تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
جملهء « ابتهر فلان بفلانة - آن مرد بدان زن شهرت يافته است » . شاعرى گفته است :
تهيم حين تختلف العوالى * و ما بى ان مدحتهم ابتهار « 1 »
« بهرهء دره » وسط آن است . پس ابهر نام كوهى است در حجاز . قتّال كلابى چنين سروده است :
فانّا بنو امّين اختين حلّتا * بيوتهما فى نجوة فوق ابهرا « 2 »
ابهر نيز شهرى نامبردار ميان قزوين و زنجان و همدان از بخشهاى كوهستان است ، كه ايرانيان آن را « اوهر » خوانند . يك ايرانى مىگفت : [ ابهر مركب است از « آب » و « هر - آسيا » زيرا كه در آن آسياى آبى بوده است . ] ابن احمر نيز چنين سروده است :
ابا سالم ان كنت ولّيت ما ترى * فاسجح و ان لاقيت سكنى بابهرا
فلمّا غسى ليلى و ايقنت انّها * هى الاربى جاءت بأمّ حبوكرا
نهضت الى القصواء و هى معدّة * لامثالها عندى اذا كنت اوجرا « 3 »
نجاشى حارثى كه نامش قيس بن عمرو بن مالك بن معاوية بن خديج بن حماس است چنين مىسرايد [ 105 ] :
الجّ فؤادى اليوم فيما تذكّرا * و شطّت نوى من حلّ جوّا و محضرا
من الحىّ اذ كانوا هناك و اذ ترى * لك العين فيهم مسترادا و منظرا
و ما القلب الّا ذكره حارثيّة * خواريّة يحيى لها اهل ابهرا « 4 »
عبد اللّه پسر حجاج پسر محصن پسر جذب جحاشى ذبيانى نيز چنين سروده است :
من مبلغ قيسا و خندف انّنى * ادركت مظلمتى من ابن شهاب
هلّا خشيت و انت عاد ظالم * بقصور ابهر تؤرتى و عقابى
اذ تستحلّ و كلّ ذاك محرّم * جلدى و تنزع ظالما اثوابى
باءت عرار بكحل « 5 » فيما بيننا * و الحقّ يعرفه ذوو الالباب « 6 »
داستان گشايش ابهر چنان بود كه به روزگار عثمان عفان ، چون به سال بيست و چهار مغيرة بن شعبه بر « كوفه » ولايت يافت ، جرير پسر عبد اللّه بجلى بر « همدان » و براء پسر عازب بر « رى » گمارده شدند ، سپاهى به كمك ايشان آمد و به سوى ابهر يورش بردند ، پس براء همراه حنظله پسر زيد الخيل به راه افتاد و دژ ابهر را در ميان گرفت . اين دژ استوار را شاپور ذو الأكتاف ساخته بود . گويند [ دژ ابهر بر روى چشمه‌هايى ساخته شد كه با پوست گاو و پشم پوشيده شده بود و روى آنها سكويى نهاده بودند و دژ را بر آن ساختند . ] چون براء بدانجا رسيد مردم مدتها سخت با وى جنگيدند و سپس امان خواستند تا تسليم شوند ؛ او پيمانى همچون
هامش
( 1 ) . به هنگام پيشامدهاى گوناگون ، گيج مىشود و باكى نيست كه من ايشان را براى برترى و ابتهار بستايم . ( 2 ) . ما فرزندان دو خواهريم كه خانه‌هايشان بالاى بلندى ابهر است . ( 3 ) . اى ابو سالم ! از آنچه به دست آورده‌اى خرسند باش كه چون تاريكى شب بر من فرا رسيد هنگامه‌اى وحشت‌زا برايم آورد و من به گوشه‌اى دور خزيدم كه پناهگاهم بود . ( 4 ) . در دل چيزى نيست جز يادگارهاى دختر حارثى كه مردم « ابهر » براى او زنده‌اند . ( 5 ) . متن : « باءت عرر بكحل » . عرار و كحل نام دو گاو بود كه در بازى يكديگر را كشتند . متلك است براى كشاكشى كه در آن هر دو سو ببازند . ( 6 ) . چه كسى پيام مرا به « قيس » و « خندف » مىرساند كه من كين خود را از « ابن شهاب » بازستاندم . تو اى ستمگر كاخهاى « ابهر » از كيفر من نمىترسى كه دارايى مرا مىبرى ؟ در باختن ما هر دو چون « عرار » و « كحل » همانند هستيم و صاحبدلان ، حق را در مىيابند .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 98 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى