قبيلهاى از كردان « 1 » كه در پيرامون موصل هستند به من گفت : من اذرح و جرباء را چند بار ديدهام ، ميان آن دو يك ميل راه يا كمتر است ، زيرا كسى كه روى يكى از آنها ايستاده باشد آن ديگرى را مىبينيد . روزگارى كه ما در دمشق بوديم هذبانى يكى از مردم اذرح را بخواند و گواهى خواست و وى گواهى داد كه چنين است ، سپس من از كسان ديگر از مردم آن بخش پرسيدم ، همگى مانند هذبانى پاسخ گفتند ، ولى برخى به نادرست آن را با جيم آوردهاند .
از رويدادهاى اين جايگاه پيشامد داورى ( حكميّت ) ميان عمر عاص و ابو موسى اشعرى است ، كه برخى آن را در « دومة الجندل » دانسته ولى درست همين اذرح و جرباء است ، گواه آن شعر ذوالرمه است كه در ستايش بلال پسر بو برده پسر بوموسى اشعرى سرود :
ابوك تلافى الدين و الناس بعدما * تساءوا و بيت الدين منقطع الكسر
فشدّ اصار الدين ايام اذرح * و ردّ حروبا قد لقحن الى عقر « 2 »
اصمعى بر كعب پسر جعيل نفرين مىفرستاد كه چرا دربارهء عمروعاص چنين سروده است : [ 175 ]
كانّ ابا موسى عشيّة اذرح * يطيف بلقمان الحكيم يواربه
فلمّا تلاقوا فى تراث محمّد * سمعت بابن هند فى قريش مضاربه « 3 »
كه مراد از لقمان ، عمروعاص است . اسود پسر هيثم نيز چنين سرود :
و لمّا تداركت الوفود باذرح * و فى اشعرىّ لا يحلّ له غدر
ادّى امانته وفّى نذوره * عنه و اصبح فيهم غادرا عمرو
يا عمرو ان تدع القضيّة تعرف * ذلّ الحياة و ينزع النّصر
ترك القرآن فما تأوّل آية * و ارتاب اذ جعلت له مصر « 4 »
هامش
يعقوب هذبانى به گوش خود شنيده است و مطالبى تاريخى و جغرافيايى نقل مىنمايد كه نشان دانشمندى او است . و چون از دوستان ياقوت بود گاهى او به واژهء « قال يعقوب . . . » بسنده مىكند ، وستنفلد نيز بسيارى از آنها را از فهرست انداخته است .
( 1 ) . خاندان هذبانى از خاندانهاى بزرگ و قديمى كرد است كه مركز نشيمن افراد آن اطراف « آران » و « دوين » بوده است . تيوههايى بسيار از اين عشيره در طول تاريخ منشعب شدهاند از جمله : رواديان هذبانى كه در پايان به رواديان شدّادى شناخته شدند و به گفتهء ابن اثير جزرى بهترين تيرهء كردان بودهاند . و ايوبيان هذبانى كه سلاطين مصر ( صلاح الدين و ساير امراى كرد ) از ميان آنان برخاستند و قبيله ايوبيان از اكراد روادى است كه از خاندان هذبانى منشعب شدهاند كه در زمانهاى پيشين مركزيت مهمى داشته چه فرمانروايان كرد شدادى از آنجا برخاستهاند . ( وفيات الاعيان : ج 1 : 376 به نقل بابا مردوخ : ج 3 : 158 ، 31 ، 65 ) . گروهى ديگر به همان نام هذبانى شهرت دارند كه بيشتر در موصل و نينوا و اربل ( ههولير كنونى ) و گاهى در نقاطى از آذربايجان حكومت كردهاند . برخى از امراى آنان عبارتند از : امير محمد بن هلال هذبانى ( ابن اثير : 7 : 538 ، چ بيروت : 1386 ق ) ؛ جعفر هذبانى و ابو الهيجاء هذبانى و هسوذان هذبانى ( ابن اثير : 9 : 382 - 383 ) ؛ ابو على بن موسك هذبانى ( ابن اثير : 9 : 549 و 639 ) ؛ ابو على بن ابى الهيجاء كردى هذبانى ( ابن اثير : 10 : 635 ) ؛ و ابو الحسن هذبانى و قطب الدين خسرو هذبانى ( بابا مردوخ : 3 : 32 ) و مير جمال الدين يوسف هذبانى ( تعريف كردان به ناوبانگ : ج 2 : 226 ) . براى تفصيل در باب هذبانيان و اميرانى هذبانى به شهر ياران گمنام اثر كسروى تبريزى ؛ تاريخ الدول و الامارات الكرديه ، تعريف محمد على عونى ( 2 جلد ) ؛ العشائر الكرديه تاليف عباس عزاوى ؛ تاريخ مشاهير كرد ( امرا و خاندانها ) بابا مردوخ روحانى ( ج 3 : 31 - 34 ، 65 - 78 ، 157 - 188 ) ديده شود . ابن اثير در الكامل ( ج 7 : 538 ، ج 9 : 382 ، 549 ) چندين بار از اكراد هذبانى نام برده است . ( ن .
كريميان )
( 2 ) . پدرت به داد مذهب و مردم برسيد پس از آن كه مردم بيچاره شده و ديانت شكاف برداشته بود ، او در « اذرح » شكست را جبران كرده زخمهاى ژرف را ببست .
( 3 ) . ابو موسى در شب « اذرح » لقمان حكيم را سر مىگردانيد و با او چانه مىزد ولى همين كه بر سر ميراث محمد ( ص ) نشستند نام ابن هند ( معاويه ) بر خرگاه قريش آوازه يافت .
( 4 ) . چون فرستادگان در « اذرح » فرا آمدند ، اشعرى وفادارانه امانت نگاه داشت و به نذر وفا نمود ولى عمر خائن از آب درآمد . اى عمر اگر بمانى سرافكندگى را خواهى ديد . پيروزى از تو گرفته خواهد شد . اى عمر ! چون مصر را به تو دادند شكاكانه قرآن را رها كردى .