تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
( سرب ) بيرون مىآورند ، كوهى با سنگ سياه در آنجا هست كه مانند ذغال مىسوزد ، هر يك يا دوبار آن را به يك درم مىفروشند ، و خاكستر آن بسيار سفيد است كه براى سفيد كردن پارچه به كار مىبرند ، مانند آن در هيچ جاى زمين نيست . اين گفتهء استخرى است .

اسبسكث

[ ا ب ك ] با باى يك نقطه و ثاى سه نقطه . ديهى در دو فرسنگى سمرقند است . بوحامد احمد پسر بكر اسبسكثى « 1 » از آنجا است . [ 239 ]

اسبهبذ

[ اسپهبد ] [ ا پ ب ] با دو باى تك نقطه و ذال نقطه‌دار . نامى ويژهء شاهان طبرستان است ، و بيشتر با صاد تلفظ شود . و آن مانند « كسرى - خسرو » براى پادشاهان فارس و « قيصر » براى شاهان روم است . يكى از خوره‌هاى طبرستان نيز بدين نام است ، شايد از نام يكى از شاهان آنجا گرفته شده باشد .

اسبيذرستاق

« 2 » [ ار ] با باى تك نقطه و ياى دو نقطه و ذال نقطه‌دار . بخشى از كارگزارى كوهستان در سرزمين « فهلو » [ - پهلو ] داراى چند ديه و روستا ، فهلو ، به گفتهء حمزه نام بخشهاى اصفهان است .

اسپيذرود

[ ا ] به معنى رودخانهء سفيد ، نام رودى نامور در سرزمين آذربايجان ، سرچشمهء آن در « پارسيس » است كه به درياى گرگان ريزد . استخرى گويد : اسپيذرود ميان اردبيل و زنجان است . اين رودخانه كوچكتر از آنست كه كشتى در آن برانند ، از سرزمين ديلم سرچشمه مىگرفته ، از زير دژ معروف به دژ سلّار [ - سالار ] مىگذرد كه نامش « سميران » است . اين بنده ( ياقوت ) گويد : [ من نام آن را در چند جا ديده‌ام . ]

اسپيذهان

[ ا ] نيمهء اين واژه ، مانند پيشين است سپس ها و الف و نون دارد . نام جايى نزديك نهاوند است .

اسبيرن

[ ا ر ] شهرى نامور از سرزمين ارزن روم در ارمنستان است .

اسبيل

[ ا ] دژى در دورترين بخشهاى يمن است ، نيز گويند دژى در پشت نجير است . شاعرى در وصف الاغ وحشى چنين سروده است :
باسبيل كان بها برهة * من الدّهر ما ينحته الكلاب « 3 »
ولى اين توصيف كوه است نه دژ . ابن دمينه « 4 » گويد : اسبيل كوهى است در مخلاف ذمار كه دو نيمه است ، نيمى از آن مخلاف رداع و نيم ديگر آن شهر عنس است . ميان اسبيل و ذمار ، تپه‌ايست سياه كه در آن « جمه - چاه » ى است كه « جمّام سليمان » ناميده شود ، مردم از آبش براى بيمارى جرب شفا مىخواهند . مسلم بن جندب « 5 » هذلى گفت : من با محمد پسر عبد الله نميرى ثقفى در نعمان راه مىرفتم غلامى را ديدم كه در دنبال او مىدويد و دشنام و ناسزا مىگفت ، [ 240 ] پرسيدم اين كه باشد ؟ گفت : حجاج بن يوسف است ، من خواهرش را در شعر ياد كرده‌ام و عصبانى شده است . چون حجّاج بدان پايه رسيد كه نميرى از ترس او به يمن گريخت ، در آنجا نيز از درنگ ترسيد و از دريا بگذشت و اين قصيدهء عينيه را بسرود :
هامش
( 1 ) . ش . ش 164 . ( 2 ) . لسترنج 349 ، مقدسى ترجمه 728 : اسفيد . ( 3 ) . مدتى در « سبيل » بود و سگى بر او پارس نكرد . ( 4 ) . عبد الله پسر عبيد الله پسر احمد از بنى عامر و قبيلهء خثعم . دمينه نام مادرش بود به سال 130 به دست مصعب سلولى به هنگام بازگشت از حج كشته شد . ديوانى كوچك از او چاپ شده است . ( زركلى اعلام 4 : 237 ) ياقوت ، در 13 جا مطالب تاريخى - جغرافيايى از وى نقل دارد . ( 5 ) . نام اين مرد تنها در اينجا ديده مىشود .