و ما صغر الاردنّ و السّاحل الّذى * حبيت به الّا الى جنب قدركا
تحاسدت البلدان حتّى لو انّها * نفوس لصار الشرق و الغرب نحوكا
و اصبح مصر لا تكون اميره * و لو أنّه ذو مقلة و فم بكا « 1 »
يزيدى نقل مىكند كه ما همراه مأمون به سوى روم به غزا شديم . من در راه دختركى تازى را در يك كجاوه ديدم . چون مرا ديد گفت : اى يزيدى ! شعرى براى من بر خوان تا آن را به آهنگ درآورم . پس من برخواندم :
ما ذا بقلبى من دوام الخفق * اذا رأيت لمعان البرق
من قبل الاردنّ او دمشق * لأنّ من اهوى بذاك الافق
ذاك الّذى يملك منّى رقّى * و لست ابغى ما حييت عتقى « 2 »
مىگفت : پس او نفسى بلند كشيد كه گمان كردم دندههاى او از هم جدا شد . من گفتم : اين تنفس يك عاشق است . گفت :
واى بر تو ! من عاشقتر هستم . به خدا سوگند در اثر يك نگاه خريدارانهء من [ 203 ] بيست سردار خواستگار برايش در همان مجلس يافت شد ] .
عربها حسّان كلبى پسر مالك پسر بحدل پسر أنيف پسر دلجه پسر قناعه پسر عدى پسر زهير پسر حارثه پسر جناب پسر هبل كلبى را به اردن نسبت مىدهند ، زيرا وى فرماندار آنجا و فلسطين مىبود و در آن هنگام بود كه راه رسيدن به حكومت براى مروان پسر حكم باز شد ، زبيريان گريختند ، ضحاك پسر قيس فهرى در پيشامد روز « مرج راهط » كشته شد ، ميسون دختر همين حسّان مادر يزيد بن معاويه است ، عدى پسر رقّاع دربارهء همين حسّان و يوم المرج گويد :
لو لا الإله و اهل الاردن اقتسمت * نار الجماعة يوم المرج نيرانا « 3 »
كثيّر شاعر هم مرادش از واژهء « اردنى » اوست كه گويد :
اذا قيل خيل اللّه يوما الا اركبى * رضيت بكفّ الاردنىّ انسحالها « 4 »
گروهى از دانشمندان نيز به اردن نسبت دارند :
1 ) وليد پسر مسلمه اردنى « 5 » ، او از يزيد پسر حسّان و مسلمه پسر عدىّ حديث شنيد ، و عباس پسر فضل دمشقى و محمد پسر هارون رازى از وى شنيدند .
2 ) عبد الله پسر نعيم اردنى « 6 » . از ضحاك پسر عبد الرحمن پسر عرزب روايت مىكرد ، و يحيا پسر عبد العزيز اردنى از وى .
3 ) بوسلمه حكم پسر عبد الله پسر خطّاف اردنى .
هامش
( 1 ) . ترا به صور تهنيت گويند يا صور را به تو ؟ كوچك است چيزى كه تو در صور از آن ناتوان باشى . « اردن » و كرانهها كه به تو داده شد كوچك نيست مگر در برابر والائى تو . شهرها چشم همچشمى مىنمودند تا آنجا اگر آنها كسانى بودند خاور و باختر به تو رو مىآوردند . هر شهر كه تو امير آنجا نباشى ، اگر اشك و دهان مىداشت مىگريست .
( 2 ) . [ در دل من چيست كه تا برق « اردن » و دمشق بر من مىتابد به تپش مىافتد زيرا آن را كه دوستش دارم ، آن كس كه من بندهء اويم و تا زندهام آزادى از او را نخواهم در آن سواست ] .
( 3 ) . اگر نظر خدا نبود ، در روز مرج كه مردم « اردن » دو دستگى داشتند .
( 4 ) . اگر فرمان آيد كه اى سربازان خدا سوار شويد شايسته است كه فرمان ايشان به دست « اردنى » باشد .
( 5 ) . ش . ش : 3269 .
( 6 ) . ش . ش : 1741 .