تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
و اللّيل بين قنوين رابض * بجيرة الوادى قطّا نواهض « 1 »
نصر گويد : ادبى كوهى در آباديهاى طى برابر عوارض است كه سياه رنگ و در بالاى ديار طى و بخش « دار فزاره » جا دارد .

ادرفركال

[ ا د ف ] نام بخشى در مغرب از سرزمين بربر ، در كرانهء درياى محيط ، كه كارگزارى « اغمات » سوس اقصى در پايين آن است ، رباط در باختر آنجا به سوى دريا است ، برابر آن جنوب « لمطه » و پايين آن در خاور « تامدلت » است سپس در خاور سوس و به همان سمت خاور سجلماسه است .

ادرنكه

[ ا ر ك ] از ديه‌هاى صعيد ، در بالاى اسيوط است ، كشت ايشان تنها كتّان است .

ادريت

[ ا ] در پايان تاى دو نقطه دارد . از عمرانى آمده است كه نام جايگاهى است .

ادريجه

[ ا ج ] از ديه‌هاى بهنسى در صعيد مصر است .

ادفا

[ ا ] جمع دف . نام جايى است .

ادفو

[ ا ] نام ديهى در صعيد مصر بالا ، ميان اسوان و قوص كه پرنخل است و خرمايى دارد كه به گفتهء ابن زولاق « 2 » كسى نمىتواند بجود جز آنكه آن را در هاون مانند شكر بكوبند و در خوراكى بريزند . از اين جايگاه است بوبكر [ 169 ] محمد پسر على ادفوى اديب مقرى صاحب النّحّاس « 3 » او را است كتابى در تفسير قرآن در پنج جلد بزرگ و كتابهاى ادبى ديگر . احوال او را در معجم الادباء گسترده‌تر آورده‌ام . نيز ادفو ديهى است در مصر از خورهء بحيره . هر دو واژه را از اتفو با تاء دو نقطه نيز مىخوانند .

ادفه

[ ا ف ] از ديه‌هاى « اخميم » است در صعيد مصر .

ادقيّه

[ ا ى ى ] كوهى است مر بنى قشير را .

ادماء

[ ا ] با الف كشيده در پايان . جايى است در ميان خيبر و ديار طى كه استخرى پر شده دارد .

ادماث

[ ا ] گويى جمع دمث به معنى شن روان باشد كه جمع آن دماث و ادماث نيز آمده است . دماثه به معنى نرم خويى نيز از همين ريشه است ، نام جايى است .

ادمام

[ اد ] نام شهرى در مغرب است و من در اين شك دارم .

ادمان

[ ا ] يعقوب گويد : دره‌ايست در سمت راست « بدر » كه سه ميل از آن دور است . كثيّر چنين مىسرايد :
لمن الدّيار بابرق الحنّان * فالبرق فالهضبات من ادمان « 4 »

ادم

[ ا د ] هم وزن ادم جمع اديم به معنى پوستهء بيرونى هر چيز ، چنان كه جمع افيق افق است . گاهى نيز آنها را به صورت « آدمه » جمع بندند چنان كه رغيف را به « ارغفه » جمع بندند . ادم نام جايى نزديك « ذوقار » است . در جنگ « ذوقار » تازيان
هامش
( 1 ) . گويى « عوارض » است كه ديده مىشود . « ادبى » هنوز در مه پنهان است . شب در ميان دو كوه بيدار است . ( 2 ) . حسن پسر ابراهيم معروف به ابن زولاق ( 306 - 387 ) مصرى بود و مولاى عربهاى ليثى شد . تاريخ نگارى زبردست گنوسيست بود او را است « خطط مصر » ، « اخبار قضات مصر » . به دوران اسماعيليان سرپرستى مظالم مصر با وى بود . ( ن . ك . خلكان 1 : 370 و زركلى از منابع گوناگون ) ياقوت در اين كتاب نه جا به عنوان ابن زولاق و چهار جا به عنوان حسن بن ابراهيم مصرى نقل مىكند و من هر دو را يكى مىبينم . ( 3 ) . شرح حال ادفوى محمد بن على ( 304 - 388 ) در معجم الادباى موجود كه مرگليوث در 909 - 1916 در 7 جلد و سپس دار المأمون در مصر در 20 جلد چاپ كرده‌اند ديده نمىشود ولى زركلى در اعلام احوالش را از تاج العروس ( ج 10 ، ص 128 ) و بغية الوعاة سيوطى ( ص 81 ) و غاية النهاية ( ج 2 ، ص 198 ) آورده است . ( 4 ) . خانه‌هاى « ابرق الحنان » از كيست ؟ آن « برق » و تپه‌ها و خانه‌هاى ادمان از آن چه كسى ؟
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 156 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى