اسفس
[ ا ف ] با دو سين بىنقطه . از ديههاى مرو نزديك « فاز » است ، كه بدان « اسپس » « 1 » نيز گويند .
از آنجا است : خالد پسر رقاد پسر ابراهيم ذهلى اسفسى « 2 » .
اسف
[ ا س ] ديهى از بخشهاى نهروان از كارگزارى بغداد ، نزديك « اسكاف » .
بدانجا منسوب است : بو الحسن مسعود پسر جامع بصرى اسفى « 3 » . در بغداد ، از حسين پسر طلحهء نعالى [ كفشگر ] حديث نقل كرد و بومحمد عبد الله پسر احمد پسر خشّاب نحوى به سال 540 از وى نقل مىكرد .
اسفنج
« 4 » [ ا ف ] ديهى از خورهء [ 249 ] ارغيان از بخشهاى نيشابور كه آن را « سپنج » گويند .
از آنجا است : عامر پسر شعيب اسفنجى « 5 » .
اسفونا
[ ا ] نام دژى نزديك معرّة النّعمان در شام ، محمود پسر نصر پسر صالح پسر مرداس كلابى آن را بگشود . بويعلى عبد الباقى پسر بوحصن در ستايش او گويد :
عداتك منك فى وجل و خوف * يريدون المعاقل ان تصونا
فظلّوا حول اسفونا كقوم * اتى فيهم فظلّوا آسفونا « 6 »
ابو غالب معرى پسر مهذب [ همام پسر فضل ] در تاريخ خود گويد : [ محمود پسر نصر فرزند خود نصر را نزد فرماندار انطاكيه به گروگان نهاد تا اگر حلب را از عمويش عطيه بگيرد چهارده هزار دينار بدهد و دژ « اسفونا » را ويران كند . پس چون حلب را بگرفت دژ اسفونا را ويران كرد . او عزيز الدوله ثابت و شبل پسر جامع را بيرون فرستاد و ايشان مردمان « معره النعمان » و « كفرطاب » و روستاهايش را گردآورده ، دژ اسفونا را ويران كردند ] .
اسفيجاب
( اسپيجاب ) « 7 » [ ا ] در پايان ، باى يك نقطه ، شهرى بزرگ و برجسته از ورارود ، در مرز تركستان است ، سرزمينى گسترده ، با ديههايى بسيار هريك همچون شهرى در اقليم پنجم است . در درازاى جغرافيايى 98 درجه و يك ششم و پهناى جغرافيايى 39 درجه و 50 دقيقه جا دارد . از آبادترين شهرهاى جهان و از زيباترين و گستردهترين و خرمترين آنها بود . آبهاى روان و درخت فراوان و باغچههاى پرگل داشت . در خراسان و ورارود شهرى نبود كه خراج ندهد بجز اسفيجاب ، كه چون مرزگاهى مهم بود ، خراج را به ايشان مىبخشودند تا هزينهء جنگ افزار سازند و در آنجا بمانند . با شهرهايى همانند آن چون « طراز » ، « صبران » ، « سانيكث » ، « فاراب » نيز چنين مىكردند . تا هنگامى كه رويدادهاى روزگار بر ايشان تاختن گرفت . نخست خوارزمشاه محمد پسر تكش پسر آلپ ارسلان پسر آق سنقر پسر محمد پسر انوشتكين هنگامى كه ورارود را بگرفت و پادشاهى « خائنه » را برانداخت نتوانست آن را اداره كند ، زيرا كه هر گوشهء آن به
هامش
اسماعيليانى چون درگزينى را به نام باطنىگرى مىكشتند . در اين دوره جايى براى سنّى كشى نبود . ياقوت كه خود تسنّن قشرى دارد در سفر دراز خاوران تمايلات گنوسيستى پيدا كرده و به تناقضگويى افتاده است . بو القاسم اسفزارى براى گنوسيسم كشته شده است نه براى تسنّن . قشر گرايان سلجوقى با تسنن او كار نداشتند . اگر او مىتوانست سنّىنما باشد كشته نمىشد .
( 1 ) . متن : اسبس و القن .
( 2 ) . ش . ش : 1030 .
( 3 ) . ش . ش : 3039 .
( 4 ) . لسترنج : 418 .
( 5 ) . ش . ش : 1362 .
( 6 ) . [ دشمنان تو از بيم جان مىخواهند سنگرهاى خود را نگاه دارند ولى ايشان در « اسفونا » آسف ( پشيمان ) شدند ] .
( 7 ) . اين واژه را لسترنج : 9 مانند همهء جغرافيانويسان مسلمان كهن به صورت اسبيجاب با باى يك نقطهى آورد ، اينكه ياقوت آن را با « ف » اسفيجاب آورده است ، گويا از آن باشد كه اصل آن را با صداى « پ - سه نقطه » اسپيجاب مىداند .