3 ) قاضى محمد پسر حسين ارسابندى « 1 » حنفى دادرس مرو ، كه از نيك مردان و فرشتهاى به صورت دانشمندى بود
ارس
« 2 » [ ا ر س س ] : ( با سين بىنقطهء مشدد ) :
نام جائى است كه در شعر مطير پسر اشيم آمده است :
تطاول ليلى بالأرسّ فلم انم * كأنّى اسوم العين نوما محرّما
تذكّر ذكرى لابن عمّ رزئته * كأنّى ارانى بعده عشت اجذما
فان تك بالدّهنا صرمت اقامة * فباللّه ما كنّا مللناك علقما « 3 »
ارسناس
[ ا س ] با دو سين بىنقطه . نام رودى است در كشور روم كه آب آن به سردى شناخته شده است . سيف الدولهء حمدانى براى غزا از آن مىگذشت كه متنبّى اسبهاى سپاه وى را چنين ستود :
حتّى عبرن بارسناس سوابحا * ينشرن فيه عمائم الفرسان
يقمصن فى مثل المدى من بارد * يذر الفحول و هنّ كالخصيان
و الماء عجاجتين مخلّص * تتفرّقان به و تلتقيان « 4 »
ارسوف
[ ا ] با سين بىنقطه و فاى يك نقطه . شهرى بر كرانهء درياى شام ميان قيساريه و يافا است . گروهى مرزدار در آنجا بودند مانند بويحيا زكريا پسر نافع ارسوفى و جز او . در اقليم سوم است . درازاى جغرافيايى آن پنجاه و شش درجه و پنجاه دقيقه و پهناى آن سى و دو درجه و نيم و يك چهارم است . اين شهر در دست مسلمانان بود تا آنكه ، « كندفرى » فرمانرواى قدس آن را به سال 494 بگرفت و تاكنون در دست ايشان است .
ارشذونه
[ ا ش ن ] با شين و دال نقطهدار و نون . شهرى در آندلس از كارگزارى ريه سمت قبله قرطبه است . ميان آن و [ 208 ] قرطبه بيست فرسنگ باشد .
ارشق
[ ا ش ] كوهى است در سرزمين موقان [ مغان ] در بخشهاى آذربايجان نزديك بذّ زادگاه .
بابك خرّم دين . بو تمام در ستايش بوسعيد محمد پسر يوسف ثغرى ( - مرزنشين ) گويد :
فتى هزّ القنا فحوى سناء * بهالا بالاحاظى و الجدود
اذا سفك الحياء الرّوع يوما * و فى دم وجهه بدم الوريد
قضى من سندبايا كلّ نحب * و ارشق و السّيوف من الشّهود
و ارسلها الى موقان رهوا * تثير النّقع اكدر بالكديد « 5 »
ارض عاتكه
[ ا ض ت ك ] زمينى است در بيرون دروازهء جابيهء دمشق ، كه به عاتكه « 6 » دخت يزيد پسر معاويه پسر بوسفيان
هامش
( 1 ) . ش . ش : 2560 .
( 2 ) . ياقوت رودخانهء ارس آذربايجان را در حرف « ر » به عنوان « الرس » نهاده است . ن . ك پانوشت چ ع : 1 : 183 : 17 .
( 3 ) . شب من در « ارس » دراز شده و نخفتم . گويى خواب بر چشم من حرام بود . دل من در انديشهء پسر عمويم بود كه او را از دست دادهام و پس از وى مانند يك بيمار جذامى مىزيم . چرا برآنى كه در « دهنا » بمانى ؟ ما كه به تو تلخى نخوراندهايم .
( 4 ) . ايشان از « ارسناس » چنان شناكنان گذشتند كه دستار سواران باز مىشد . در آبى چنان سرد فرو شدند كه گشنها را اخته كردى . موج ، آبها را از هم جدا كرده بر هم مىكوبيد .
( 5 ) . مردى است كه با نيزه انداختن سربلند است نه با بخت و افتخار نياكانش . هر گاه ترس و شرم نباشد ، آبرو را با خون شاهرگ نگاه مىدارد ، او نفس از پهلوانان بريد . « ارشق » و شمشيرها گواهند كه ايشان را تا « موقان » بفرستاد . بيت ديگر اين قطعه در ص 80 ترجمه بگذشت .
( 6 ) . ش . ش : 1356 . براى مغازله و عشقبازيهاى عاتكه دخت معاويه و خواهر يزيد ( نه دختر او ! ) با ابو دهبل ( م 63 ه ) ن . ك اغانى 7 : 121 - 126 .