قصيدهاى بسرود كه اين دو بيت در آن است :
و من ظنّ انّ الرّزق يأتى بحيلة * فقد كذّبته نفسه و هو آثم
يفوت الغنى من لا ينام عن السّرى * و آخر يأتى رزقه و هو نائم « 1 »
سيف الدوله گفت : تو را به خدا ، دارايى كه بر استر بار شده به دست تو رسيد ؟ ناشى گفت : آرى . سيف الدوله گفت :
آن را به جاى جايزهات برگير . نوش جانت باد . از سيف الدوله پرسيدند ، از كجا دانستى ؟ پاسخ گفت : از گفتار او :
و آخر يأتى رزقه و هو نائم « 2 »
پس از شعر پيشين كه :
يكون الكلب احسن منه حالا « 3 »
احفار :
[ ا ] جمع حفر به معنى جاى كنده شده مانند خندق . چاه نيز هر گاه گشاد شود حفير و حفر و حفيره ناميده شود .
احفار نام جايى از بيابان عربستان است . حاجب پسر ذبيان مازنى چنين مىسرايد :
هل رام نهى حمامتين مكانه * ام هل تغيّر بعدنا الاحفار
يا ليت شعرى غير منية باطل * و الدّهر فيه عواطف اطوار
هل ترسمنّ بى المطيّة بعدها * يحدى القطين و ترفع الاخدار « 4 »
احقاف
[ ا ] جمع يك حقف از شن . تازيان شنزار پيچدار را « حقاف » ، « احقاف » نامند : احقوقف الهلال و الرمل . يعنى ماه و شنزار موج نما شد . اين معنى ظاهرى واژه است ولى برخى آن را زوركى تفسير مىكنند . [ 154 ] احقاف كه در قرآن آمده است به گفتهء ابن عباس درهاى ميان عمان و سرزمين « مهره » است . بن اسحاق گويد : احقاف شنزارى است ميان عمان و حضرموت . قتاده گويد : احقاف شنزارى مشرف بر دريا در شحر از سرزمين يمن است . اين سه گفته در واقع با هم ناسازگار نيستند . ضحاك گويد : احقاف كوهى در شام است ، در كتاب « عين » گويد : احقاف كوهى گرداگرد جهان از زبرجد سبز است ، كه به روز رستاخيز آن را گرم كرده ، مردم را از همه سو بر آن پياده كنند . ولى اين صفت كوه قاف است و آنچه از ابن عباس و ابن اسحاق و قتاده آورديم درست است كه شنزارى در سرزمين يمن باشد ، كه قوم « عاد » در آن مىزيستند .
گواه آن نيز روايت بومنذر هشام پسر محمد از بويحياى سجستانى از مره پس عمر ابلى از اصبغ بن نباته است كه گفت :
روزى به دوران خلافت بوبكر صديق ( رض ) ، نزد على بن ابى طالب ( ع ) نشسته بوديم ، كه مردى از حضرموت درآمد ، كه زشتتر از او هرگز نديده بودم ، مردم ترسيده سر مىكشيدند . او تند آمده بر ما ايستاد و درود گفت و نشست ، از نزديكترين به خود پرسيد : بزرگ شما كدام است ؟ به على ( رض ) اشارت كرده گفتند : پسر عموى پيامبر ( ص ) و دانشمند مردم است كه از او علم فرا مىگيرند ، پس آن مرد اين قصيدت بخواند :
اسمع كلامى هداك اللّه من هاد * و افرج بعلمك عن ذى غلّة صاد
هامش
( 1 ) . كسى كه گمان برد كه روزى با ترفند به دست آيد به خود دروغ گفته است . كسانى بىخوابى مىكشند و باز بينوايند و روزى ديگرى هنگام خواب به او مىرسد .
( 2 ) . روزى ديگرى به هنگام خواب به او مىرسد .
( 3 ) . حال سگ از او بهتر باشد .
( 4 ) . آيا مىخواست از دو كبوتر جلوگيرى كند ؟ يا پس از ما « احفار » تغيير كرده است ؟ اى كاش آرزوى من باطل نبود ولى روزگار در تغيير است . آيا پس از او بار ما در آنجا فرود خواهد آمد ؟ با ساكنان درود . اين شعر در چ ع 2 : 330 : 5 نيز هست .