ديگر نيز هست كه به عربى و فارسى « اخضر - سبز » ناميده مىشود .
اخطب :
[ ا ط ] از ريشهء خطب الخطيب يخطب ، و مانند زيد اخطب من عمر - زيد خطيبتر از عمر است . گويند :
اخطب نام كوهى در نجد ، از آن بنى سهل پسر انس پسر ربيعه پسر كعب است . ناهض پسر ثومه چنين مىسرايد .
لمن طلل بين الكثيب و اخطب * حمته السّواحى و الهدام الرشايش
[ 165 ]
و جرّ السّوافى فارتمى قومه الحصى * فدفّ النّقا منه مقيم و طائش
و مرّ اللّيالى فهو من طول ما عفا * كبرد اليمانى و شّه الحبر نامش « 1 »
نصر گفته است كه از آنش اخطب گويند كه خطهاى سرخ و سياه دارد .
اخطبه
[ ا ط ب ] با ها در پايان . به گفتهء ابو زياد از آبهاى بوبكر پسر كلاب است .
اخلا :
[ ا ] با الف كشيده در پايان . گوشهاى از بصره در بخش فراتى آن . مردم و آبادى دارد .
اخلفه
[ ا ل ف ] از ريشهء خلف ، خلف بچه شتر است . و خلف گروه - عقب ماندگان ايشان است . اخلفه كه مىتواند جمع قلت يكى از آن دو باشد ، نام يكى از بخشهاى « برلان » پسر عمر پسر غوث پسر طىّ در « اجأ » است .
اخميم
[ ا ] شهرى در صعيد ، در اقليم دوم است . درازاى جغرافيايى آن پنجاه و چهار درجه و پهنايش بيست و چهار درجه و پنجاه دقيقه است . شهرى كهن در كرانهء نيل در صعيد است . در باختر آن كوهى كوچك است ، كسى كه گوش بدان فرا دهد صداى شرشر آب و همهمهاى مانند گفتگوى آدميان شنود كه دانسته نيست چه باشد . در اخميم آثار باستانى شگفت انگيز بسيار مانند « برابى » و جز آن هست . برابى ساختمانهايى شگفت انگيز با مجسمهها و نقاشيها است كه در سازندهء آنها اختلاف كردهاند . بيشترينه گويند به روزگار ملكه « دلوكه » سازندهء « حايط العجوز - ديوار پيرزال » آن را ساختهاند .
من آنچه از آن آگاهى يافتم در واژه « برابى » « 2 » ياد كردهام ، كه ساختمانى بسيار بزرگ با سقف يك پارچه است كه طاقچهها و دروازهها دارد ، روى ديوارها صورت آدميان و حيوانات شناخته و ناشناخته ديده مىشود ، يكى از آنها صورت مردى است كه بزرگتر و زيباتر از آن ديده نشده است . سنگ نبشتهها در آنجا هست كه هيچ كس آن را نتواند خواند .
به اين شهر منسوب است ذوالنّون پسر ابراهيم اخميمى مصرى زاهد ، جهان را به سياحت گرديد و از مالك پسر انس و ليث پسر سعد و فضيل پسر عياض و عبد الله پسر لهيعه و سفيان پسر عيينه و جز ايشان روايت كرد . جنيد ( بغدادى ) پسر محمد و جز او [ 166 ] از وى روايت كنند از موالى قريش بود و كنيت ابو الفيض داشت . مىگفت پدرش ابراهيم نوبى بود .
دارقطنى گويد : ذو النّون « 3 » پسر ابراهيم از مالك حديثها نقل كند كه بر سند آنها ايراد هست . او اندرزگر بود . گويند نام او « ثوبان » و ذوالنّون لقب وى بوده است ، او در جيزهء مصر در گذشت پس او را از بيم انبوهى مردم بر پل ، با كشتى از رودخانه گذراندند ، و در گورستان « معافر » به خاك سپردند و اين در ذى قعدهء 246 مىبود . او برادرى به نام « ذوالكفل » دارد .
هامش
( 1 ) . ويرانههاى ميان « كثيب » و « اخطب » از آن كيست ؟ كه نرمش باران آن را نگهبان است . مردم آنجا باران سنگريزه را از تندبادش دارند . شنهايش گاه رونده و گاه ايستاده است . گذشت شب و روز ، آن را همچون برد يمانى خط كشى كرده است .
( 2 ) . برابى را در چ ع 1 : 531 ببينيد .
( 3 ) . ذوالنون معروف به صوفى مصرى را ياقوت در چ ع 4 : 923 به نقل از ابو الفضل هروى ، از مردم وركان اصفهان برشمرده است . نام وى و بيشتر اخبار درباره اين مرد افسانهآميز است . گويا دعوت متوكل ( 232 - 247 ) او را از مصر ، از ساختههاى گنوسيستهاى سدهء چهارم باشد تا اتهام سنيان را كه گنوسيسم ساخته ايرانى است نفى كنند و هنر يك گنوسيت در نرمكردن سنگدلى چون متوكل را نشان دهند . مجموعهاى از كرامات ذوالنون در لغتنامه دهخدا حرف ( ذ ) ص 133 - 149 گردآورى شده است . وستنفلد او را در فهرست ج 6 ص 749 - 750 آورده است .