تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
درازاى جغرافيايى 69 و نيم درجه و پهناى 35 درجه و پنج ششم « 1 » درجه است . شهر در ميان دو رودخانهء زاب است و از كارگزارى موصل به شمار آيد و ميان آن دو ، دو روز راه است . امروز ( در سدهء هفتم ) در بيرون اين دژ شهرى بزرگ و پهناور است كه امير مظفر الدين كوكبرى پسر زين الدين كوچك‌على كه در آن مىزيست آن را نوسازى و ديوارهء شهر و بازارها و قيسريه‌هايش را بازسازى كرده است . او در آنجا بزيست و شهر و بازارش را آباد كرد اكنون داراى تجربه و هيبتى [ 187 ] شده است در برابر شاهان ايستادگى مىكند . گربزه ، او به اطراف امنيّت بخشيد تا بيگانگان بدانجا رو آورده در آنجا ماندگار شده‌اند و شهر بزرگ شده است . خوى اين امير گوناگون و متضاد است ، او از يكسو ستمگر و سختگير است و در دست اندازى غير قانونى بر دارايى مردم بىباك و از سوى دگر در بخشش به بينوايان دست و دلى باز دارد ، براى باز خريد كردن اسيران مسلمان از كفار هزينه‌ها مىكند . چنان كه شاعر گويد :
كساعية للخير من كسب فرجها * لها الويل لا تزنى و لا تتصدّق « 2 »
اين شهر با همهء بزرگى ، باز ساختمانهايش به ديه‌ها همانندتر است تا به شهر . بيشتر مردم كردها هستند كه عرب مىشوند ، همهء روستاها و كشاورزانش كردند چندين دژ ديگر نيز تابع اين ولايت است . ميان آن و بغداد هفت روز راه كاروان رو است ، شهر ، نه رودخانه دارد و نه پيرامن آن باغ هست ، آبيارى كشتزارها با قناتهاى زيرزمينى و آب آشاميدنى ايشان از چاه‌هاى گوارا و شيرين و سبك همچون آب دجله ميوه‌ها را نيز از كوهستان پيرامن همانجا مىآورند . من ( ياقوت ) بدين شهر رفتم و در آنجا دانشمندى نديدم بجز ابو البركات مبارك پسر احمد پسر مبارك پسر موهوب پسر غنيمه پسر غالب معروف به « مستوفى » « 3 » كه ادب شناس و دانش پرور و سرآمد ايشان بود . مردى دين‌دار و با دولت در پيوند مىبود و همچون وزير كار مىكرد او حديث فراوان از محدّثانى كه به اربل مىآمدند شنيده و كتابها نگاشته بود . او از شعر خود برايم چند قطعه به خامهء خويش بنوشت :
تذكّرنيك الريح مرّت عليلة * على الروض مطلولا و قد وضح الفجر
و ما بعدت دار و لا شطّ منزل * اذا نحن ادنتنا الامانىّ و الذكر « 4 »
در اين شهر ، شعر انوشيروان نابيناى بغدادى معروف به شيطان عراق « 5 » نامبردار بود ، كه در آن به راه شوخى رفته واژه‌هاى بغدادى و كردى را در هم به كار برده بود ، سپس بازگشته چكامهء دوم در ستايش اربل سروده ، خويشتن را تكذيب نموده است . و من در اينجا گزيده‌اى [ 188 ] از آن دو قصيده را براى خستگى زدايى روانى و چاشنى داستان با گونه‌اى شوخى مىآورم و آن چنين است :
تبّا لشيطانى و ما سوّلا * لأنّه انزلنى اربلا
نزلتها فى يوم نحس فما * شككت انّى نازل كربلا
هامش
( 1 ) . متن : خمس و ثلاثون درجه و نصف و ثلث . ( 2 ) . مانند روسپى كه از درآمد . . . خود خيرات مىكند ، واى به حال او ، نه زنا بكند و نه خيرات بدهد ! ( 3 ) . ابو البركات مستوفى مورخ و دانشمند كرد اربلى ( در گذشتهء سال 637 ه / 1239 م ) كتابى در تاريخ اربل نگاشت به خط خودش در پنج جلد . اين كتاب عمدة به اديبان و پادشاهان مىپردازد و سليمان بن عبد الله بن ابى الحسن زنجانى مكّى مختصر آن را تهيه كرد ( الاعلان سخاوى ، ترجمه : بخش 2 : 29 - 291 ) ن . ك ذيل بروكلمان : ج 1 . 496 . هنوز در اربل محله‌اى بنام مستوفى مشهور است . ( ن . كريميان ) ( 4 ) . شگفت نيست اگر انديشه‌ها و آرزوهايمان نزديك باشند هواى خنك بامدادان ، ياد تو را به من برساند . ( 5 ) . در برابر « شيطان شام » لقب يوسف پسر نفيس اربلى ، اين دو لقب در اردبيل معروف بوده است . ن . ك خلكان ج 3 ص 298 س 10 .