حجاج گويد : آنها در كرانهء دريا بودند و انصار براى آنها هلهله مىكشيدند . و اين نادرست است ، زيرا آن بت كه در كرانه بود « منات » بود .
اسالم
[ ال ] بر وزن اوّل شخص مفرد از باب مفاعله « سالم يسالم اسالم » . نام يكى از كوههاى سرات است كه بنى قسر پسر عبقر پسر انمار پسر نزار ، در آنجا فرود آمدند . به گفتهء مشهورتر او قسر است و نامش مالك پسر عبقر پسر انمار پسر اراش پسر عمر پسر غوث پسر نبت پسر مالك پسر زيد پسر كهلان پسر سبا پسر يشجب پسر يعرب پسر قحطان است .
اساله
[ ال ] نام آبى است در بيابان .
اسانير
[ ا ] با نون . نام كوهى است كه بن قطاع « 1 » در كتاب خود « ابنيه » آن را ياد كرده است .
اساود
[ او ] : ( بر وزن جمع اسود است چنان كه در « احاسب » گفتيم ) : نام آبى است در دست چپ كسى كه از كوفه به مكه مىرود . شماخ چنين مىسرايد :
تزاور عن ماء الاساودان رنّت * به راميا يعتام رفع الخواصر « 2 »
اساهم
[ اه ] يا [ اه ] : جايى ميان مكه و مدينه است . فضل پسر عباس لهبى چنين مىسرايد :
نظرت و هرشى بيننا و بصاقها « 3 » * فركن كساب فالصّوى من اساهم
[ 237 ]
الى ضوء نار دون سلع يشبّها * ضعيف الوقود فاتر غير سائم « 4 »
« بصاق » به كسر با به گفتهء يزيدى نام حرّهاى است .
اساهيب
[ ا ] : كوهستانى است در سرزمين طى . چراگاههايى نيز دارد .
اسبار
[ ا ] با باى يك نقطه . ديهى است نزديك دروازهء « جى » به اصفهان كه آن را « اسباردين » نيز گويند . از آنجا است بوطاهر سهل پسر عبد الله پسر فرخان اسبارى « 5 » زاهد . او مستجاب الدعوه بود و به سال 296 درگذشت .
اسبانبر
[ ان ] با دو باى تك نقطه . « 6 » نام مهمترين شهرهاى كسرى و بزرگترين آنها است كه بخشى از ايوان كسرى تاكنون در آنجا باقى است .
اسبانكيث
[ ا ن ك ] با باى تك نقطه و نون مفتوح يا مكسور ، و ثاى سهنقطه پايانين . شهرى در ورارود ، از شهرهاى اسبيجاب ، و ميان آنها يك مرحلهء بزرگ راه است .
از آنجا است بونصر احمد پسر زاهر پسر حاتم پسر رستم اديب اسبدانيكثى « 7 » ؛ او كه مردى فاضل بود پس از سال 360 درگذشت .
هامش
( 1 ) . على پسر جعفر پسر قطاع سيسيلى ( 433 - 515 ) عربى نگار . از منابع ياقوت دربارهء افريقا است كه 22 بار از وى نقل كرده است . آموزگار دربار فاطميان اسماعيلى مصر بوده براى ايشان كتابها نگاشت ( زركلى از خلكان و مصادر ديگر ) . ن . ك ترجمه ص 313 ، پانوشت 3 .
( 2 ) . بر آب « اساود » ديدار كرد زيرا كه او را خوانده بود .
( 3 ) . بساق يا بصاق در جاى خود خواهد آمد .
( 4 ) . من با فاصلهء « هرشى » ، « بصاق » ، ركن « كساب » و « صوى » از « اساهم » بر آتشى ضعيف و بىمايه مىنگريستم .
( 5 ) . ش . ش : 1260 .
( 6 ) . ش . ن . ك : لسترنج : 36 . از آنجا كه در چ ع 1 : 246 معرب اين واژه به دو صورت « اسفانبر » و « اسبانور » آمده است ، گمان مىكنم نخستين باى آن با سه نقطه و دومين با « ف » سه نقطه بوده است كه صداى « » مىدهد . ن . ك . پانوشت ص 119 : 16 .
( 7 ) . ش . ش : 228 .