تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥

اسبذ

[ اب ] با باى تك نقطه و ذال نقطه‌دار . در كتاب « فتوح » است كه « اسبد » ديهى در بحرين « 1 » باشد و فرماندار آن [ از سوى ايران ] منذر پسر ساوى [ عبدى ] است . دربارهء « اسبذيان » از بنى تميم كه چرا بدين لقب خوانده شدند اختلاف است : هشام پسر محمد پسر سائب مىگفت : ايشان فرزندان عبد الله پسر زيد پسر عبد الله پسر دارم پسر مالك پسر حنظله پسر مالك پسر زيد منات پسر تميم هستند ، و از آن ايشان را « اسبذيان » خوانند كه يك اسب را مىپرستيدند . من ( ياقوت ) گويم : پس براى معرب كردن ، يك ذال بدان افزوده‌اند . نيز گفته شده است كه ايشان در شهرى به نام « اسبذ » در عمان مىزيستند و بدان منسوب شدند . هيثم پسر عدى گويد : از آن ، ايشان را اسبذيان گفتند كه به معنى « جمّاع - گردآورندگان » است ، ايشان از فرزندان عبد الله پسر دارم‌اند و منذر پسر ساوى فرماندار هجر كه پيامبر ( ص ) به وى نامه فرستاد از ايشان است . معنى اين واژه در يك شعر از طرفه ، تا اندازه‌اى بيان شده است كه در آن از قوم خود گله مىكند [ 238 ] :
فاقسمت عند النّصب أنّى لهالك * بملتفّة ليست بغيظ و لا خفض
خذوا حذركم اهل المشقّر و الصّفا * عبيد اسبذ و القرض يجرى من القرض
ستصبحك الغلباء تغلب غارة * هنالك لا ينجيك عرض من العرض
و تلبس قوما بالمشقّر و الصّفا * شآبيب موت تستهلّ و لا تغضى
تميل على العبدىّ فى جوّ داره * و عوف بن سعد تخترمه من المحض
هما اوردانى الموت عمدا و جرّدا * على الغدر خيلا ما تملّ من الرّكض « 2 »
بوعمر شيبانى « 3 » در تفسير آن گويد : اسبذ نام پادشاهى ايرانى است كه خسروان ايران بر بحرين گمارده بودند و او عربها را زبون مىداشت . نام فارسى او « اسپيدويه - سفيدرو » بود ، عربها آن را معرب كرده مردم بحرين را از راه تحقير بدين شاه منسوب داشتند ، پس به گروهى ويژگى ندارد . گشايندگان بحرين قبيلهء عبد قيس هستند كه در « مشقّر » و « صفا » مىزيند كه دو دژ در آنجا باشد . مالك پسر نويره ، در پاسخ به محرز پسر مكعير ضبى كه شعرى در ستايش قيس پسر عاصم و نكوهش مالك پسر نويره سروده بود مىگويد :
ارى كلّ بكر ثمّ غير ابيكم * و خالفتموا حجنا من اللّؤم حيدرا
ابى ان يريم الدّهر وسط بيوتكم * كما لا يريم الاسبذىّ المشقّرا
حميت بن ذى الايرين قيس بن عاصم * مطرّا فمن يحمى اباك المكعبرا « 4 »

اسبره

[ ا ب ر ] از دورترين بخشهاى كشور چاچ ( شاش ) ورارود ، كه در آنجا نفت ، فيروزه ، آهن ، مس ، طلا و آنك
هامش
( 1 ) . نگاه كنيد به : طبرى ، ج 1 ، ص 156 نامهء پيامبر ( ص ) به دو ، ص 1600 و 1958 پ 1161 و 1436 سركشى مردم بحرين ( يعنى ساحل خاورى جزيرة العرب ) بر ضد عرب به سال 11 ه . ( چ ع ، ج 1 ، ص 508 ) و سيرهء ابن اسحاق ( چاپ مهدوى ، ص 1026 ) . ( 2 ) . در بتكده سوگند ياد كردم كه در جنگلى كه نه بسيار بلند و نه پست است هلاك خواهم شد . اى مردمان « مشقر » و « صفا » ! از بندگان « اسبذ » بر حذر باشيد . . . شتر تيزپا با تو خواهد بود كه گاهى نيز جلو مىافتد ولى ترا در آنجا نجات نمىدهد . قومى را در « مشقر » و « صفا » لباس مرگ مىپوشانى . بر « عبدى » در خانه‌اش يورش مىبرى . عوف بن سعد را نابود مىكنى . اين دو مرا به مرگ كشانيدند و سپاه خيانت بياراستند . ( 3 ) . اسحاق پسر مرار بوعمر ( 94 - 206 ) ايرانى از موالى شيبانيان ، اصلش از كوفه ، ساكن بغداد بود . ديوانهاى شعر براى هشتاد و اند قبيلهء عرب فراهم كرد و هر يك را كه مىساخت در مسجد كوفه براى مردم مىخواند . خاصه او را دانشمندى بزرگوار مىشمردند ، عيبى كه عامه از او مىگرفتند ميخوارگى او بود ( خلكان 1 : 181 و زركلى 1 : 289 ) پانوشت 1 : 8 : 15 و ص 80 پانوشت 1 . ( 4 ) . در آنجا همگان جز پدر شما را نيك مىبينم . شما از ترس ملامت با حيدر مخالفت مىورزيد . زمانه از خانه‌هاى شما دست برنمىدارد چنان كه « اسبذى » از « مشقر » بيرون نمىرود . تو از قيس پسر عاصم پشتيبانى نمودى پس چه كسى از پدر تو « مكعبر » حمايت خواهد كرد ؟
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 215 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى