هذا لعمركم الصّغار بعينه * لا امّ لى ان كان ذاك و لا اب « 1 »
طى گفت : [ اى پسرك من ! اين بهترين پايگاه عرب است ! عمر گفت : جز با اين شرط نپذيرم ، كه بنى جديله را در اين دو كوه حقّى نباشد . طى شرط را پذيرفت ] . روز كارزار اسود پسر غفار جديسى بيامد ، او كه كمانى از آهن و نشّابى آهنين همراه داشت گفت : [ اى عمر اگر مىخواهى كشتى بگيريم و اگر مىخواهى تيراندازى كنيم و اگر خواهى با شمشير زور خود بيازمائيم ؟ ] عمر گفت : [ من كشتى را خوشتر دارم ، كمان خود بشكن تا من نيز بشكنم ! تا كشتى بگيريم ! كمان عمر از ميان بندى داشت كه با دو ميخ باز و بسته مىشد . پس كمان را باز كرده به يكسو پرت كرد و اسود نيز كمان و نشّاب خود را بشكست . چون عمر [ 129 ] كمان شكستهء اسود را ديد ، كمان خود را برگرفت و پيوند داد و فرياد كرد : اى اسود كمان برگير من تيراندازى دوست دارم ] . اسود گفت : به من خدعه كردى ، عمر گفت : جنگ خدعت است . و اين مثل بماند . پس عمر با تير دل او را نشانه رفت و آن را بشكافت و دو كوه از آن بنى طىّ شد . بنى غوث در آنجا ساكن شدند و « جديله » در دامنهء آن دو كوه . اين بندهء ناچيز نيازمند خداى [ ياقوت ] گويد : اين روايت چند اشكال دارد : نخست آنكه ، « جندب » نسل چهارم طى است ، چگونه مىتواند در اين پيشامد بوده باشد ؟ ديگر آنكه اين شعر را كه به نام عمر پسر غوث مىآورد ، بو اليقظان « 2 » و احمد پسر يحياى ثعلب و جز ايشان به نام هانى پسر احمر كنانى شاعر جاهلى آوردهاند . ديگر آنكه چگونه كمان مىتواند از آهن باشد كمان تير را در بازگشت پرتاب مىكند ، و آهن اگر كج شود بازگشت ندارد . ديگر آنكه چگونه خرد پذير باشد كه كمانى از ميان با ميخ بسته شود اينها و جز اينها داستان را از خرد بدور مىسازد . برخى تاريخ نگاران داستان اسود پسر غفار را بگونهاى خرد پذير آوردهاند : هنگامى كه اسود از حسّان تبّع چنان كه در داستان « يمامه » خواهيم گفت ( اگر خداى متعال بخواهد ) بگريخت ، و پيش از آنكه قبيلهء طىّ در اين دو كوه فرود آيند ، هنگامى بدانجا رسيد كه ايشان هنوز در « جوف » از سرزمين يمن مىزيستند ، امروزه آنجا محلهء همدان و مراد است . سر كرده آنان در آن روز اسامه پسر لوى پسر غوث پسر طى بود . هر سال پائيزگاهان شترى نرينه براى گشن گيرى ماده شتران بدانجا مىآمد و ايشان نمىدانستند بكجا باز مىگردد و تا سال دگر او را نمىديدند . شمار قبيلهء طى اندك و دره پهناور بود ، قبيلهء ازد نيز ، پس از سيل عرم از يمن بيرون رفته بودند . ايشان بيمناك شده گفتند برادران ما به دنبال آب و علف مهاجرت ورزيدند ، و چون خواستند ايشان نيز هجرت كنند به امامه گفتند گشن شترى كه بدينجا مىآيد از سرزمين خوش آب و هوا و علفزار است ، ما در سرگين او هسته دانه مىيابيم ، اگر ما به هنگام بازگشت او را دنبال كنيم شايد سرزمينى به از اينجا بيابيم . پس چون پائيز فرا رسيد و آن شتر بيامد ، پس از انجام گشن گيرى شتر مادگان ، اسامه پسر لوى پسر غوث و حبّة پسر حارث پسر فطره پسر طى او را
هامش
( 1 ) . اى طى تو كه دروغ نمىگويى ، از برادرت كه او نيز دروغ نمىگويد بپرس : آيا درست است كه هنگام امنيت و بىنيازى من بيگانه هستم و هنگام بدبختى ، من دوست و نزديك هستم . آيا من براى چنين زندگى نزد شما زيستهام كه چمنها از آن شما و خشكىها از آن من باشد ؟ هرگاه بدبختى پيش آيد مرا بخوانيد و هر گاه شيرينىخوران باشد « جندب » را بخوانيد . اين تحقير است و من بىپدر و مادر باشم اگر آن را بپذيرم .
( 2 ) . بو اليقظان سحيم اسود پسر حفص . به گفتهء نديم و تاييد ياقوت نامش عامر است . مداينى مىگفت : هر جا بگويم ابو يقظان ، اين مرد را خواهم . او به سال 190 ( يا 170 ) درگذشت . سپس چند كتاب در نسب و تاريخ قبيلههاى بيابانى عرب و « نوادر » به دو نسبت داده گويد : من اين كتاب را به خامهء ابن سعدان ديدهام . ( نديم . ترجمهء تجدد ص 159 ، ارشاد ياقوت 11 : 180 ، زركلى به نقل از اين دو ) . در معجم البلدان شش جا از كتاب يا حديث او نقل شده است : چ ع 1 : 816 ، 2 : 650 ، 3 : 194 ، 833 ، 844 . ليكن وستنفلد در فهرست اين كتاب ص 579 اين تاريخ نگار را كه از تاريخ سازان ضد شعوبى ( به دستور خلفاى عباسى ) است با عمار ياسر از ياران على ( ع ) كشتهء صفين به سال 37 و نيز با عمار ياسر خارجى هم روزگار يعقوب ليث صفار در سدهء سوم در آميخته است . راوى او ابراهيم پسر محمد پسر سعدان كه نديم او را ستوده است ( نديم ترجمه ص 133 ) خود از سازندگان افسانهء تاريخ اسب عربى است .