تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
چون عمر خطّاب غزلسرايى را منع كرده و براى شاعران كيفر نهاده بود ، حميد ناگزير شد براى « سرحه - درختى نرم كه در كنار آبها رويد » به جاى زنان ، غزلسرايى كند و سرحه را كنايت از زن قرار دهد .

ابغر

[ ا غ ] « 1 » با غين نقطه‌دار ديهى در سمرقند است و گفته‌اند : بخشى از سمرقند است كه داراى چندين ديه پيوسته مىباشد . از آنجا است : بو يزيد خالد بن كردهء ابغرى « 2 » سمرقندى ، و بو عبد اللّه محمد پسر محمد پسر عمران ابغرى « 3 » ، كه دبير دارالانشاى سامانى و از بليغان بنام بود .

ابكر

[ ا ك ] و بكرات ( ب ك ) تپه‌هايى است در بيابان .

ابكّ

[ ا ب ك ك ] : جايى است كه نامش در اين رجز آمده :
جربّة من حمر الابكّ * لاضرع فيها و لا مذكّى « 4 »
« جرّبه » به معنى خر درشت است . « العانة من الحمير » .

ابكن

[ ا ك ] : جايى در بصره است كه در تاريخها ياد مىشود .

ابكّين

[ ا ب ك ك ] : ( به صورت تثنيه ) : دو كوهند كه بر « رحبة الهدّار » در يمامه مشرفند .

ابلاء

[ ا ] نام چاهى است .

ابلستين

« 5 » [ ا ب ل ت ] با سين بىنقطه و تاء [ 94 ] دو نقطه . يكى از شهرهاى بنام روم است كه اكنون در دست مسلمانان مىباشد و فرمانرواى آن پسر قلچ ارسلان سلجوقى است . اين شهر نزديك

ابسس

( اس ) « 6 » است كه جايگاه اصحاب كهف است .

ابلق

[ ا ل ] بر وزن احمر . دژ سموءل پسر عادياى جهود است كه به « ابلق فرد » نيز معروف است . مشرف بر « تيماء » ميان حجاز و شام بر يك تپهء خاكى است . بازماندهء ساختمانهايى از گل در آنجا هست ، و چندان هم استوارى و بزرگى را كه در داستانها آمده است نشان نمىدهد و اكنون ويرانه است . از آن رو آن را ابلق مىگفتند كه در ساختمانش سفيدى و سرخى ديده مىشده است . نخستين بنيان گذارش عاديا پدر سموءل جهود بود . سموئل چنين مىسرايد :
هامش
بيت است در حالى كه در چ ع ، ج 3 ، ص 71 ، س 9 تا 13 پنج بيت مىباشد . ( 1 ) . لسترنج ، 495 . ( 2 ) . ش . ش : 1035 . ( 3 ) . ش . ش : 2919 . ( 4 ) . يك دسته « جربه » از خرهاى « ابك » كه نه پستان شيرده و نه پشت براى سوارى دارند . ( 5 ) . ابلستان( Ablasthan ). ( 6 ) . آرابيسوس( Arabissus )نگاه كنيد به لسترنج ص 155 .