گذشتند و زمين از آن طىّ شد ، كه تاكنون نوادگانش در آنند ] . گويند پيرزن از طىّ پرسيد : تو از كجايى ؟ طى در پاسخ چنين سرود :
انّا من قوم اليمانينا * ان كنت عن ذلك تسألينا
و قد ضربنا فى البلاد حينا * ثمّت اقبلنا مهاجرينا
اذ سامنا الضّيم بنو ابينا * و قد وقعنا اليوم فيما شينا
ريفا و ماء واسعا معينا « 1 »
مىگويند : [ زبان طىّ زبان آن پير صحارى و همسر پيرزال او است ] . ابو منذر هشام پسر محمد در كتاب « افتراق العرب » آورد : چون طىّ از سرزمين خود در شحر بيرون رفتند و به دو كوه اجا و سلمى فرود آمدند ، هيچكس در آنجا نبود ، ولى خرماها را به گردن نخلها آويخته ديدند پس گفتند : جنّيان اين نخلها را تلقيح كردهاند و چون سوسكها را بر خرما ديدند به خوردن هر دو پرداختند . در آن ميان يكى گفت : واى بر شما ! مردهاش به از زندهء آنست . بومحمد اعرابى مىگويد :
ابوندى « 2 » براى ما املا كرده گفت : روزى طى با فرزندان در آن دو كوه نشسته بود ، يكى از بازماندگان « جديس » فرا رسيد كه از گذشتگان بلندتر و درازدستتر بود . او اسود پسر غفار پسر صبور جديسى مىبود كه از دست حسّان تبّع يمامه گريخته [ 128 ] به اين دو كوه آمده ، به طىّ گفت : كى شما را به سرزمين من كه ارث پدران من است راه داد ؟ بيرون شويد و گر نه خواهم كرد آنچه مىكنم . طى در پاسخ گفت : سرزمين از آن ما و در دست ما است ، تو چون آن را تهى يافتى ادعا مىكنى ، اسود گفت : وقتى براى جنگ تن به تن معيّن كنيد هر كس پيروز شد مالك سرزمين باشد ، وقت تعيين گرديد ، طىّ به جندب رو كرد . او پسر خارجه پسر سعد پسر فطره پسر طىّ كه مادرش جديله دخت سبيع پسر عمر ، از حمير بود و به نام او بود كه ايشان جديلهء طى شناخته مىشدند و طىّ او را گرامى مىداشت ، طى به او گفت : از بزرگوارى خود دفاع كن ! مادرش گفت : ترا به خدا چگونه پسران خود را گذارده فرزند مرا به كشتارگاه مىفرستى ؟ طى گفت : من او را لايق اين بزرگداشت دانستم ! ولى مادر نپذيرفت ، طى به عمر پسر غوث پسر طى گفت : [ پس اين مرد از آن تو باشد ! عمر گفت :
نمىكنم و شعر زيرين را سرود ] . پس او نخستين كس از بنى طى است كه پس از طى شعر سروده است :
يا طىء اخبرنى و لست بكاذب * و اخوك صادقك الّذي لا يكذب
امن القضيّة ان اذا استغنيتم * و امنتم فانا البعيد الا جنب
و اذا الشّدائد بالشدائد مرّة * اشجتكم فانا الحبيب الاقرب
عجبا لتلك قضيّتى و اقامتى * فيكم على تلك القضيّة اعجب
الكم معا طيب البلاد و رعيها * ولى الثماد و رعيهنّ المجدب
و اذا تكون كريهة ادعى لها * و اذا يحاس الحيس يدعى جندب
هامش
( 1 ) . اگر مىپرسى بدان كه ما از گروه يمنيانيم كه مدتها جهان را گرديديم و در مهاجرت بدينجا رسيديم . از برادرانمان خوبى نديديم و امروز به جايى كه مىخواستيم رسيديم كه چراگاه و آب گوارا دارد .
( 2 ) . كنيت محمد پسر احمد استاد حسن غندجانى است كه در پانوشت 1 : 7 : 18 ياد شد . ياقوت در اين كتاب 19 بار از وى نقل دارد .