تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
بود ، پس از خواهرش پوران چهار ماه بر تخت نشست سپس زهرخور شده درگذشت . دور نيست كه اين شهر به نام وى باشد ، كه شهركى نزديك كرمانشاه است . از برخى شنيدم كه « را » را پيش از « زا » مىآوردند و شايد اين بهتر باشد .

ازقبان

[ اق ] با باى يك نقطه به الف كشيده ، جايى است كه در شعر اخطل ياد مىشود :
ازبّ الحاجبين بعوف سوء * من النّفر الّذين بازقبان « 1 »
او « ازقباذ » را مىخواهد ، و چون قصيدهء او نونى بود ، « ازقباذ » را « ازقبان » تلفظ كرد .

ازم

[ از ] بخشى از بخشهاى سيراف با آب و هواى خوش . از آنجا است : 1 ) بحر پسر يحيا پسر بحر ازمى « 2 » فارسى ، كه از عبد الكريم پسر روح محدّث بصرى و جز وى روايت دارد . 2 ) حسن پسر على پسر عبد الصمد پسر يونس پسر عمران بوسعيد بصرى معروف به ازمى . « 3 » در بغداد از صهيب و بحر پسر حكم و جز ايشان روايت كرد و در رجب 308 درگذشت . نيز ازم ، ايستگاهى ميان سوق الاهواز و رامهرمز است ، كه محمد پسر على پسر اسماعيل « 4 » معروف به « مبرمان » نحوى از آنجا است و دربارهء آن گويد :
من كان يأثر عن آبائه شرفا * فأصلنا ازم اصطمّة الخوز « 5 »

ازمّوره

[ ازم مور ] با تشديد ميم و راى بىنقطه . شهرى در مغرب در كوهستان بربر است .

ازناو

[ ا ] يا « ازناوه » [ او ] معرب است . نام دژى در بخش اجم از بخشهاى همدان . از آنجا است : بو الفضل عبد الكريم پسر احمد ازناوى « 6 » معروف به به يارى ، فقيهى شافعى است .

ازنرى

[ ان ] از ديه‌هاى نهاوند است . بوطاهر پسر سفله گويد : ما محمد پسر ابراهيم ازنرى نهاوندى « 7 » را در ازنرى نهاوند ديديم [ 234 ] و داستانها از او داريم .

ازنم

[ ان ] گويى جمع « زنمه » باشد به معنى تكه‌اى كه از گوش جدا كنند و آويخته نگاهدارند و اين كار با شتران ارزشمند كنند ، پس گويند : « شترى زنم يا ازنم يا مزنّم است » . جمع قلت آن « ازنم » و « زنمات » باشد . نام جايى است كه در شعر كثيّر پسر عبد الرحمن آمده است :
تأمّلت من آياتها بعد اهلها * به اطراف اعظام فاذناب ازنم
محانى أنآء كأنّ دروسها * دروس الجوابى بعد حول مجرّم « 8 »
برخى نيز « ازنم » را با « را » به جاى « زا » آورند ولى با « زا » بيشتر است .

ازن

[ ا ] دژى در كوه‌هاى همدان است .

ازنيك

[ ا ] شهرى در كرانهء درياى قسطنطينيه است . بارانىهاى از نيكى به خوبى معروفند .
هامش
( 1 ) . ابروان از بدبينى به كسانى كه در « ازقبان » هستند در هم كشيده است . ( 2 ) . ش . ش : 661 . ( 3 ) . ش . ش : 873 . ( 4 ) . ش . ش : 2779 . ( 5 ) . هر كس به پدران خود افتخار ورزد و ما از « ازم » پايگاه « خوز - خوزستان » هستيم . ( 6 ) . ش . ش : 1560 . ( 7 ) . ش . ش : 2303 . ( 8 ) . در نشانيهاى او از پس خانواده‌اش در پيرامن « اعظام » و دنباله‌هاى « ازنم » نگريستم ، فرسوده بازمانده‌هايش ، آبگيرهايى كهن و سالمند بود .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 211 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى