تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
شد . اين را يكى از مردم اين جا برايم گفت .

اسحمان

[ ا ح ] هم وزن تثنيهء « اسحم » به معنى سياه ، و برخى ( ا ح ) گويند . نام كوهى است .

اسدآباذ

« 1 » [ ا س ] يا [ ا ] با ذال نقطه‌دار در پايان . شهرى است كه اسد پسر ذو السّرو حميرى هنگامى كه همراه تبع از آنجا مىگذشت آن را بساخت . فارسها سين آن را ساكن تلفظ كنند . شهرى است كه يك منزل از همدان دور است . در راه عراق . از آنجا تا آشپزخانهء كسرى سه فرسنگ و تا « قصر اللصوص » - كاخ دزدان « چهار فرسنگ » است . گروهى از دانشمندان از آنجا برخاستند مانند : بو عبد الله زبير پسر عبد الواحد پسر محمد پسر زكريا پسر صالح پسر ابراهيم اسدآبادى حافظ . از بويعلى موصلى و جز وى حديث شنيد و به سال 347 درگذشت . نيز اسدآباذ ديهى از كارگزارى بيهق و ديگرى از بخشهاى نيشابور است كه اسد پسر عبد الله قسرى آن را به سال 120 هنگامى كه به روزگار هشام پسر عبد الملك از سوى برادرش خالد فرماندار خراسان بود بنيان نهاد .

اسر

[ ا س ] شهرى است در سرزمين حزن بنى يربوع پسر حنظله . از نصر آمده است كه آن را يسر نيز گويند .

اسروشنه

« 2 » [ ا ش ن ] با شين نقطه‌دار . ابو سعد سين پس از الف را بىنقطه آورد . ولى معروفتر ، با شين نقطه‌دار است ، چنان كه در جايش گسترده‌تر خواهيم گفت . و آن شهرى در فرارود است .

اسطان

[ ا ] دژى مشهور از بخشهاى « خلاط » در ارمينيه است .

اسطوان

[ ا ط ] با طين بىنقطه . دژى در مرز روم و شام است كه سيف الدوله پسر حمدان به غزاى آن رفت و شاعر او [ بو العباس ] صفرى دربارهء آن چنين سرود : [ 246 ]
و لا تسألا عن اسطوان فقد سطا * عليها بانياب له و مخالب « 3 »
ولى من مىترسم كه با واژهء پيشين يكى باشد و خداى داناتر است .

اسطوخوذوس

« 4 » : پزشكان گويند كه اين واژه نام چند جزيره است به دريا كه گياهى دارويى در آنجا رويد و آن گياه را به نام جزيره خوانده‌اند .

اسفاقس

[ ا ق ] با دو سين بىنقطه و فاى به الف كشيده و قاف دو نقطه . نام شهرى از بخشهاى افريقيه ، چون از « قابس » به سوى باختر روى بدانجا درآيى و پس از دو منزل به مهديه رسى . بيشترين محصول آن زيتون است . و ديواره‌اى استوار از سنگ دارد .

اسفانبر

« 5 » [ ا ن ] همان اسبانبر است كه ياد شد . يكى از هفت شهر مداين [ تيسفون ] در عراق است و ريشهء آن « اسفانبور » بود كه به اسبانبر معرب گرديد .
هامش
( 1 ) . لسترنج : 211 - 263 . ( 2 ) . لسترنج : 504 . ( 3 ) . از « اسطوان » مپرسيد كه با نيش و دندان بر آن يورش بردند . دنبالهء اين شعر در « اشكونيه » در ص 260 آمده است . ( 4 ) . براى توضيح - چ ع ، ج 1 ، 455 ، س 11 . ( 5 ) . عنوان واژه در چ ع ، ج ، ص 246 س 9 چنين است . ولى در گزارش آن گويد : « و نون مكسوره » كه گويا چنان كه از چ ع ، ج 1 ، ص 237 ، س 7 برمىآيد مفتوحه درست باشد . وستنفلد در ج 5 ، ص 27 س 25 آن را « اسفانبره » و اسفانبور نيز آورده است .