له درمك فى رأسه و مشارب * و مسك و ريحان و راح تصفّق
و حور كامثال الدّما و مناصف * و قدر و طبّاخ و صاع و ديسق
فذاك و لم يعجز من الموت ربّه * و لكن اتاه الموت لا يتأبّق « 1 »
سموئل نيز در وصف خود و دژ خود چنين سروده است :
لنا جبل يحتلّه من نجيره * منيع يردّ الطّرف و هو كليل
رسا اصله تحت الثّرى و سمابه * الى النّجم فرع لا ينال طويل
هو الابلق الفرد الذي سار ذكره * يعزّ على من رامه و يطول « 2 »
ابلّه
[ ا ب ل ل ] « 3 » : بوعلى گفته است همزه در نام اين شهر فاء الفعل است . بر وزن « فعلّه » هم اسم و هم صفت آمده است مانند « حضمّه » و « غلبّه » و نيز « قمدّ » هم آمده است . اگر كسى بگويد : ابلّه بر وزن افعله است و همزهء آن زيادى و مانند « ابلمه » و « اسنمه » است ، اين خود گفتهاى خواهد بود . ابو بكر نخستين گفته را برتر مىداند ، زيرا كه فعلّه بيش از افعله آمده است . كسى كه گفتهء دوم را پسندد مىتواند بگويد : همزهء زيادى در آغاز واژگان بسيار است .
ابلّه خرماى درشت شكسته را گويند . شاعر كه ابو المثلّم هذلى است گويد :
فيأكل ما رضّ من زادنا * و يأبى الأبلّة لم ترضض « 4 »
پس ابلّه بر وزن فعلّه از ريشهء « ابابيل » است . ابو عبيده « طير ابابيل » را به معنى گروه پراكندهء آنها مىداند ، و چون أبابيل « فعاعيل » است نه « افاعيل » پس ابلّه « فعلّه » است نه « افعله » .
دربارهء ريشه شناسى « ابلّه » نام شهر از اصمعى چنين آوردهاند كه مىگفت : [ زنى مى فروش [ 97 ] در دوران نبطيان بود كه « هوب » نام داشت ، و چون گروهى نبطى او را پىجويى مىكردند ، بديشان گفته شد ( هوب لّاكا ) با تشديد لام ، يعنى « هوب در اينجا نيست » . پس چون فارسيان بر نبطيان پيروز شدند اين جمله را به لهجهء سخت خود گفتند : [ هوبلّت ] و سپس هنگامى كه عربها چيره گشتند ، آن را معرّب كرده گفتند : « الأبلّة » . ]
بو القاسم زجّاجى « 5 » گفته است : ابلّه كومهاى خرما را گويند نه انبوه خرما را چنانكه بوبكر انبارى مىگويد . انبارى « 6 » شعر ياد شده [ از ابو مثلّم ] را شاهد مىآورد . به خامهء اديب بديع الزمان همدانى پسر عبد اللّه در كتابى ديده شد كه آن را بر
هامش
( 1 ) . دارايى « عاديا » مرگ را از او دور نكرد و از آن درآمدن به « ابلق » در « تيما » ى جهودان باز نداشت . اينجا را سليمان بن داود در گذشته ساخته بود .
دالانهاى پيچاپيچ برابر آسمان ، پس از آن خندق ، سپس سالنها و اطاقهاى سفيدكارى شده با پردهها ، مشك و گل با هم در آبدارخانه چيده . بتان سيه چشم و خدمتگزاران با ديگ و آشپز ، صاع و ديسق ، با اين همه خدا از ميراندن او در نماند . با همهء سركشى ، مرگ او را دريافت .
( 2 ) . ما كوهى داريم كه در آنجا به هر كس پناه دهيم از هر چشم زخم در امان خواهد بود . پايهء آن در زمين فرورفته و بلنداى آن به سوى ستاره كشيده شده و دور از هر دسترسى است . نام او « ابلق فرد » است كه دست همه كس بدان نرسد .
( 3 ) . ن . ك احسن التقاسيم ترجمه : ص 163 و لسترنج ترجمه ص 88 .
( 4 ) . او هر آنچه را كه له شده باشد مىخورد . « ابله » ( خرماى درشت له ناشده ) را نمىخورد .
( 5 ) . عبد الرحمن پسر اسحاق نهاوندى كنيتش بو القاسم و لقبش زجاجى است ( م 337 ) در نهاوند متولد شد و در بغداد عربى آموخت و از پايهگذاران دستور زبان عرب گرديد و در طبريهء فلسطين درگذشت . كتابهاى بسيار در دستور زبان عرب دارد كه « الجمل الكبرى » ، « الايضاح الكافى » ، « الامالى » از آنها چاپ شده است و بيوگرافى او را خلكان در وفيات و سيوطى در بغيه و بروكلمان و زركلى در اعلام آوردهاند .
كارهاى او از منابع لغتشناسى ياقوت در تأليف اين معجم است و بنا بر فهرست پيرامون سى جا از وى نقل كرده است .
( 6 ) . محمد پسر قاسم پسر محمد معروف به ابن بشّار انبارى ( 271 - 328 ) در انبار در كرانهء فرات بزاد و در بغداد درگذشت ، آموزگار فرزندان راضى خليفه ( 320 - 322 ) بود . « شرح معلّقهء زهير » و « شرح معلّقهء عنتره » ، « الاضداد » از وى چاپ شده و كتابهاى ديگر نيز دارد . كارهايش از مصادر ياقوت است و در اين كتاب نزديك به سى جا از وى نقل دارد . بيوگرافى او در خلكان و بغية الوعات سيوطى و . . . فراوان هست .