تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
مصر به مكه روند ، و بخشى از درياى هند است . در تفسير آمده است كه موسى ( ع ) آن را « ابو خالد » خواند و عصا را بر آن فرود آورد ، پس دريا به دستور خدا بشكافت . اين را بوسهل هروى ياد مىكند .

ابو قبيس

[ ا ق ب ] به تلفّظ كوچك نماى « قبس » كه آتش پاره و جرقه باشد . نام كوهى است مشرف بر [ 102 ] مكه ، روبه‌روى « قعيقعان » كه مكه ميان آن دو باشد ، ابو قبيس در خاور و قعيقعان در باختر است . گويند [ نام يك مرد مذحجى ابو قبيس بود و او نخستين قبّه را در آنجا بساخت . ] بومنذر هشام گفته است : [ آدم ( ع ) نخستين كسى است كه اين كوه مكه را بدين نام خواند ، و اين هنگامى بود كه نخستين آتش را از دو چوب آتش‌زنه ، كه از آسمان بر اين كوه فرود آمده و پس از سايش شعله‌ور شده بود ، از آنجا برگرفت و تا به امروز در دست مردم است . و از اين رو است كه هر گاه دو مرخ را به يكديگر بسايند از آنها آتش برجهد . اين كوه در دوران جاهليت عرب « أمين » خوانده مىشد ، زيرا كه در دوران طوفان « ركن » در بالاى آنجا به امانت نهاده شده بود . اين كوه يكى از دو « اخشب » است . ] سيّد على گفته است : [ دو اخشب يكى خاورى و ديگر باخترى بوده است ، باخترى همان است كه به كوه « خطّ » شناخته مىشود . خطّ نيز از وادى ابراهيم است . ] عبد الملك بن هشام « 1 » گويد : [ اين نام از ابو قبيس بن شامخ گرفته شده است كه مردى از جرهم بود . او ميان عمر بن مضاض با دختر عمويش « ميّه » را بهم زد ، پس ميّه نذر كرد كه با وى كه دلباختهء او بود سخن نگويد ، عمر سوگند ياد نمود كه ابو قبيس را بكشد و او بدين كوه گريخت و ناپديد شد ، يا بمرد و يا پرتاب شد ، پس كوه به نام وى خوانده شد . ] داستان دراز آن را ابن هشام نگارندهء « سيره » در كتاب ديگر خودش ياد كرده است ، پس تازيان بازگشت ابو قبيس را متلك ساختند . عمر بن حسّان يكى از بنى حارث همام در شعرى از شاهان گذشتهء ايران ياد كرده گويد :
الا يا امّ قيس لا تلومى * و ابقى انما ذا النّاس هام
اجدّك هل رأيت ابا قبيس * اطال حياته النّعم الرّكام
و كسرى اذ تقسّمه بنوه * باسياف كما اقتسم اللّحام
تمخّضت المنون له بيوم * أنى و لكلّ حاملة تمام « 2 »
بو الحسين پسر فارس گويد : [ از بو حنيفه پرسيدند : اگر مردى به كسى سنگ بزند و او بميرد آيا بايد ديت او را بپردازد ؟ گفت : [ نه ، هر چند كه سنگ به بزرگى ابو قبيس باشد - لا و لو ضربه بأبا قبيس ] مىگفت مردم مىگويند : [ بوحنيفه در دستور زبان عربى اشتباه كرد و بايد مىگفت : [ بأبى قبيس ] ولى ابن فارس مىگفت : [ اين غلط نيست زيرا كه عربها گاهى اعراب [ 103 ] « اب » را به حرف آورده گويند : [ جاءنى ابو فلان و مررت بأبى فلان و رأيت ابا فلان ] و گاهى « ابا » را مانند « قفا » و « عصا » اسم مقصور شمرده گويند [ جائنى أبا فلان و رأيت ابا فلان و مررت بأبافلان ] چنان كه گويند [ هذه يدا و رأيت يدا و مررت بيدا ] پدرم ( رحمت خدا بر وى باد ) نيز از همين ديدگاه اين شعر را برايم نقل كرد :
يا ربّ سار سار ما توسّدا * إلّا ذراع العيس او كفّ اليدا
كه چون « يدا » مضاف اليه است بايد مىگفت : « كفّ اليد » . على بن ابراهيم قطّان از احمد بن يحيى ثعلب « 3 » از زبير بن
هامش
( 1 ) . براى شناخت ابن هشام ، راوى سيرهء ابن اسحاق نگاه كنيد به پانوشت ج 1 ، ص 70 ، سطر 21 . فارسى ص 66 پانوشت 1 . ( 2 ) . اى ام قيس ! خرده مگير . مردم گيج هستند . آيا « ابو قبيس » را با آن همه نعمت كه مىداشت بازديدى ؟ كسرى را فرزندانش مانند گوشت قربانى تكه تكه كردند ، مرگ او را بر بود كه هر پديده پايانى دارد . ( 3 ) . ثعلب بو العباس ( 200 - 291 ) مولاى بنى شيبان در بغداد بزاد و در همانجا درگذشت . او نگارنده كتابى بنام « فصيح » و شرح بر ديوانهاى شاعرانى ساختگى از جاهليّت عرب و « اعراب القرآن » است كه بيشتر آنها چاپ شده است . ياقوت نزديك شصت جا از مطالب دستورى او نقل