تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
فاستفنه و رئوسهنّ مطارة * تدنو فتغشى الماء ثمّ تحول « 1 »

ازاغب

[ ا غ ] : ( با غين نقطه‌دار ) : نام جايى است در شعر اخطل :
اتانى و اهلى بالازاغب انّه * تتابع من آل الصّريخ ثمالى « 2 »

ازال

[ ا ] يا [ ا ] چنان كه از نصر نقل كرده‌اند . نام شهر « صنعا » است . كه نام پدر صنعا بن ازال پسر يقطن پسر عابر پسر شالخ پسر ارفخشد است ، كه نخستين بنيان گذار آنجا بود ، سپس به نام پسر او شناخته گرديد كه پس از وى پادشاه آنجا شد و به نام او بماند .

ازبد

[ ا ب ] با دال بىنقطه . ديهى از دمشق در سيزده ميلى « اذرعات » است ، كه يزيد بن عبد الملك پسر مروان ، خليفهء [ 232 ] پس از عمر بن عبد العزيز ، در شعبان يا رمضان سال 105 در آنجا درگذشت . در اينكه چرا او در آنجا بود ، شاميان گويند : مىخواست به سوى بيت المقدس رود و در آنجا بيمار شده درگذشت ، برخى نيز گويند براى گردش بدان سو شد و از پرخورى بسيار ، چنان كه در گزارش مرگش ياد كرده‌اند بمرد . لاشهء او را بر دوش مردم تا دمشق بردند و به دروازهء « جابيه » به خاك كردند . نيز گفته شده است كه همان جا كه مرده بود به خاكش سپردند .

ازجاه

« 3 » [ ا ] با جيم به الف كشيده و هاى ملفوظ . از ديه‌هاى خابران . ديگرى نيز از بخشهاى سرخس است . كسانى از پسينيان بدانجا نسبت دارند : 1 ) بوبكر اصرم پسر محمد پسر اصرم ازجاهى « 4 » مقرى . مردى درستكار بود ، حديث از بوطاهر احمد پسر محمد پسر على مالكى و بونصر احمد پسر محمد پسر سعيد قرشى شنيد . زاد روز او پيرامن سال 470 بود . 2 ) بو الفتح محمد پسر احمد پسر محمد پسر معاويه ازجاهى « 5 » خطيب . پيش نماز جامع ازجاه ، فقيهى نيكوكار ، عفيف ، پرحديث بود . در شهر مرو نزد بو الفتح موفّق پسر عبد الكريم هراتى فقه خواند . در ازجاه از بوحامد و بو الفضل عبد الكريم پسر يونس پسر منصور ازجاهى ، و در مرو از بو الفراج عبد الرحمن پسر احمد رازى سرخسى حديث شنود . در ازجاه ، بو سعد سخنان وى بنوشت و در همين جا در صفر 543 درگذشت . بوسعد وى را در شمار استادان خود ياد كرده گويد : در رجب سال 547 در ديه ازجاه درگذشت . 3 ) بو الفضل عبد الكريم پسر يونس پسر محمد پسر منصور ازجاهى « 6 » ، فقيه شافعى ، در 486 درگذشت .

ازج

[ از ] با جيم ( باب ازج - دروازهء ازج ) بخشى گسترده داراى بازارهاى بسيار و محله‌هاى بزرگ در خاور بغداد است كه هر يك خود شهرى را ماند و نسبت بدان « ازجى » است ، بسيارى از دانشمندان بدان منسوبند .

ازرق

[ ار ] ريشهء آن به معنى رنگ كبود معروف است . وادى الازرق در حجاز است .

« ازرق »

نيز آبى است در راه حاجيان شام ، پايين‌تر از « تيما » .

ازرمى دخت

[ ارد ] [ 233 ] با خاى نقطه‌دار و تاى دو نقطه ، نام شهبانو از پادشاهان پايانين ايران است . او دختر اپرويز
هامش
( 1 ) . به آبشخور « ازارق » رسيدند و او به دنبالشان بود . پس بوى او را شنيدند ، خود را به آب زده باز مىگشتند . ( 2 ) . هنگامى به نزد من آمد كه خانواده‌ام در « ازاغب » بودند . او از آل صريخ خواهان يار من بود . ( 3 ) . لسترنج : 420 : ازجه . ( 4 ) . ش . ش : 643 . ( 5 ) . ش . ش : 2422 . ( 6 ) . س . ش : 1573 .