تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
سپس او از نكوهش اربل پوزش خواست و در ستايش رئيس مجد الدين داود پسر محمد قصيده‌اى سرود كه من آنچه شايستهء اين كتاب بود آورده شوخىهاى سست آن را انداختم : [ 189 ]
قد تاب شيطانى و قد قال لى * لا عدت اهجو بعدها اربلا
كيف و قد عاينت فى صدرها * صدرا رئيسا سيّدا مقبلا
مولاى مجد الدّين يا ماجدا * شرّفه اللّه و قد خوّلا
عبدك نوشروان فى شعره * ما زال للطيبة مستعملا
لولاك ما زارت ربا اربل * اشعاره قطّ و لا عوّلا
و لو تلقّاك بها لم يقل * تبّا لشيطانى و ما سوّلا
هذا و فى بيتى سئتّ اذا * ابصرها غيرى انثنى احوالا
تقول فصل كازرونى و انطا . . . . . * كى و الّا ناطح الايّلا
فقلت ما فى الموصل اليوم لى * معيشة قالت دع الموصلا
و اقصد الى اربل و اربع بها * و لا تقل ربعا قليل الكلا
و قل انا اخطأت فى ذمّها * و حطّ فى رأسك خلع الدّلا
و قل ابى القرد و خالى و انا * كلب و أنّ الكلب قد خوّلا
و عمّتى قادت على خالتى * و امّى القحبة رأس البلا
و اختى القلفاء شبّارة * ملّاحها قد ركب الكوثلا
فربعنا ملآن من فسقنا * و قطّ من ناكتنا ماخلا
و كلّ من واجهنا وجهه * سخّم فيه بالسّخام الطّلا
يا اربليّين اسمعوا كلمة * قد قال شيطانى و استرسلا
فالآن عنكم قد هجا نفسه * بكلّ قول يخرس المقولا
هيّج ذاك الهجو عن ربعكم * كلّ اخير ينقض الأوّلا « 1 »
هامش
آويختن است [ عزيزپور : به قرينهء خيلو ، على كوچولو است ] واژهء « خشترى » : حرف « خ » بسيار ديده شود كه با حرف « ح » تبديل مىشود و بعيد نيست « خشتر » همان حوشتر [ و شتر - اشتر ] باشد كه معنى بيت اين گونه شود كه : چرا نمىخواهى ، زنگوله را بخر و به گردن شترت آويزان كن » . [ عزيزپور : خشترى به كردى خوش‌ترى - انگور خوش طعم و رسيده ] . حرف « ى » در خشتر [ - حوشتر ] معمولا نوعى ياى معرف در كردى است كه شتر مرد عرب را مراد است . واژگان « خيلو » و « ميلو » و « موسكا » به گفتهء عبد الرحمن پاشا اسامى مردان بوده كه به قصد تحقير و مسخره به كار گرفته مىشوند و هنوز « موسه‌كا » در كرمانجى به كار رود و نيز خيلو بجاى خليل » . [ عزيزپور : مين و موسك و منگلا » نام محل و روستا مىباشند ] واژهء « ممّو » و « مقّو » : در كردى ( مه‌مو و مه‌قو ) ، در لهجه كرمانجى همچون سورانى اسامى را تغيير داده و بال و پر آنها را در آغاز و پايان كلمه مىزنند مانند : على - عه‌لو و سعيد - سه‌عو ، عبد الرحمن - ده‌حو ، عبد الله - عه‌بو ، لذا مه مو همان « محمد » است و قهرمان منظومه احمد خانى نيز « مه مو » [ مه مو و زين ] ( محمد ) بوده است . [ عزيزپور : ممّو همان مامو به معنى عمو است ] مقّو : شايد همان مقداد عربى باشد كه در كردى مقو تلفظ مىشود . [ عزيزپور : مقّو مقّو در هنگام شكست دادن دشمن و ميدان خالى كردن به كار مىرود ] . عبد الرحمن پاشا مىنويسد ، تاكنون شاعر اسامى مذكر را به كار برده و لذا در اين ميان واژه ممكى [ مه‌مكى ] كه به معنى پستان زنان است و حرف ( ى ) علامت مونث است در لهجه كرمانجى ، هم به كار رفته است و دور نيست كه نام زنى بوده باشد . سپس آنان به كردى گفتند : « بويركى تجى » به كردى [ بوييره كى ده چى ] واژه ( يير ) تركى بوده به معناى محل و مكان و ييره‌ك يعنى محلى و جايى و « ى » علامت مونث است « ده چى » به معنى رفتن است . لذا يكى سئوال مىكند : آيا مىخواهى جايى به روى ؟ او نيز جواب مىدهد : قلت لا ، نه جاى نمىخواهم بروم . ( ن . كريميان ) ( 1 ) . اهريمن من توبه كرد و به من گفت : ديگر اربل را نكوهش مكن زيرا كه فرمانرواى آنجا سرورى شايسته مانند مجد الدين است ولى بندهء تو