تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
درجه . نحويان گويند : نسبت بدان « اذرى » است و برخى « اذرى » با سكون ذال آرند ، زيرا كه اين واژه را مركب دانند از « آذر » و « بيجان » و نسبت به نخستين باشد . و برخى « آذربى » آرند و هر دو به كار رفته است . پنج علت منع صرف در واژهء آذربيجان گرد آمده است : عجمه ، تعريف ، تانيث ، تركيب ، الف و نون پايانين ، با اينهمه هرگاه تعريف ( اسم خاص بودن ) از آن برداشته شود منصرف خواهد شد ، زيرا كه اين علتهاى پنجگانه هنگامى مانع از صرف مىشود كه با تعريف به علميّت ( اسم خاص بودن ) جمع شود ، و هر گاه اين علت از آن دور شود ديگران بىاثر خواهند بود . بارى ، وصف نيز مانند علميّت است كه در واژه‌هاى قائمه ، مانعه ، مطيعه وصف با تانيث جمع شده و در فرند و لجام وصف با عجمه جمع گشته و اين واژه‌ها را غير منصرف ساخته است . در « كتمان » نيز الف و نون با وصف گرد آمده كه آن را هم غير منصرف مىبينيم . ابن مقفع گفته است : آذربايجان به نام آذرپاذ پسر ايران پسر اسود پسر سام پسر نوح ( ع ) « 1 » و برخى گويند آذرپاد پسر بيوراسب مىباشد . و برخى گويند : آذر در زبان پهلوى آتش باشد و « بايگان » به معنى نگهبان ، پس آذربايجان - آتشكده يا نگهبان آتش باشد ، و اين به واقع نزديك‌تر است ، زيرا آتشكده‌ها در اين سرزمين بسيار بوده است . مرز آذربايجان از خاور « برذعه » و از باختر « ارزنجان » و در شمال سرزمين ديلم و گيل و طرم ( طارم ) است . سرزمينى گسترده است و بزرگترين شهرهاى نامبردارش تبريز است كه امروز قصبهء آن به شمار مىآيد . در گذشتهء قصبهء آن مراغه بود و از شهرهاى آن خوى ، سلماس ، ارميه ، اردبيل ، مرند ، و جز آن است . كشورى گرانمايه و مملكتى بزرگ است كه بيشتر آن كوهستان است ، دژهاى بسيار و خواربار فراوان و ميوه‌هاى گوناگون دارد . من سرزمينى با اين همه باغستان و چشمه‌سار ، و پر آب نديده‌ام . راهپيمايى در بخشهاى آن نيازى به برداشتن آب ندارد زيرا كه هر جا برود آب زير پاى او روان است . آبش سرد و گوارا سالم است و مردمش [ 173 ] خوشگل و سرخ و سفيد و نازك پوست هستند . زبانى دارند به نام « آذرى » كه كس جز ايشان نفهمد . مردم نرم‌خو ، خوش‌معامله ولى كنسك هستند . سرزمين آشوب زده است و هيچ گاه از جنگ نياسوده و از اين رو بيشتر شهرها و ديه‌ها ويران است . امروز مملكت جلال الدين منكبرنى « 2 » پسر علاء الدين محمد پسر تكش خوارزمشاه مىباشد . گشودن آذربايجان ، نخست به روزگار عمر خطّاب بود كه مغيره پسر شعبه ثقفى را به فرماندارى كوفه گماشت و با او فرمانى براى حذيفه پسر يمان به فرماندارى آذربايجان فرستاد كه در نهاوند به دست او رسيد و از آنجا با سپاهى انبوه به آذربايجان رفت تا به اردبيل رسيد كه آن روز پايتخت آذربايجان مىبود . مرزبانش جنگجويان « باجروان » ، « ميمذ » ، « بذ » ، « سراو ( سراب ) » ، « شيز » ، « ميانج » و جز آن را آماده كرده ، چند روز به سختى جنگيدند و سپس مرزبان با حذيفه آشتى كرد كه هشتصد هزار درم بپردازد و عربها كسى را نكشند و اسير نكنند و هيچ آتشكده را خاموش نكنند و كردان بلاشجان و سبلان و ميان رودان را آزاد گذارند ، به ويژه مردم « شيز » را از رقص ( زفن ) در جشنها و مراسم ديگر كه داشتند باز ندارند .
هامش
( 1 ) . برخى از ايرانيان در دو قرن سكوت مىكوشيدند گونه‌اى خويشاوندى با ملت چيرهء تازى يا با جهودان كه در چشم عربان آن روزگار اهل كتاب و با سواد و محترم شمرده مىشدند ، براى خود بسازند . مانند اين كوششها را در چ ع ا 299 : 10 و 417 : 16 نيز مىبينيم . ولى دانشهاى تبارشناسى و زبان شناسى امروز هيچ پيوندى نزديك‌تر از سفيد پوست بودن ميان آريايىها و ساميان به دست نياورده است . ( 2 ) . متن مانند همهء متنهاى كهن : منكبرنى ، با يك نقطه است . فرهاد ميرزا نيز در « زنبيل » آن را به معنى ( بينى خال‌دار ) مىدانند . ولى تركشناس معاصر فواد كوپريلى در تركيّات مجموعه سال 1925 - 1 : 252 و همچنين دكتر حسين اليارى در مجلهء دانشكدهء ادبيات تبريز سال 18 ش 80 آن را به صورت « مينك برتى » با دو نقطه به معنى « دادهء خدا » مىداند . منكبرنى از 617 تا 628 كه كشته شد حكومت كرد و شرايط روزگار او در جانشين كردن تركى بجاى آذرى تأثير فراوان داشت .