تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
شش درجه و يك سوم جا دارد ] . و در زيج بوعون درازاى اسكندريه 51 درجه و پهناى آن 31 درجه ، در اقليم سوم است و ديگران گفته‌اند در اقليم دوم است و در درازاى 51 درجه و 20 دقيقه و پهناى 31 درجه قرار دارد . در اينكه چه كسى بنياد اسكندريه را در مصر نهاد نيز اختلاف بسيار است ، براى دورى جستن از خستگى اندكى از آن را مىآورم . برخى گفته‌اند بنيان گذار اسكندريه ارم ذات العماد ( فجر 89 : 7 ) است . از پيامبر ( ص ) آورده‌اند كه گفت : [ بهترين اسلحه خانهء شما اسكندريه است ] . نيز گويند : « اسكندر » و « فرما » دو برادر بودند ، هر يك در مصر شهرى ساخت و به نام خود ناميد . چون اسكندر ساختمان شهر خود را به پايان رسانيد گفت : [ شهرى ساختم كه به خدا نيازمند و از مردم بىنياز است ، پس خوش و خرم تا امروز برجا ماند ] ، فرما نيز چون از آن خود را بساخت گفت : [ شهرى ساختم از خدا بىنياز و به مردم نيازمند ] . پس شكوه آن برفت و هيچ روز نباشد كه چيزى از آن نكاهد ، خداوند شن را فرستاد تا آن را بپوشانيد . از هر پسر معبد نقل است كه گفت : [ عمر پسر عبد العزيز اموى از من پرسيد : در كجاى مصر زندگى مىكنى ؟ گفتم : در فسطاط . گفت : آه ، بوى گند ! تو از جاى نيكوى مصر بدور هستى . گفتم : آن كجا است ؟ گفت : اسكندريه [ ] 257 ] گويند : [ هنگامى كه اسكندر خواست اسكندريه را بنياد نهد به يك هيكل مقدس يونانى درآمد و چند قربانى كرد و از خدا خواست كه دربارهء آن شهر او را آگاه سازد ، آيا به پايان خواهد رسيد ؟ پس در خواب ديد : گويا مردى از آن هيكل به در آمده مىگويد : تو شهرى خواهى ساخت كه در جهان نامبردار خواهد شد ، مردم بىشمار در آنجا خواهند زيست ، بادهاى خوش بر آن خواهد وزيد كه براى مردمش نيكو باشد و گرماى مسموم را از آن براند ، تيزى گرما و زمهرير سرما را از آن دور سازد ، شرور را از آن باز دارد ، جن زدگى در آن نبود ، اگر همهء شاهان جهان سپاهيان خود را بفرستند و آن شهر را در ميان گيرند ، آسيبى بدان نرسد . پس اسكندر آن را بساخت و اسكندريه ناميد ، و پس از پايان برفت و در خاور و باختر جهان گردش كرد و در « شهرزور » يا بابل درگذشت و جنازهء او را به اسكندريه برده و به خاك سپردند . ديگران گفته‌اند : آن كس كه آنجا را ساخت . اسكندر نخستين ذوالقرنين رومى بود كه اسك پسر سلوكوس نام داشت ، و اين جز اسكندر پسر فيلفوس است . اسكندر نخست است كه جهان را نورديد و به جايگاه تاريكى رسيد ، او است كه يار موسى ( ع ) و خضر ( ع ) شد و سد دربند را ساخت و چون به بن‌بست‌گاه رسيد يك مجسمه اسب مسين ساخت كه يك مردى مسين بر آن سوار است ، و افسار اسب را به دست چپ دارد ، بر دست راست او كه باز است نوشته شده : از اينجا راه نيست . چنين پندارند كه ميان او و اسكندر پايانين ، هماورد دارا ، كه بر سرزمين فارس چيره شد و يار ارسطاطاليس حكيم بود و پندارند تنها سى و دو سال زيست ، روزگارى دراز فاصله است . اسكندر نخستين چنان كه خدا در كتاب خود آورد پاكدين بود و عمرى دراز بزيست و جهان را بگرفت ، اسكندر پايانين فلسفه گرا بود و به جاودانگى جهان باور داشت ، چنان كه استادش ارسطاطاليس بر آن مىبود ، او دارا را بكشت . ولى چيرگى او از سرزمين روم و فارس درنگذشت ] . محمد پسر اسحاق گويد : [ يعمر پسر شدّاد پسر عاد پسر عوض پسر ارم پسر سام پسر نوح ( ع ) است كه اسكندريه را بنيان نهاد و آن كنيسهء « حنس » بود و در آن چنين نوشت : من يعمر پسر شدّاد ، اين شهر را بنيان نهادم ، من پلها و راه‌روها را پيش از آغاز به ساختمان آماده كردم [ 258 ]
هامش
منصور بن سليم ( درگذشته 673 ه . / 1257 م ) ؛ بوعلى حسن بن عمر بن حسن صبّاغ كتابى تحت عنوان در فضايل اين شهر نگاشت ؛ تاريخ اسكندريه تأليف محمد بن قاسم بن محمد نويرى اسكندرى مالكى ، وى در اين كتاب به نگارش امور عمده‌اى كه در آغاز سال 767 ه . ( 1365 م ) روى داد ، يعنى زمانى كه فرنگيها اسكندريه را اشغال و غارت كردند و زنان و مردان را به اسارت بردند ، در سه مجلد همّت گماشت . ابن حجر در الدرر ( ج 4 ، ص 142 ) به توصيف كتاب پرداخته و اوسناوى از وى گرفته است ( الاعلان : ترجمه : 2 : 291 - 292 )
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 230 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى