بو الحسين احمد بن فارس لغوى خوانده و خطش بر آن بود كه : از ابن عميد محمد بن حسين شنيدم از محمد بن مضّا نقل مىنمود كه از حسن بن على بن قتيبه رازى شنيدم كه از بوبكر قارى شنيده بود كه ابلّه ( ا ب ل ل ) است و ابلّه ( ا ب ل ل ) به معنى مجيع ( اشتهاآور ) باشد و همان شعر را به شاهد آورده بود . و مجيع خرماى آميخته با شير بود .
ابلّه شهرى است در كرانهء دجلهء بزرگ بصره و در گوشهء خليجى كه به سوى بصره كشيده شده است . « 1 » اين شهر از بصره كهنتر است ، زيرا كه بصره در دوران عمر خطّاب مركزيّت يافت . در حالى كه ابلّه در آن روزگار شهرى بود داراى انبار جنگافزار و فرمانده ساسانى . و من فتح آن را در واژهء « سبذان » « 2 » ياد كردم . خالد پسر صفوان مىگفت : [ من سرزمينى مانند ابلّه به گستردگى زمين و نيروبخش بودن غذاها و شكسته نفسى مردمان و مهماننوازى مردم و پرسود بودن بازرگانى نديدهام . ] اصمعى گفت : [ بهشت دنيا در سه جا است : غوطهء دمشق و نهر بلخ و نهر ابلّه ، و حشوش ( آبريزگاهها ) دنيا در پنج جا است : ابلّه و سيراف و عمان و اردبيل و هيت . ] نهر ابلّه را كه به سوى بصره مىرود ، زياد لايروبى كرد . گويند بوبكر بن نطّاح حنفى ، بودلف عجلى را با قصيدهاى بستود ، او ده هزار درم به وى جايزت داد ، و او با آن يك ديه در ابلّه خريد . پس از مدتى دوباره بيامد و اين شعر را آورد :
بك ابتعت فى نهر الابلّة ضيعة * عليها قصير بالرّخام مشيد
الى جنبها اخت لها يعرضونها * و عندك مال للهبات عتيد « 3 »
بودلف پرسيد : بهاى اين ديه كه پهلوى آن است چند است ؟ گفت : ده هزار درم ! دستور داد به او بدهند . پس چون گرفت به دو گفت : بشنو اى بوبكر همسايهء هر ديه [ 98 ] ديه ديگرى است تا به چين و تا بىنهايت ! مبادا فردا بيايى و بگويى پهلوى اين ديه ديهى ديگر هست ، زيرا كه اين پايان نخواهد داشت .
گروهى از راويان دانش به ابلّه منسوبند مانند شيبان پسر فرّوخ ابلّى و حفص پسر عمر پسر اسماعيل ابلّى كه از ثورى و مشعر پسر كدام ، و مالك پسر انس روايت مىكند . و نيز ابن ابى ذويب و پسرش اسماعيل بن حفص بوبكر ابلّى ، و بوهاشم كثير پسر سليم ابلّى ، و جز ايشان از مردم آنجايند . و اين همان كثير بن عبد اللّه است كه از انس حديث جعل مىكرد ، روايت كردن حديثهاى او ناروا باشد .
ابلى
[ الا ] : بر وزن حبلى . عرّام مىگويد : اگر از مدينه رو به بالا به سوى مكّه روى ، سپس به يك دره مىپيچى به نام « عريفطان معن » كه نه آب و نه چراگاه دارد . در كنار آنجا كوهستانى است كه آن را ابلى نامند كه آبها دارد كه از آنها است : « بئر معونه » ، « ذو ساعده » ، « ذو جماجم » ، يا « حماحم » ، « و سباء » و اين از آن بنى سليم است . و همگى قناتهائى باشند بهم پيوسته . شاعر دربارهء آنها گويد :
الا ليت شعرى هل تغيّر بعدنا * اروم فآرام فشابة فالحضر
و هل تركت ابلى سواد جبالها * و هل زال بعدى عن قنينته الحجر « 4 »
هامش
( 1 ) . عربها به هنگام يورش بر ابله آن جا را « هند » مىناميدند - چ ع : 1 : 641 : 6
( 2 ) . در آنجا ياقوت گويد : مردم ابلّه فارس بودند و چون عربها نزديك شدند ، دارايى خود را در 400 كشتى سوار كرده به سبذان رفتند .
( 3 ) . با كمك تو ديهى در « ابله » خريدم كه كوشكى در آن ساخته شده است . پهلوى اين ده خواهر آن را به من عرضه كردهاند ، تو نيز براى بخشش ، دارايى بسيار دارى .
( 4 ) . شما را به جان من ، آيا پس از رفتن ما ، در « اروم » « آرام » « شابه » « حضر » تغييرى كردند ؟ آيا از سياهى « ابلى » و سنگهاى تپههايش كاسته شده است ؟