ايرانيان شكست خورده را تا بدينجا پيگيرى كردند و هامرز « 1 » مرزدار ايرانى در اينجا كشته شد .
نيز ادم بخشى نزديك هجر از سرزمين بحرين است .
نيز ادم از بخشهاى شمال عمان است و پشت آن شمليل است كه بخشى ديگر از عمان و نزديك دريا است .
نيز ادم نزديك عمق . نصر گويد : گمان دارم كوهى باشد .
نيز ادم نخستين منزل پس از واسط براى حاجيان به سوى مكه و آن يك چشمه است ، اگر نخستين چشمه نباشد .
نيز ادم ، از ديههاى يمن است ، از كارگزارى صنعا .
ادم
[ ا د ] نوعى آهوى سفيد است كه در بالا نقطههاى خاكى رنگ دارد . نام يكى از ديههاى طائف است . [ 170 ]
ادمى
[ ا د ما ] ابن خالويه گفته است : در كلام تازيان واژهاى بر وزن « فعلى » با الف كوتاه نيامده است ، به جز سه واژهء شعبى ، نام جايى ، ادمى ، نام جايى ، اربى نام داهيه ، سپس اين شعر به گواه آورد :
يسبقن بالادمى فراخ تنوفة « 2 »
اين وزن « فعلى » براى مؤنث به كار مىرود . برخى گويند : ادمى نام كوهى در فارس است . در « صحاح » گويد : ادمى بر وزن فعلى نام جايى است . محمود پسر عمر گويد : ادمى زمينى سنگلاخ از سرزمين قشير است و قتال كلابى چنين مىسرايد :
و ارسل مروان الامير رسوله * لآتيه انّى اذا لمضلّل
و فى ساحة العنقاء او فى عماية * او الادمى من رهبة الموت مؤيّل « 3 »
بوسعيد سكّرى دربارهء اين شعر جرير :
يا حبّذا الخرج بين الدام و الادمى * فالرمث من برقة الرّوحان فالغرف « 4 »
« دام »
و
« ادمى »
از آباديهاى بنى سعد است ولى شعر ياد شده از قتال آن را كوه مىبيند . بو خراش هذلى نيز چنين مىسرايد :
ترى طالبى الحاجات يغشون بابه * سراعا كما تهوى الى ادمى النّخل « 5 »
در گزارش آن مىگويد : « ادمى » كوهى در طائف است . محمد بن ادريس گويد : ادمى كوهى در يمامه است ، و ديهى در آن است نزديك « دام » .
ادنيان
[ ا ن ] گويى تثنيت ادنى - نزديكتر باشد ، از ريشهء دنايدنو [ دنوّ - نزديك شدن ] درهايست در سرزمين ايشان .
ادواء
[ ا ] گويى جمع داء - درد باشد . ولى نصر مىگويد : ادواء ( اد ) جايى است در ديار تميم در نجد .
ادهم :
[ ا ه ] از حازمى نقل است كه ادهم دماغهء كوهى است كه از اجا به خاور كشيده شده و نعف دماغهاى ديگر در كنار آن است .
هامش
( 1 ) . هامرز [ م ] كه در طبرى 1030 ترجمه ص 759 هامرز [ م ] شوشترى ديده مىشود نام مرزبان ايرانى است كه در جنگ « ذوقار » كشته شد . اين نخستين يورش عربان بر ايرانيان مىبود .
( 2 ) . جوجههاى بيابان نيز در « ادمى » پيش مىروند .
( 3 ) . امير مروان كس فرستاد كه به سويش روم . پس من گمراهم و كورانه از ترس مرگ ، پناهگاهى نزد عنقا يا « ادمى » مىجويم .
( 4 ) . خوشا « خرج » در ميان « دام » و « ادمى » پس « رمث » از « برقة الروحان » و سپس « غرف » .
( 5 ) . نيازمندان به در خانهء او چنان مىآيند كه زنبورها به « ادمى » .