شيراز و سيراف ، و از آن رو ، گور مركز اردشير خرّه شد كه از ساختههاى اردشير و پايتخت او بود ، شيراز هر چند اكنون قصبهء فارس و مركز ديوانها و فرماندارى است ، ولى شهرى است كه پس از اسلام ساخته شد . ]
اردمشت
« 1 » [ ا د م ] با دال بىنقطه و شين نقطهدار و تاى دونقطه ، نام دژى استوار نزديك جزيرهء ابن عمر در خاور دجلهء موصل بر كوه « جودى » است كه اكنون در اختيار فرماندارى موصل است ، دير « زعفران » زير آنست كه آن نيز يك دژ است .
[ 200 ] مردم اردمشت بر معتضد سركشى كرده ، بدين دژ پناهنده شدند ، تا خود بر سر ايشان تاخت و مردم از در تسليم درآمدند ، پس آن را ويران كرد و بازگشت و همانست كه امروز ( سدهء هفتم ) « كواشى » خوانده مىشود . روستاى بزرگ ندارد و تنها سه ديه از آن مانده است . گويند چون اردمشت ، متعضد و يارانش را خسته كرده بود و آن را كم سود ديد پس از گشودن ، آن را ويران كرد ، پس شاعرى چنين سرود :
انّ ابا الوبر لصعب المقتنص * و هو اذا حصّل ريح فى قفص « 2 »
سپس ناصر الدوله بو تغلب « 3 » احمد پسر حمدان آن را نوسازى كرد ، و اكنون آباد است و در دست فرمانرواى موصل بدر الدين لولو بردهء نور الدين مسعود پسر عز الدين پسر قطب الدين زنگى مىباشد .
اردن
[ ا د ن ن ] با دال بىنقطه و تشديد نون . بوعلى گويد : [ هر گاه همزه پيش از سه حرف در واژهء عربى باشد ، زيادى به شمار آيد ، مگر دليلى استثنايى داشته باشد ، و همچنين است در واژههاى اسكفّة و اسربّ و اردن كه نام شهرى است ، هر چند اينها معرّب باشند . ]
بو دهلب كه يكى از بنى ربيعه پسر قريع پسر كعب پسر سعد پسر زيد منات پسر تميم است چنين مىسرايد :
حنّت قلوصى امس بالاردنّ * حنّى فما ظلّمت ان تحنّى
حنّت بأعلى صوتها المرنّ * فى خرعب اجشّ مستجنّ
فيه كتهزيم نواحى الشّنّ « 4 »
بوعلى مىگويد : [ اگر بخواهى « اردن » را مانند « ابلم » بشمار و تشديد آخر آن را از باب « سبسبّ » بدان كه در حالت وصل مانند حالت وقف تلفظ شود ] . و اين ديدگاه ، از آن تاييد مىشود كه در بسيار جاها واژهء اردن در شعر بىتشديد به كار مىرود مانند گفتهء عدى پسر رقاع عاملى :
لو لا الاله و اهل الاردن اقتسمت * نار الجماعة يوم المرج نيرانا
گفتهاند : [ « اردن » به زبان تازى به معنى « چرت » و « پينكى » است ] . اباق زبيرى چنين مىسرايد :
و قد علتنى نعسة الاردن * و موهب مبربها مصنّ « 5 »
هامش
( 1 ) . اردمشت مانند شعبانى ، اهرور ، مليصى ، برقى ، از دژهاى كردستان باخترى است كه آنها را « عواصم - باز دارنده » نيز مىناميدند و در مرز اسلام با روميان بود . مردم كردستان نه تنها زمان معتضد ( 279 - 289 ) بلكه هميشه در اين دژها مزاحم عباسيان بغداد و حمدانيان ( از سريانيان عرب شدهء سوريه ) بودند . جنگهاى عضد الدوله براى بيرون راندن ابو تغلب حمدانى از آنجا را مسكويه كه خود در آن جنگها شركت داشت در تجارب الامم خ 6 : 425 ببعد آورده است .
( 2 ) . شكار « ابو الوبر » دشوار است . تازه پس از شكار نيز همچون باد در قفس مىباشد .
( 3 ) . در متن عربى چنين است . ولى درست آن است كه بو تغلب فضل الله غضنفر پسر ناصر الدوله حسن حمدانى ( م 358 ) است كه چون مادرش فاطمه ، كرد بود بيش از برادرانش در منطقهء كردستان نفوذ يافت و به سال 369 كشته شد ( - مشكويه ، تجارب الامم ، خ 6 ، ص 324 و 506 ) .
( 4 ) . ديروز شتر من در « اردن » به ناله درآمد . باكى نيست كه با صداى بلندش ديوانهوار بنالد . . .
( 5 ) . پينكى « اردن » مرا فرا گرفت ولى « موهب » بيدار و سركش بود .