باب همزه با دال و آنچه پس از آنهاست
ادامى
[ اما ] با الف كوتاه در پايان ، ابو القاسم سورى آرد : جايى است در حجاز كه گور « زهرى » فقيه دانشمند كه من او را نمىشناسم در آنجا است . در كتاب نصر است كه : ادامى از بخشهاى مدينه باشد ، كه زهرى در آنجا نخلستانى داشت كه هنگام سالمندى آنها را غرس كرد . نيز « اداما » از آباديهاى قضاعه در شام است . و برخى آن را اداما ( ا ) خوانند .
ادام
[ ا ] گويى از ريشهء ادام زيد يديم - ادامه داد و ادامه مىدهد و « انا ادام - من ادامه مىيابم » باشد . محمود پسر عمر گويد : ادام درهايست در تهامه ، بالايش از آن هذيل و پايين از آن كنانه است . سيد علىّ علوى گويد : ادام با كسر اولش در كنار راه يمن است و چاهى دارد . كه « بئر ادام » خوانده مىشود و از آن بنى شعبه از كنانه است .
ادام
[ ا ] اصمعى گويد : ادام شهرى است و گويند : درهاى است . بوحازم گويد : از مشهورترين درههاى مكه است .
صخر الغى هذلى گويد :
لعمرك و المنايا غالبات * و ما تغنى التميمات الحماما
لقد اجرى لمصرعه تليد * و ساقته المنيّة من اداما
الى جدث بجنب الجوّراس * به ما حلّ هم به اقاما « 1 »
اداهم
[ ا ه ] :
جمع « ادهم » مانند « احاوص » كه جمع « احوص » است و تعليل اين نيز همان است كه گذشت [ 168 ] .
نام جايى است كه در شعر عمر پسر خرجهء فزارى ياد شده است :
ذكرت ابنة السّعدىّ ذكرى و دونها * رحا جابر و احتلّ اهلى الاداهما « 2 »
اداة
[ ا ] هموزن مفرد ادوات . نام كوهى است .
ادبر
[ ا ب ] با باى يك نقطه ، جايى در عارض يمامه ، كه بدان « ثقب الادبر » گويند .
ادبىّ
[ اديى ] با باى يك نقطه ، كوهى نزديك عوارض است . شماخ چنين سروده است :
كأنّها و قد بدا عوارض * و ادبىّ فى السّراب غامض
هامش
( 1 ) . به جان تو كه مرگ پيروز است . نيرومندى چارهء آن نتواند كرد . « تليد » به پيشواز مرگ به سوى گور رفت و در آن مقيم شد .
( 2 ) . دختر سعدى را ياد كردم كه آسياى جابر پيش از او است و خانوادهء من در « اداهم » هستند .