از زهرىّ نقل است كه [ رسول خدا ( ص ) در آن روزگار كه در « بئر معونة » در شكافهاى ابلى مىزيست كس به سرزمين بنى سليم فرستاد ] . ابلى نيز در ميان ارحضيّه و قرّان است . بونعيم « 1 » آن را چنين ضبط كرده است .
ابلىّ
[ ا ل ى ى ] : كوهى است معروف ، نزديك اجا و سلمى ، كه نام دو كوه است در طىّ . در آنجا يك « نجل » هست كه بيش از سه فرسنگ گستره دارد . نجل با جيم ، آب از زمين برآمده است كه آب باران بر آن افزوده شود ، و درهاى است كه به فرات ريزد . اخطل چنين مىسرايد :
ينصبّ فى بطن ابلىّ و يبحثه * فى كلّ منبطح منه اخاديد
فثم تربّع ابليّا و قد حميت * منها الدكادك و الاكم القراديد « 2 »
او خرى را توصيف مىكند كه در جستجوى آن دره مىدود . راعى نيز چنين مىسرايد :
تداعين من شتّى ثلاث و اربع * و واحدة حتى كملن ثمانيا
[ 99 ]
دعى لبّها عمر كأن قد وردنه * برحلة ابلىّ و ان كان نائيا « 3 »
ابليل
[ ا ] : ديهى در پايينترين سرزمين مصر است كه خورهاى را بدان منسوب دارند ؛ و گويند : [ خورهء صان و ابليل ] .
ابناطمرّ
[ ا ط م ر ر ] : دو كوه است در داخل نخله و ابناطمار دو تثنيت « 4 » است .
ابناعوار
[ ا ع ] : دو قله است كه در سرودهء راعى ديده مىشود :
ما ذا تذكّر من هند اذا احتجبت * بابنى عوار و ادنى دارها بلع « 5 »
ابنبم
[ ا ب ب ] : با باى يك نقطه . از وزنهاى ياد شده در كتاب سيبويه بر وزن افنعل است كه به صورت « يبنبم » با ياء نيز روايت شده است و در جاى خود خواهد آمد . سيبويه اين شعر طفيل غنوى « 6 » را نيز به شاهد آورده است :
هامش
( 1 ) . بونعيم فضل پسر دكين ( 130 - 219 ) دانشمندى از خاندان دكين ، يكى از خاندانهاى گنوسيست مسلمان ايرانى است كه نام برخى از آن خاندانها در پانوشت 1 : 46 : 15 ياد شده است . تفسير ابو نعيم در ذريعه 4 : 240 و زندگينامهء او در تاريخ بغداد 12 : 346 و قهپايى :
1 : 169 - 170 و 5 : 20 / 24 ديده مىشود . ياقوت در اين معجم بيش از بيست بار ضبط نامها و تاريخ و بهاى كالاها را از وى نقل كرده است .
( 2 ) . در شكم « ابلى » مىدود و هر گودال را با پاى خود كنده جستجو مىكند ، سنگها و تپهها را گرم كرده است .
( 3 ) . از هر سو گرد آمدند ، سه تا و چهار تا و يكى كه رويهم شدند هشت تا ، هنگامى كه بر « عمر » درآمدند وى ايشان را براى رفتن « ابلى » هر چند دور بود دعوت كرد .
( 4 ) . تثنيت نام جايى در حجاز است - چ ع 1 : 827 : 2 .
( 5 ) . چه به خاطر خواهى داشت از « هند » هر گاه خود را در پشت دو كوه « ابنى عوار » پنهان دارد كه نزديكترين جاى او « بلع » است . اين شعر در چ ع ، ج 1 ، ص 722 ، س 17 تكرار شده است .
( 6 ) . طفيل الخيل غنوى پسر عوف از شاعران جاهليت عرب است كه به اسلام نيز رسيد . تاريخ زندگانى ، نام او و پدرش چند گونه ياد شده است .
بسيارى از اشعار منسوب به او دربارهء خيل ( - اسب ) است ( زركلى : اعلام ، ج 3 ، ص 329 ) . گويا اين مرد همانند زيد الخيل ( چ ع ، ج 1 ، ص 125 ، س 3 ) از شاعران افسانهاى باشد كه در سدهء دوم به دستور خليفگان عرب ، مهدى ( 158 - 169 ) و هارون ( 170 - 193 ) به وسيلهء اصمعى ( 123 - 216 ) و سيبويه ( 148 - 180 ) و ابن سعدان ( نديم ، ترجمه ، ص 133 ) و ديگران ، براى پاسخگويى به شعوبيان كه منكر اسبشناسى عرب بودند ، به ايشان نسبت دادند و داستانهايى مانند آنچه در « اجياد » ( چ ع ، ج 1 ، ص 138 ) مىبينيم براى آن ساختند ( نگاه كنيد به پانوشت چ ع ، ج 1 ، ص 8 ، س 15 ) . چلبى در عنوان « كتاب الخيل » از كشف الظنون آن را به محمد بن حبيب بغدادى ( م 245 ) و محمد بن هشام ( م 245 ) و ديگران و « كتاب الفرس » را به بوحاتم سجستانى ( م 248 ) نسبت مىدهد . « الخيل » نگارش اصمعى ياد شده را خاورشناس هافنرHaffnerبا تصحيح و پيشگفتار در وين به سال 1859 م در 62 ص چاپ كرد ولى ابراهيم پورداود در كتاب « فرهنگ ايران باستان » نشان داده است كه نژاد وحشى اسب نخستين بار در آسياى ميانه رام شد و به ايران و از آنجا به افريقا و عربستان رفت . شنزار عربستان كهن ، اسبخيز نبود .Geschichte des Alten Persians Von Justi Berlin , 1879 , Si . 118 - 19نگاه كنيد به : لغتنامهء دهخدا : الف ، ص 2024 .
شايد واژهء « اسب عربى » ترجمهاى نادرست از « اسب تازى » باشد كه در آن تازى به معنى تازنده و كمر باريك است مانند « سگ تازى » و « آدم تازى » نه اسب از نژاد عربى . ياقوت به گفتهء وستنفلد در فهرست هفده جا به نام طفيل و سه جا به نام غنوى از وى نقل مىكند .