آب احص و دره شبيت جلوگيرى كردى . همين انگيزهء جنگ چهل سالهء فرزندان وائل شد كه به « جنگ بسوس » شناخته شده است و در شمار ارسال المثل درآمده است . مىگويند « ذنايب » براى كسى كه به سوى مكه به بالا آيد در دست چپ « ولجه » است كه گور كليب همانجا است . نابغهء جعدى اين داستان را خطاب به عقال پسر خويلد به شعر درآورده است . عقال به فرزندان وائل پسر معن كه يك تن از بنى جعده را كشته بودند ، پناه داده بود . نابغه به او بيم مىدهد كه جنگى مانند « جنگ بسوس » و « جنگ واحس و غبرا » به راه نياندازد :
فابلغ عقالا إنّ غاية داحس * بكفّيك فاستأخر لها او تقدّم
تجير علينا وائلا بدمائنا * كانّك عمّا ناب اشياعنا عم
كليب لعمرى كان اكثر ناصرا * و ايسر جرما منك ضرّج بالدّم
رمى ضرع ناب فاستمرّ بطعنة * كحاشية البرد اليمانى المسهّم
و قال لجسّاس اغثنى بشربة * تفضّل بها طولا علىّ و انعم
فقال تجاوزت الاحصّ و مائه * و بطن شبيث و هوذو مترسّم « 1 »
و چنان كه مىبينيم اين داستان نثر و شعر نشان نمىدهد كه جاى « احص » در شام باشد . « 2 » آنچه امروز مىشناسيم « احصّ » و « شبيت » بىگمان در بخشهاى حلب هستند . « احصّ » خورهايست معروف و بزرگ با چندين ديه و كشتزار ، در ميان قبله و شمال شهر حلب ، قصبهء آن شهر « خناصره » است كه زيستگاه عمر بن عبد العزيز بود و اكنون [ سدهء هفتم ] ويرانه است .
« شبيت » نيز كوهى است سياه رنگ در اين خوره ، در بالاى آن پهنهايست كه چهار ديه در آنجا است كه همگى ويران شده است . از اين كوه است كه مردم حلب سنگ آسيا مىسازند كه سياه و زبر است . عدى بن رقاع دربارهء آن مىگويد :
و اذا الرّبيع تتابعت انواءه * فسقى خناصرة الاحصّ و زادها « 3 »
كه « خناصره » را به « احصّ » اضافت كرده است . جرير نيز مىگويد : [ 152 ]
عادت همومى بالاحصّ و سادى * هيهات من بلد الاحصّ بلادى
لى خمس عشرة من جمادى ليلة * ما استطيع على الفراش رقادى
هامش
( 1 ) . به عقال بگو پايان كار « داحس » را به ياد دار و آن را ورانداز كن ، به كشندگان ما پناه مىدهى ؟ گويا از آنچه بر ما گذشت غافلى ( كورى ) . « كليب » از تو گناهى كمتر و ياورى بيشتر مىداشت كه به خون در خفت . او زخمى بر پستان يك شتر زد و چنان شد كه از « جساس » آب خواست و پاسخ شنيد كه : ، چرا آب « احص » را بستى ؟ مصرعى از اين قطعه در چ ع 2 ص 473 س 5 ديده مىشود ، مصرع اول شعر ششم .
( 2 ) . همچنان كه ياقوت نيز در سدهء هفتم بدان پى برده است در شبه جزيرهء عرب جايگاهى به نام « احص » و « شبيث » نبوده است . سازندگان تمدن و افتخارات دروغين براى تازيان در سدههاى دو و سه براى پاسخگويى به شعوبيان ايرانى كه منكر آن بودند به بافتن افسانههايى چون جنگ « داحس و غبرا » و جنگ « بسوس » و مانند آنها پرداختند و براى آنان شعرهاى حماسى ( هر چند فردى نه اجتماعى همانند شاهنامه ) ساخته به شاعرانى خيالى چون امرؤ القيس ، عبيد ، علقمه ، قميئه ، مهلهل و بانويى شاعر چون « جليله » كه نامش را ياقوت در داستان بالا آورده است نسبت دادند و براى آن پيشامدهاى خيالى شهرها و گاهى باغ و بوستانهاى داراى گل و بلبل خيالى براى بيابان عربستان فرض نمودند . ولى خوشبختانه علم امروز از راه نقد شعر و نثر و دانش عرب شناسى و اسلام شناسى ، به ساختگى بودن آنها پى برده است . به گفتهء دكتر طاها حسين استاد و رئيس چند دانشگاه مصر بيشتر آن شعرهاى ساختگى ، مانند نام يكى از شاعران ساختگى آنها « مهلهل » است يعنى سست و بىمزه و شل و ول مىباشد و هيچگونه تناسبى با شرايط زمان و مكان آن دوران ندارد ( نگاه كنيد به ، طاها حسين ، فى الادب الجاهلى ، ص 216 ) . سازندگان اين شهرهاى خيالى نام آنها را نيز از بيرون جزيرهء عرب به عاريت مىبردند . « احص » و « شبيث » را از حلب به نجد برده « بانقيار » را از كوفه به مدينه كشانيدند . ( چ ع ، ج 1 ، ص 483 و 484 ) و برعكس براى ساختن ميدانهاى جنگ دروغين از يورش عرب بر ايران ، جايگاههاى « اصلد » ، « نعمان » و « جعرانه » را از اطراف مكه به جنوب كشور ما كشانيده آنها را ميدان يورش و پيروزى عربها انگاشتند ( - چ ع ، ج 2 ، ص 86 ، س 10 ) .
( 3 ) . هر گاه بر بهار پى در پى ببارد « خناصرهء احص » را سيراب خواهد كرد .