نيز اخميم جايى در سرزمين تازيان است . ابو عبد اللّه محمد پسر معلا پسر عبد الله ازدى ، در گزارشى كه براى شعر تميم پسر ابىّ پسر مقبل نگاشت ، نامهايى را كه بر وزن « افعيل » هستند ياد كرده گويد : اخميم جايى در پستى است و گروهى از قبيلهء عنزه بدانجا فرود آمده و تاكنون در آنجايند . شاعر ايشان چنين مىسرايد :
لمن طلل عاف بصحراء إخميم * عفاغير اوتاد و جون يحاميم « 1 »
اخنا
[ ا ] با الف كوتاه در پايان و برخى آن را اخنو خوانند . من در چند نسخه از كتاب « فتوح مصر » آن را با جيم ديدم ، و چون در مصر از آن جويا شدم كسى را نيافتم كه آن را با جز خاء بر زبان آرد . قضاعى « 2 » در شمار خورههاى « حوف » باخترى گويد : دو خورهء « اخنا » و « رشيد » و درياچه ، همگى نزديك اسكندريه است . تاريخ گشايش مصر نشان مىدهد كه اين شهر باستانى داراى كارگزارى جداگانه و پادشاهى مستقل بود ، فرمانرواى آن در روزگار گشوده شدن « طلما » نام داشت و صلح نامهاى از عمر عاص نزد او بود كه آن شهر و همهء مصر را به دو داده بود ، اين يك روايت است ، ولى ديگران از هشام پسر بورقيّه لخمى روايت كنند كه فرمانرواى اخنا بنزد عمر عاص آمده گفت : به ما بگوييد : هر تن از ما بايد چه اندازه گزيت بپردازد ، تا ما خود براى شما بفرستيم . عمر به ستون كليسا اشاره كرده گفت : اگر از زمين تا اين سقف به من بدهى ، من از پيش معين نخواهم كرد ، شما چشمهء درآمد ما هستيد ، اگر بار ما سنگين باشد ، از شما بسيار خواهيم و هر گاه بار ما سبك باشد ما هم بر شما آسان گيريم ، و اين نشان مىدهد كه مصر با زور گشوده شده بود نه با صلحنامه « 3 » . مىگفت :
فرمانرواى اخنا از سخن عمرعاص خشمگين به روم رفت و ايشان را به كمك آورد ، ولى خداوند ايشان را نيز بشكست و فرمانرواى اخنا اسير به نزد عمرعاص آورده شد ، مردم به عمر گفتند او را بكش . پاسخ داد او را آزاد مىكنم تا برود و سپاهى ديگر بياورد . [ 167 ]
اخناث
[ ا ] با ثاى سه نقطه در پايان ، جمع خنث به معنى دولا شدن . نام جايى است كه در شعر برخى از قبيلهء ازد ديده مىشود :
شطّ من حلّ باللّوى الأبراثا * عن نوى من تربّع الاخناثا « 4 »
اخنونيه
[ ا ى ى ] با دو نون . جايى از كارگزاريهاى بغداد ، كه گويند در حربى است .
اخيّان
[ ا خ ى يا ] گويى تثنيت كوچك نماى اخ - برادر باشد . نام دو كوه است در زمين « ذى العرجاء » بالاى شبيكه كه آبى است در درهاى كه در آن چندين استخر آب نيز هست .
اخىّ
[ ا خ ى ى ] كوچك نماى اخ - برادر . روز اخىّ ، از روزهاى تاريخى تازيان است ، كه بويشر عذرى بر بنى مره يورش آورد .
هامش
( 1 ) . ويرانههاى بازمانده در بيابان « اخميم » از آن كيست كه بجز ميخها و سياهى سوختگان ، چيزى از آن نمانده است .
( 2 ) . قاضى قضاعى ، محمد پسر سلامه پسر جعفر پسر حكمون بو عبد الله حميرى م 454 است . او براى على جرجرائى وزير مستنصر فاطمى ( 427 - 487 ) دبيرى كرد و قاضى شد و به سفارت به قسطنطنيه رفت و در مصر درگذشت . از آثار او « الشهاب فى الآداب » ، « دقايق الأخبار » ، « دستور معالم الحكم » در كلمات على ( ع ) و « الف و مائتا كلمة من رسول اللّه » چاپ شده است . « تفسير قرآن » و « مسند الشهاب » هر يك 20 مجلد و « خطط مصر » و كتابهاى ديگر او دستنويس است . ( خلكان 3 : 349 ش 556 و زركلى از چند منبع ) سياست هاشمى عباسيان كه دوازده اماميان را بر ضد فاطميان مىانگيخت بر آثار علمى اين مرد پرده كشيد . ياقوت تنها در سى و چند جا مطالب تاريخى و جغرافى از او نقل مىكند .
( 3 ) . در تاريخ فتوح عرب بسيار ديده مىشود كه جايى را با آشتى نامه گرفتند و سپس با بهانهاى آشتى نامه را دريده مردم را با زور تسليم خود كردهاند .
( 4 ) . كسى كه در « لوى الابراث » ماندگار شود از انديشهء ساكنان « اخناث » به دور است .