تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
بنى لى عاديا حصنا حصينا * و ماء كلّما شيئت استقيت
رفيعا تزلق العقبان عنه * اذا مانا بنى ضيم ابيت
و اوصى عاديا قدما بان لا * تهدّم يا سموءل ما به نيت
وفيت بادرع الكندىّ انّى * اذا ماخان اقوام وفيت « 1 »
اين كه در متلك‌ها گفتند : [ باوفاتر از سموءل ] از آنست كه امرؤ القيس پسر حجر كندى هنگامى كه به قيصر روم پناهنده شد تا از او براى دستيابى به كشندگان پدرش كمك گيرد چون به دژ ابلق رسيد ، يكصد زره را كه با او بود به « سموءل » سپرد و به روم رفت . سپس گذارش به يكى از پادشاهان غسّان كه برخى گويند [ حارث پسر ظالم ] و برخى گويند [ حارث پسر ابو شمر غسّانى ] بود ، افتاد و او به سوى دژ ابلق شتافت و زره‌ها را از وى بخواست ، سموءل در دژ سنگر گرفت و سرپيچى كرد . غسّانى يكى از پسران سموءل را كه به شكار رفته بود گروگان گرفت و او را به پاى دژ آورده تهديد نمود كه اگر زره‌ها را ندهى پسرت را خواهم كشت ، سموءل پس از انديشه گفت : [ من بند ضمانت را كه بر گردن گرفته‌ام نخواهم گسست ، تو هر چه خواهى كن ! ] او فرزند را پيش چشمان پدر سر بريد . ديگر گويد : [ كسى كه براى باز پس گرفتن زره‌ها آمد ، حارث پسر ظالم بود و چون نداد ، پسر او را با شمشيرى كه « ذوالحيّات » ( - ماردار ) خوانده مىشد به دو نيم كرد . ] گويند [ جرير در خطاب به فرزدق به اين داستان اشاره كرده است كه مىسرايد ] :
بسيف ابى رغوان سيف مجاشع * ضربت و لم تضرب بسيف ابن ظالم « 2 »
[ 95 ] به هر حال سموءل زره‌ها را نداد و غسّانى پس از نوميدى بازگشت و اين وفادارى سموءل در ميان عرب مثل گشت . اين گفتهء يحيى پسر سعيد اموى بود كه از محمد بن سائب كلبى آورد . اعشى در نكوهش يكى از بنى كلب چنين سروده است :
بنو الشّهر الحرام فلست منهم * و لست من الكرام بنى العبيد
و لا من رهط حسّان بن قرط * و لا من رهط حارثة بن زيد « 3 »
او مىگفت : [ همهء اين كسان از بنى كلب بودند ! ] آن كلبى كه نكوهش اعشى متوجه او بود گفت : [ اى بىپدر ! من از همهء اين كسان كه بر شمردى شريف‌ترم . ] پس مردم ، كلبى را با اين هجونامهء اعشى مىنكوهيدند . كلبى هجو شده بر قومى كه اعشى در ميان ايشان بود يورش برد و چند تن را كه اعشى ناشناخته در ميان آنان پنهان شده بود به اسيرى گرفته به دژ « شريح » پسر « سموءل » پسر عادياى جهود كه دارندهء « تيما » بود برد و در دژ آنجا ( ابلق ) فرود آمد . پس شريح بر اعشى بگذشت و اعشى اين شعر را خطاب به او خواند :
شريح لا تتركنّى بعد ما علقت * حبا لك اليوم بعد القدّ اظفارى
قد جلت ما بين بانقيا الى عدن * و طال فى العجم تسيارى و تكرارى
هامش
( 1 ) . « عاديا » دژى استوار براى من ساخت كه آبى فراوان هر چند كه بخواهم دارد . چندان بلند است كه هر يورش او را مىلرزاند . عاديا مرا سفارش كرد كه اين ساختمان را ويران نكنم . من در نگهبانى دره‌هاى « كندى » هنگامى كه ديگران خيانت كردند وفادارى كردم . ( 2 ) . تو با شمشير ابو رغوان كه شمشير سيف پسر مجاشع بود او را كشتى نه با شمشير حارث پسر ظالم . ( 3 ) . تو نه از فرزندان ماه حرام و نه از كريمان بنى عبيد و نه از گروه حسان بن قرط و نه از گروه حارثه پسر زيد هستى .