حسين پسر عمر فرّا روايت مىكند . او آخرين كس است كه در آنجا حديث گفت و به سال 601 درگذشت .
ارتامه
[ ام ] به گفتهء بو زياد از آبهاى غنى پسر اعصر است .
ارتل
[ ات ] با تاى دونقطه دژ يا ديهى در يمن از حارهء بنى شهاب است .
ارتيان
[ ات ] با تاى دونقطه . ديهى از بخشهاى استوا از كارگزارى نيشابور است . از آنجا است : بو عبد الله حسن پسر اسماعيل پسر على ارتيانى نيشابورى . او پس از سيصد و ده درگذشت .
ارتيق
[ ا ] ولى من شفاهى از مردم حلب آن را ارتيق [ ا ] شنيدهام . نام خورهاى از كارگزارى حلب در سمت قبلهء آن است .
ارثخشميثن
[ ا ث خ ث ] با دو ثاى سه نقطه و خاى نقطهدار . و گاهى همزهء آغازين را اندازند . « 1 » شهرى بزرگ داراى بازارهاى آباد و دارايى فراوان . به اندازهء « نصيبين » ولى آبادتر ، پر مردمتر ، از كارگزارى بالاى خوارزم است ، خوارزم ميان اين شهر و جرجانيه است با سه روز راه . در شوال 616 بيش از يك سال به آمدن تاتارها به خوارزم مانده ، من بدينجا شدم و آن را چنان ديدم كه ياد شد ، ولى پس از آن نمىدانم چه بر سر آنجا آمده باشد . من از سوى مرو بدانجا شده بودم پس از رنج بسيار كه از سرما كشيدم ، كشتى كه من سوار آن بودم در رود جيحون يخ زد ، من و همراهانم مرگ را به چشم ديديم ولى خداوند گشايش داد و به خشكى درآمديم . در خشكى نيز سرمايى بود كه به گزارش نايد ، سوارى نبود كه ما را برساند ، با سختيهاى فراوان بدين شهر درآمدم ، پس بر ديوار آن كاروانسرا كه فرود آمدم ، تا وسيلهء سفر به جرجانيه فراهم آيد چنين نوشتم ، كه در آن نام شهر براى وزن شعر تغيير داده شده است :
دممنا رخشميشن اذ حللنا * بساحتها لشدّة ما لقينا
[ 192 ]
اتينا و نحن ذوو يسار * فعدنا للشّقاوة مفلسينا
فكم بردا لقيت بلا سلام * و كم ذلّا و خسرانا نامبينا
رايت النّار ترعد فيه بردا * و شمس الافق تحذر ان تبينا
و ثلجا تقطر العينان منه * و وحلا يعجز الفيل المتينا
و كالانعام اهلا فى كلام * و فى سمت و افعالا و دينا
اذا خاطبتهم قالوا بغسّا * و كم من غصّة قد جرّ عونا
فاخرجنا ايا ربّاه منها * فان عدنا فانّا ظالمونا « 2 »
و ليس الشّان فى هذا و لكن * عجيبا ان نجونا سالمينا
و لست بآئس و اللّه ارجو * بعيد العسر من يسر يلينا « 3 »
اين چند بيت را با همه سستى كه دارد بنگاشتم چون از دل برآمده بود و جز اين اجازت نمىداد ، كه نسبت او از دو سو
هامش
( 1 ) . لسترنج : ص 482 در اينجا دچار اشتباه شده است . او نام « رخشميثن » را كه ياقوت مىگويد در شعر خود به ضرورت شعر ساختم ، نام دوم اين شهر نهاده است .
( 2 ) . قرآن : مؤمنون : 23 ، آيهء 108 .
( 3 ) . اكنون كه به « رخشميثن » در آمديم آن را براى سختيهايى كه كشيديم نكوهش مىنماييم . هنگام آمدن ثروتمند بوديم ولى با بدبختى و افلاس بازگشتيم . سرمايى نامهربان با بيچارگى آشكار ديديم ، مردم از سرما مىلرزند ، آفتاب از تابيدن به جهان پرهيز دارد . يخبندان ، آب ديده را سرازير كرده ، گل راه ، پيل را از رفتن باز مىدارد . مردم در گفتار و كردار و دين همچون چارپايانند چون با ايشان گفتگو بياغازى ، گويند : « بغسسا » . ما را چه بسيار آزار دادند . خداوندا ما را از اينجا رهايى فرما . غلط مىكنيم اگر باز گرديم . مهم آن است كه چگونه ما از آنجا سالم رها شديم . من از خدا نوميد نيستم ، اميدوارم پس از سختى آسانى باشد .