جاب التنائف من وادى سكاك الى * ذات الاماحل فى بطحاء اجياد « 1 »
تلفّه الدّمنة البوغاء معتمدا * الى السّداد و تعليم بارشاد
سمعت بالدين دين الحقّ جاء به * محمّد و هو قرم الحاضر الباد
فجئت منتقلا من دين باغية * و من عبادة اوثان و انداد
و من ذبائح اعياد مضلّلة * نسيكها غائب ذولوثة عاد
فادلل على القصد و اجل الرّيب عن خلدى * بشرعة ذات ايضاح و ارشاد
و المم بفضل هداك الله عن شعثى * و اهدنى انّك المشهور فى النّاد
انّ الهداية للاسلام نائبة * عن العمى و التّقى من خير ازواد
و ليس يفرج ريب الكفر عن خلد * افظّه الجهل الّا حيّة الواد « 2 »
[ 155 ] شعر او على ( ع ) و شنوندگان را خوش آمد ، على ( ع ) فرمود : شعرى استوار بود ، پاداش تو با خدا . از كجايى ؟ گفت : از حضرموت ، على ( ع ) خشنود شده اسلام را به او عرضه كرد و او مسلمان شد ، پس او را نزد بوبكر برده شعرش را بشنود و او را نيز خوش آمد . سپس در يك روز كه همگى نشسته بوديم ، على ( ع ) از وى پرسيد ، آيا تو حضرموت را مىشناسى ؟
گفت : اگر آن را نشناسم جز آن را نيز نمىدانم . على ( ع ) فرمود : احقاف را مىشناسى ؟ مرد گفت : گويا از گور هود ( ع ) مىپرسى ، على ( ع ) فرمود : اشتباه نكردى . مرد گفت : در جوانى با چند نوجوان قبيله به ديدار گور او شديم ، كه پرآوازه ، و گفتگوى آن همه جا بود . چند روز سرزمين احقاف را با يك راهنما گشتيم ، تا به كوهى سرخ رسيديم كه غارهاى بسيار در آن بود ، راهنما ما را به يكى از آنها برد ، چون بسيار رفتيم به دو سنگ رسيديم كه ميان آنها شكافى بود كه يك تن لاغر از پهلو مىتوانست به درون آن شود . من به درون شده ديدم مردى سيه چرده ، كشيده روى ، كم ريش بر روى سرير خشكيده است ، چون دست زدم ديدم هيچ تغيير نكرده و بالاى سرش نوشتهاى يافتم به زبان تازى : من هود پيامبرم كه بر كفر قوم عاد اندوهگين شدم ولى دستور خداوند تخلف نداشت . على بن ابى طالب ( ع ) به ما گفت : من نيز همين را از ابو القاسم پيامبر ( ص ) شنيده بودم .
احلى
[ ا ] بر وزن فعلا . دژى است در يمن .
احليلى
[ الا ] با الف كوتاه ممال در پايان . درهاى است از آن بنى اسد كه نخلستانى دارد از آن ايشان . عرّام بن اصبغ چنين سروده است :
ظللنا باحليلى يوم تلفّنا * الى نخلات قد صوين سموم « 3 »
احليلاء
[ ا ] مانند پيشين جز اينكه الف پايانش ممدود - كشيده است ، كوهى است غير از آنكه نامش گذشت . بو القاسم زمخشرى آن را ياد كرد . و شعر زيرين را از يك مرد عكلى به گواه داشت :
هامش
( 1 ) . اين شعر در چ ع 1 : 356 : 3 نيز ديده مىشود .
( 2 ) . سخن من بشنو . خدايت راهنما باشد . مشكل مرا حل كن . من خودنمايى و كهنه پرستى همگانى را رها كرده از وادى « سكاك » تا « ذات الاماحل » در « بطحاء اجياد » براى رسيدن به راهنمايى درست آمدم . از دين درست محمد ( ص ) آگاه شده از دين نادرست و بتپرستى و قربانى در جشنهاى دروغين با مناسك پوچ بيرون آمدهام . پس مرا راهنمايى كن ! شك از دلم بزداى . زخمها را مرهم نه . مرا هدايت كن . هدايت به اسلام ، آدمى را از كورى دور مىكند . كفر را از آن دل كه نادان باشد چيزى نمىتواند زدود بجز مار درهها .
( 3 ) . يك روز در « احليلاء » در نخلستانى كه از گرما خشكيده بود سايه گرفتيم .