تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
بومنصور گويد : [ از بسيارى از تميميان شنيدم كه گفتند : ( احتسينا حسيا ) يعنى آب از حسى برآورديم ، حسى شن انباشته باشد كه زير آن سنگ سخت باشد و چون ببارد شن باران را مىمكد و چون به سنگ رسد بر روى آن بماند ، شن جلو گرمى آفتاب را گرفته مانع بخار شدن آب گردد و چون گرما فزونى گيرد ، شن را برگيرند و آب خنك گوارا بياشامند من در باديهء احساهايى آن چنان بسيار ديده‌ام ، يكى از آنها احساى بنى سعد در كنار هجر است . احسا نيز آبى از آن جديلهء طى در اجا باشد . ديگر « احساى خرشاف » است كه در « خرشاف » ياد شده است و نيز « احساى قطيف » . در كنار حاجر در راه مكه ، دره‌اى پر از شن هست كه هرگاه در زمستان از سيل سيرآب شود ، آب احساى آن در تابستان به پايان نمىرسد . غطريف به يك دزد كه به فرمانروايى رسيده بود مىگويد :
جرى لك بالاحساء بعد بؤوسها * غداة القشيرييّن بالملك تغلب
عليك بضرب النّاس ما دمت واليا * كما كنت فى دهر الملصّة تضرب « 1 »
احسا نيز شهرى نامبردار در بحرين « 2 » است نخستين كس كه آن را آباد كرد و براى آن دژى بساخت و مركز قصبهء هجر ساخت بوطاهر گناوه‌اى حسن پسر بوسعيد جنابى ( گناوه‌اى ) قرمطى بود . تاكنون نيز شهرى معروف و آباد است . ديگر احساى بنى وهب در پنج ميلى « مرتمى » ، ميان « قرعا » و « واقصه » كنار راه حاجيان است . بركه آبى و نه چاه بزرگ و كوچك دارد . احساى ديگر آبى است از آن يك ثروتمند . حسين پسر مطير اسدى چنين سروده است : [ 149 ]
اين جيراننا على الاحساء * اين جيراننا على الاطواء
فارقونا و الارض ملبسة نور * الأقاحى تجاد بالانواء
كلّ يوم باقحوان و نور * تضحك الارض من بكاء السّماء « 3 »

احسن :

[ ا س ] بر وزن افعل از ريشهء حسن ضد قبح . نام ديهى ميان يمامه و « حمى ضريّه » است كه آن را « معدن الاحسن » گويند و از آن فرزندان بوبكر پسر كلاب است كه يك دژ و يك كان زر دارد و راه ايمن يمامه است . در آنجا كوه‌هايى به نام « احاسن » هست . نوفلى گفته است : دو كوه « ضريه » را در ميان گرفته است ، يكى را « وسط » و ديگرى را « احسن » نامند كه كان سيم دارد .

احسيه :

[ ا س ى ] با سين بىنقطه و ياى بىتشديد و هاء ، بر وزن افعله از وزنهاى جمع قلت است ، گويى جمع حسا باشد مانند حمار و احمره و سوار و اسوره . حسا خود نيز جمع حسى باشد مانند ذئب و ذئاب ، زقّ و زقاق ، كه گزارش آن در احساء بگذشت . ثعلب گويد : [ حساء آب اندك باشد . نام جايى در يمن است كه در حديث ردّت آمده است هنگامى كه اسود عنسى ، كارگزاران پيامبر ( ص ) را براند ، فروه پسر مسيك فرماندار « مراد » بود ، پس به « احسيه » درآمد و همه كسان كه بر اسلام پابرجا ماندند ، گرد او فرا آمدند . ]
هامش
( 1 ) . تو در « احسا » پس از آن همه بدبختى به فرمانروايى رسيده‌اى . اكنون بر تو است كه مردم را چنان بكوبى كه در دوران دزدى ترا مىزدند ! ( 2 ) . بحرين در اصطلاح ياقوت ، نام كرانهء خاورى جزيرة العرب است از عمان تا بصره ، ولى امروز بحرين نام دولت تازه بنيانى است در جزيرهء اوال چ ع ، ج 1 ، ص 506 ، س 23 . ( 3 ) . كجايند همسايگان ما در « احساء » ؟ كجايند همسايگان ما در « اطواء » ؟ هنگامى از ما دور شدند كه زمين ، پيراهن از گل ارغوان پوشيده و همه روز از گريهء آسمان مىخندد .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 139 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى