تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
عبد الاوّل برشنيد ، و روايت نمود . او تحصيلى درست داشت و در پايان جمادى دوم 609 درگذشت .

ارحب

[ اح ] با حاى بىنقطه و باى تك‌نقطه بر وزن افعل ، گويند بلدرحب يعنى شهرى گشاده ؛ ارض رحبه - زمين گسترده . « هذا ارحب من هذا » يعنى اين از آن گسترده‌تر است . ارحب يكى از مخلافهاى يمن از آن قبيله‌اى بزرگ از همدان است . نام خود ارحب مرّه پسر دعام پسر مالك پسر معاويه پسر صعب پسر دومان پسر بكيل پسر جشم پسر خيوان پسر نوف پسر همدان است ، شتران ارحبى به دو منسوب است . گويند : [ ارحب نيز نام شهرى بر كرانه دريا است كه ده فرسنگ از ظفار دور است ] .

ارحضيّه

[ ا ح ى ى ] با ضاد نقطه‌دار ، نام جايى نزديك ابلى و بئر معونه ميان مكه و مدينه است .

ارخ

[ ا ر ] با خاى نقطه‌دار ، ديهى در « اجا » يكى از دو كوه طى ، از آن بنى رهم است . [ 197 ]

ارخس

[ ا ر ] « 1 » با خاى نقطه‌دار و سين بىنقطه ، ديهى است از بخش « شاوذار » از بخشهاى سمرقند نزديك كوهستان ، در چهار فرسنگى سمرقند . بدانجا منسوب است : عباس پسر عبد اللّه ارخسى « 2 » و او را « الرّخسى » نيز گويند .

ارخمان

[ ا خ ] با خاى نقطه‌دار ، شهركى در بخشهاى فارس از خورهء استخر است .

ارد

[ ا ] با دال بىنقطه ، خوره‌اى به فارس ، كه قصبهء آن « تيمارستان » است . « 3 »

ارد

[ ا ] با دال بىنقطه . از ديه‌هاى فوشنج است .

اردبيل

« 4 » [ ا د ] نامبردارترين شهر آذربايجان است . پيش از اسلام مركز آن بخش بود ، در درازاى جغرافيايى هشتاد درجه و پهناى سى و شش درجه و سى و سه دقيقه است . طالع آن « سماك » ، خانهء حيات آن نخستين درجهء حمل - برهء ، زير دوازده درجه از سرطان - خرچنگ و برابر آن ، همانندش از جدى - بزغاله ، خانهء آن ملك آن همان درجه از حمل - بره ، عاقبت آن همان درجه از ترازو - ميزان است . اين شهر در اقليم چهارم است . بوعون در زيج خود گويد : [ درازايش هفتاد و سه درجه و نيم و پهنايش سى و هشت درجه است . شهرى بزرگ است و من آن را به سال 617 ديدم كه در زمينى گسترده و چند رود پر آب به درون و برون شهر روان است ، با اين همه يك درخت ميوه ندارد ، چه در درون شهر و چه برون و پيرامن آن درختى ديده نمىشود و اگر بكارند يا نهالى غرس كنند نمىماند و اين با هوايى خوب و آبى گوارا و زمينى خوش كه دارد از شگفتيها است كه من سبب آن را ندانستم ] . ميوه از اطراف و پشت كوه به آن شهر با فاصله كمابيش يك روز راه آورده مىشود . دورى آن از دريا دو روز راه و در آن جنگلى است كه پناهگاه ايشان به هنگام يورش دشمنان است . چوبى از آن جنگل مىآورند كه از آن بشقاب و سينى « خلنج » مىتراشند ، هنرمندان بسيار در اين شهر سرگرم ساختن و تعمير آنها هستند ، ولى بخش صادرات اين كالاى شهر نيكو نيست ، [ 198 ] زيرا كه يك دانه نيز بىعيب و تعمير ناشده ديده نمىشود . من خود به كارگاه ايشان رفته يك دانه بىعيب خواستم ، گفتند : [ نداريم ، نيكوترين آنها آن است كه از رى آورند و چون به كارگاه اينان رفتم نمونه‌هاى سالم بسيار ديدم . پس از بيرون آمدن من تاتارها بر آن شهر يورش آورده ، آن را نابود كردند . ]
هامش
( 1 ) . با آتشكدهء اروخش در اليشتر سنجيده شود . ( لسترنج 209 ) . ( 2 ) . ش . ش : 1377 . ( 3 ) . « تيمرستان » و بگفتهء ابن بلخى طيرجان ( لسترنج ص 303 ) . ( 4 ) . لسترنج ص 180 - 181 .