده يا از وزن آن كاسته شده است مگر شيشه ، كه هيچ دگرگونى و كاهش ندارد پس دستور داد پايهء آن مناره را از شيشه نهند و بر سر آن آينه‌اى نهاد كه چون در آن مىنگريستند كشتىها را كه از بندرهاى فرنگ و يا از قسطنطينيه يا از جاى ديگر ، براى يورش بر اسكندريه بيرون مىآمد مىديد ، اين به زيان روم بود كه نمىتوانست بر اسكندريه يورش برد ] . چون در اسكندريه گرمابه‌اى بود كه شستشو در آن پيسى و بيماريهاى ديگر تن را مىزدود ، پادشاه روم كه سليمان نام داشت ، دچار بيمارى پيسى شد و خواستند ديگرى را به جاى او برگمارند و او مهلت گرفت تا به گرمابهء اسكندريه رود و باز گردد ، هر گاه بهبود نيافت هر چه خواهند بكنند . گويند : اين پادشاه آگاهانه خود را به بيمارى زده بود تا بتواند به بهانهء گرمابه ، به اسكندريه درآيد و آينهء [ جهان‌نماى ] آتشگاه را ويران كند . او با يكهزار كشتى روانه شد ، آييننامهء گرمابه نيز اجازه نمىداد از درآمدن هيچ بيمار جلوگيرى شود ، پس چون رسيد درها را كه به سوى دريا بود گشودند و او به درون گرمابه كه در ميان شهر نزديك مجلس دانشمندان بود رفت پس از چند روز شستشو گفت بيمارى من پايان يافت . او انديشيد كه : اين گرمابه خطرناك‌تر از آينهء مناره است و چون لشگريانش بر شهر چيره بودند دستور داد [ 262 ] گرمابه را كور كردند و آينه را بركندند . پس دو كشتى براى آزمايش به سوى قسطنطينيه و فرنگ و كسى را نيز به بالاى مناره فرستاد تا كشتيها را بپايند ، آيا تا قسطنطينيه و فرنگ ديده مىشوند يا نه ؟ به دو گفته شد كه چون اندكى از اسكندريه دور شدند از چشم ما بماندند . پادشاه كه از خطر آينه مطمئن شد به كشور خود بازگشت . نيز گويند : [ نخستين كس كه آتشگاه را ساخت زنى به نام دلوكه دخت زبا « 2 » بود كه نامش در عنوان « حايط العجوز » و جز آن خواهد آمد ] . برخى نيز گويند : [ بنيان‌گذار آن ، شاه زنى از شاهان روم به نام قلبطره « 3 » است و او را همان كس دانند كه خليج را به اسكندريه رسانيد و پيش از آن اين آب تنها به ديه « كسسا » مىرسيد . گزارشهاى مصر و اسكندريه و آينهء مناره از آن دست سخنان است كه گويند : « دربارهء دريا ، هر چه خواهى گو . » ] كه بيشتر دروغ يا مبالغه آميز است ، كه جز نادانش نپذيرد . من خود به اسكندريه رفتم و خيابانگردى نمودم و چيزى شگفت انگيز نديدم ، جز يك ستون معروف به ستون « سوارى » كه جلو يكى از دروازه‌هاى آن به نام « باب الشجره » نهاده شده است ، كه براستى بزرگ و شگفت‌انگيز است و مانند ستونى گرد و بلند ، يكپارچه ، بر روى سنگى مكعب نيز يكپارچه همچون يك خانه نهاده شده است . بر سر اين ستون نيز سنگى ديگر است همانند سنگ زيرين آن ، اين كاريست كه مردم روزگار ما از آن ناتوانند ، جدا كردن آن سنگ از معدنش و آوردن آن از آنجا بدينجا و ايستادن آن بر سنگ مكعب زيرين و نهادن مكعب ديگر بر بالاى آن ، در توان ايشان نيست ،
هامش
( 1 ) . اين گونه توصيف از باشگاه ورزشى شهر اسكندريه كه وقتى دانشگاه درجه اول خاورميانه را در خود مىداشت ، ناشى از قطع رابطهء ژرف ميان نسل جديد مردم آنجا با گذشتهء درخشان آنست ، كه خود نتيجه دو قرن حكومت مذهب مسيحى متعصب قسطنطينيه و سپس يورش عربها بر مصر بود ، كه ياقوت در سدهء هفتم آنست . ( 2 ) . متن : زبا . زبا نام دختر عمر از عمالقهء افسانه‌اى عرب نيز هست ، ولى اين نام در ديگر جاها و فهرست وستنفلد : ريا ديده مىشود . ( 3 ) . در چ ع 1 : 378 : 10 قلو بطره است كه همان كلئوپاترا ، يكى از هفت ملكه مصر باشد ( لغتنامه دهخدا ) .