تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
من آب را به همه جاى شهر رسانيدم تا كارگران براى جا به جا كردن آن رنج نبرند ، من راهروها را براى رهنوردان هموار كردم و آنها را به دريا رسانيدم و برخورد آنها را از راست و چپ در « قبّه » نهادم . در آن هنگام نود هزار تن در آنجا كار مىكردند كه خداوندى جز يعمر پسر شدّاد نمىشناختند . تاريخ اين خط يكهزار و دويست سال بود ] . ابن عفير گويد : [ نخستين بنيان‌گذار اسكندريه جبير موتفكى « 1 » است كه با هفتاد هزار بنا ، هفتاد هزار خندق كار ، هفتاد هزار پل ساز ، مدت دويست سال در آن ساختمان مىكرد . پس بر تنهء دو ستون كه نزديك « بقرات » در اسكندريه است ، و از مس ريخته شده و به نام « مسلّتين - دو سوزن » شناخته مىشوند ، چنين نبشت : ( من جبير موتفكى اين شهر را ساختم در حالى كه جوانى نيرومند بودم ، پيرى و سستى مرا فرانگرفته بود دارايى را در خمره‌هاى جبيرى جا دادم و طبقى مسين بر سر آنها نهادم و در ته ديها نهادم ) اين دو ستون اكنون نزديك مسجد رحمت در اسكندريه است ، گويند كه به خط حميرى بر آنها چنين نوشته بود « 2 » : [ من شداد پسر عاد هستم كه ستونها برپا داشتم ، سپاهيان بسيجيدم ، سدها بر دره‌ها بستم ، اين ستونها را نيز در حال سلامتى و نيرومندى برپا نمودم هنگامى كه از پيرى و مرگ خبرى نبود ، گنجينه‌اى در پنجاه گز زير دريا نهادم كه دست هيچ امتى بدان نرسد مگر امت محمد ( ص ) كه آخرين امتها است ] . نيز گويند : [ آنچه جبير موتفكى را به ساختن آن واداشت اين بود كه در يك غار در كرانهء دريا تابوتى مسين به دست آورد چون آن را باز كرد تابوتى سيمين در آن ديد ، چون آن را باز كرد قلكى از سنگ الاس در آن يافت ، چون آن را باز كرد سرمه‌دانى ديد از ياقوت سرخ كه ميلهء آن از زبرجد سبز بود ، پس يكى از غلامان خود را خواسته به يكى از دو چشم او با آن سرمه كشيد ، پس غلام توانست جاى گنجينه‌ها و كانهاى زر را در زيرزمين و غوصگاه مرواريد را در ته درياها ببيند . جبير موتكفى توانست با كمك آن به ساختمان اسكندريه آغاز كند او ستونها از زر و سيم پر از جواهر گوناگون در آن مىنهاد ، چون بلنداى ساختمان به يك گز رسيد ، بامدادان آن را ديد كه نشست كرده است ، پس دوباره آن را ساخت و باز فرو رفت و همين رفتار را تا يكصد سال تكرار كرد تا خسته شد . در آنجا شبانى در كرانهء دريا بود كه هر شب يك گوسفند از گلهء او كم مىشد ، پس شبى را بيدار ماند كه ناگاه [ 259 ] دختركى زيبا را ديد كه از دريا برآمد و يك گوسفند بربود ، شبان او را پيش از آنكه به دريا باز گردد بگرفت و چنگ در موى او انداخت ، و پس از ساعتى كشاكش دختر تسليم شده را به خانه برد . دختر تا چندى جز اندكى نمىخورد ، پس مرد با او نزديك شد و او را آبستن كرد ، كم‌كم دختر با او و خانواده‌اش دوست شد ، پس داستان فرو نشستن ساختمانهاى شهر را به گفتند و از اينكه اگر شبانگاه بيرون شوند ربوده مىشوند شكايت كردند ، دختر براى ايشان با تنديسى طلسم ساخت پس ساختمانها پايدار ماند و شهر پايان يافت . جبير موتفكى پانصد سال در آنجا پادشاهى بىهمآورد بود . او بود كه دو ستون معروف به « مسلّتين - دو سوزن » را برپا داشت ، او هفتصد كارگر را براى كندن و تراشيدن اين دو ستون به كوه « بريم » سرخ فرستاد و ايشان آن را تراشيده بدانجا آوردند و غلامى از آن او به نام « قطن » پسر « جارود » « 3 » مؤتفكى آنها را برپا داشت ] . او نيرومندترين مخلوق بود . پس چون آنها را بر روى دو سرطان مسين قرار داد چند بقرهء مسين نيز پيرامن آنها
هامش
( 1 ) . از افسانه‌هاى جهودى « مؤتكفات » گرفته شده است كه در تفاسير براى آيهء مباركهء 9 : 69 و 69 : 9 نيز اشاراتى بدان هست . ن . ك ترجمهء تجارب الامم مشكويه 5 : 485 . ( 2 ) . چيزى همانند اين را مسعودى در مروج الذهب افست چ دمينار 1886 ، 2 : 421 آورده است . ( 3 ) . متن : جاود . در فهرست وستنفلد و در ج 5 ص 28 : جارود . در چاپ بيروت 1979 : حارود است ، مىتوان آن را صفت از ريشه « جرد » به معنى لختى ، بىنوايى ، سختى و قحطى دانست كه اين نام مستعار را از آن ساخته‌اند . « جارود » نام چند تن از محدّثان كهن و نيز كسى كه گروه مذهبى زيدى به دو نسبت دارد نيز هست كه به « جاروديّه » معروفند .