تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
فكان اكرمهم جدّا و اوثقهم * عهدا ابوك يعرف غير انكار
كن كاسّموئل اذ طاف الهمام به * فى جحفل كهزيع اللّيل جرّار
بالابلق الفرد من تيماء منزله * حصن حصين و جار غير غدّار
اذ سامه خطّتى خسف فقال له * قل ما تشاء فانّى سامع جار
فقال ثكل و غدر انت بينهما * فاختر فما فيهما حظّ لمختار
فشكّ غير بعيد ثمّ قال له * اقتل اسيرك انّى مانع جارى
فاختار ادراعه كيلا يسبّ بها * و لم يكن وعده فيها بختّار « 1 »
او گويد : [ شريح به نزد كلبى آمده گفت : اين اسير را به من ببخش ! گفت : از آن تو باشد . پس او اعشى را آزاد كرده گفت : نزد من باش تا گراميت دارم . اعشى گفت : گراميداشت درست آن است كه مرا شترى رهرو دهى و هم اكنون رهايم سازى . ] او شترى گرفت و همانگاه برفت و چون كلبى دانست كه اسير بخشوده شده به شريح ، اعشى بوده كسى را به نزد شريح فرستاد و گفت : [ اسيرى كه ترا [ 96 ] بخشودم به نزد من فرست تا گراميش دارم ، ] گفت : [ او برفت ، كلبى كس به دنبالش فرستاد ولى به وى نرسيد . ] اعشى در شعرى از پادشاهان گذشته ياد مىكند و مىگويد : [ دژ « ابلق فرد » را سليمان بن داود ساخته است ] .
و لا عاديا لم يمنع الموت ماله * و ورد بتيماء اليهودىّ ابلق « 2 »
بناه سليمان بن داود حقبة * له ازج عال و طىّ موثّق
يوازى كبيدات السّماء و دونه * بلاط و دارات و كلس و خندق
هامش
( 1 ) . اى شريح ! پس از آن كه بندهاى تو به ناخنهاى چيده شدهء من گير كرد مرا رها مساز ! من ميان « بانقيا » تا « عدن » گشتم و با عجمان آمد و شد داشتم و از همهء آنان باوفاتر ، پدر تو سموئل بود پس تو نيز مانند سموئل باش كه چون با لشكرى جرار بر او كه در دژ « ابلق فرد » بود تاختند در دژ به سنگر نشست و خيانت نورزيد و چون او را بر سر دو راهى نهاده گفتند يا خيانت كن يا فرزندت را بكشيم ، اختيار با تو است ، او پس از اندكى انديشه گفت : اسيرت را بكش ، من به همسايه خيانت نمىورزم . او زره‌ها را نگاه داشت و به پيمان خود وفادار ماند . اين شعر منسوب به اعشى در متن معجم البلدان 9 بيت است ، طاها حسين رئيس دانشگاه قاهره در « ادب الجاهلى » ( چ 1968 ص 200 - 201 ) آن را به نقل از « آغانى » ( ج 8 ص 79 ) و طبقات الشعراء ابن قتيبه ( ص 131 ) مىآورد و بيت پنجم را انداخته و به جاى آن چهار بيت افزون دارد . اعشى در اين شعر به ميزبان و پناه دهندهء خود گويد : [ مرا تحويل دشمن مده ، تو مانند سموءل باش كه امرؤ القيس زره خود را نزد او به امانت سپرد ، پس چون غسّانى دشمن دژ او را در ميان گرفته سپردهء امرؤ القيس را خواست ، سموءل گفت : من در امانت خيانت نكنم و غسّانى پسر سموءل را پيش چشم پدر كشت . ] تحقيقات زنده‌نام طاها حسين بدينجا رسيده كه گويد : [ امرؤ القيس و داستانها و شعرهايش مانند بيشتر شعر منسوب به دوران جاهلى عرب ساختهء دوران كشاكش شعوبيان ايرانى با عربان حاكم از يكسو و كشاكش عرب جنوب ( يمن متأثر از ايران ) با عرب شمال ( مضر متأثر از يهود ) از سوى ديگر است . ] طاها حسين سازندهء داستان امروء القيس را مردى به نام دارم بن عقال يهودى عرب شده مىداند كه آن را همانند داستان هوميروس يونانى و از روى پيشامدهاى عبد الرحمن بن محمد اشعث ساخته است ( ادب الجاهلى ص 198 - 200 ) ليكن تأثير فراوان فرهنگ توحيد اشراقى و ميترائيسم در يمن در اثر مدتها اشغال آنجا به دست سپاه ايران و تأسيس آتشكده‌ها ( مانند آتشكدهء ذونواس - اخبار طوال ص 63 و آتشكدهء خولان - در معجم البلدان . واژهء خولان ) كه هر يك مدرسه‌اى براى انديشهء ميترائيسم بود كه در قرآن كريم ، ( نمل : 27 : 24 ) از آن به آفتاب پرستى تعبير شده است ، اين گمان را پديد مىآورد كه داستان پناهندگى امروء القيس به قيصر روم و عشق دختر قيصر به وى و شهيد شدنش در روم ( چ ع 1 : 391 : 1 ) كه به گفتهء طاها حسين از روى داستان پناهندگى عبد الرحمن بن محمد اشعث يمنى به پادشاه ترك براى خونخواهى پدرش بر ضد بنى اميّه و سپس مرگ يا خودكشى او در تركستان به سال 85 هجرى كه در طبرى و ابن اثير ديده مىشود ، ساخته شده است ، شايد همهء آنها از روى داستان سياوش و افراسياب ساخته شده باشند . به هر حال نخستين گردآورنده داستان امرؤ القيس سكّرى ( 212 - 275 ه . ) است - پانوشت : چ ع 1 : 76 : 5 . ترجمه 77 پانوشت 3 گفتنى است كه بنا بر فهرست وستنفلد ، ياقوت در معجم البلدان بيش از يكصد و بيست جا از امروء القيس نقل مىكند و شعر او را دليل وجود آن شهرها ، كاخها و جايگاهها مىشمرد . ( 2 ) . اين نخستين بيت از قطعه در چ ع ، ج 1 ، ص 908 ، سطر 4 تكرار شده است .