اتتنى عن الحجّاج و البحر دوننا * عقارب تسرى و العيون هواجع
فضقت به ذرعا و اجهشت خيفة * و لم آمن الحجّاج و الامر فاظع
و حلّ به الخطب الّذى جاءنى به * سميع فليست تستقرّ الاضالع
فبتّ ادير الرّاى و الامر ليلتى * و قد اخضلت خدّى الدموع الدّوافع
فلم أر خيرا لى من الصّبر انّه * اعفّ و خير اذ عرتنى الفجائع
و ما آمنت نفسى الّذي خفت شرّه * و لا طاب لى ممّا خشيت المضاجع
الى ان بدا لى حصن اسبيل طالعا * و اسبيل حصن لم تنله الاصابع
فلى عن ثقيف ان هممت بنجوة * مهامه تعمى بينهنّ الهجارع
و فى الارض ذات العرض عنك ابن يوسف * اذا شئت منّا لا ابا لك واسع
فان نلتنى حجّاج فاشتقّ جاهرا * فانّ الّذى لا يحفظ الله ضائع « 1 »
پايان اين كشاكش آن بود كه عبد الملك بن مروان او را از دست حجاج امان داد ، و من داستان دراز آن را در كتاب « معجم الشعرا » ياد كردهام .
استا
[ ا ] با تاى دو نقطه بالا . در نسبت بدان نون افزايند . بوسعد گويد : از ديههاى سمرقند است .
بدان نسبت دارد : بوشعيب صالح پسر عباس پسر حمزهء خزاعى استانى « 2 » .
استاذبران
[ ا ب ] با تاى دو نقطه بالا و ذال نقطهدار بىحركت و باى تك نقطه . از ديههاى اصفهان است .
از آنجا است : بو الفضل محمد پسر ابراهيم پسر فضل استاذبرانى « 3 » . بوبكر پسر مردويه از وى روايت دارد .
استاذخرذ
[ ا خ ر ] با خا و ذال نقطهدار ، نخستين نيمهء آن مانند پيشين است . نام ديهى از رى است . [ 241 ]
استارقين
[ ا ] گمان دارم كه از ديههاى همدان باشد . شيرويه [ پسر شهردار ديلمى ] گويد : بدانجا منسوب است احمد پسر عباس پسر فارس بوجعفر استارقينى « 4 » ، كه از ابراهيم پسر سعيد جوهرى و محمد پسر هاشم بعلبكى و گروهى از مردم شام و مصر روايت دارد . قاسم پسر بوصالح و فضل پسر فضل كندى و جز اين دو نيز از وى روايت كنند . او مردى راستگو بود .
استان بهقباذ پايين « 5 » [ ا ن ب ق ذ ] يكى از خورههاى سواد كرانهء باخترى ( دجلهء تيسفون ) است از ديهها و تسوجهاى بنام آن « سيلحون » و « نستر » مىباشد .
استان بهقباذ بالا « 5 » [ ا ن ب ق ذ ] نيز در همان سواد باخترى است . از تسوجهاى بنام آن « فلّوجهء بالا » و « فلّوجهء پايين » و « عين تمر » است .
هامش
( 1 ) . عقربهاى چشم بستهء حجاج از پشت دريا نيز به من يورش آوردند . من بيمناك و هراسان شدم ، از حجاج اطمينان نداشتم ، مشكل من بزرگ و تن من لرزان بود ، همهء شب مىانديشيدم و مىگريستم و چارهاى جز شكيبايى نداشتم ، دلم آرامش نداشت ، خواب راحت از من ربوده شد تا آن كه دژ « اسبيل » نمايان شد . « اسبيل » دژى است كه دستى بدان نرسد . در بنى ثقيف پنهانگاههايى دارم كه تيزبين را كور مىكند . اى پسر يوسف ( حجاج ) بىپدر ! زمين خدا گشاده است ، اگر هم به من دست يا بى ، باز هم هر كه را خدا نگاهبان نباشد نابود شدنى است .
( 2 ) . ش . ش : 1311 .
( 3 ) . ش . ش : 2321 .
( 4 ) . ش . ش : 263 .
( 5 ) . متن : « استان البهقباذ الاسفل » و « . . . الاعلى » و « . . . الاوسط » اين مترجم واژههاى اسفل ، اعلى ، اوسط را صفت دانستم ، و ترجمه كردم .