ابشيه
[ ا ى ] كه آن را أبشية الرّمّان نيز گويند . ديهى از فيّوم به مصر است .
ابضع
و
ضبيع
[ ا ض و ض ب ] نام دو آب است مر فرزندان بوبكر را . زنى كه به راه دور شوهر كرده بوده در افسوس دورى خانواده چنين سروده است :
الا ليت لى من وطب امّى شربة * تشاب بماء من ضبيع و ابضع « 1 »
ابضه
[ ا ض ] با ( ضاد ) نقطهدار . آبى است از آن بنى العنبر . بو القاسم خوارزمى « 2 » مىگويد : [ ابضه آبى است از آن « طيى » و سپس از آن بنى ملقط كه نخلستانى در كنار آن دارند كه ده ميلى راه مدينه است . ] مساور پسر هند در وصف اين جايگاه گويد :
سائل تميما هل وفيت فانّنى * اعددت مكرمتى ليوم سباب
و اخذت جاربنى سلامة عنوة * فدفعت ربقته الى عتّاب
و جلبته من اهل ابضة طائعا * حتّى تحكّم فيه اهل إراب « 3 »
ابط
[ ا ] ديهى از يمامه در بخش وشم از آن بنى امرؤ القيس پسر زيد مناة پسر تميم پسر مرّة است .
ابطح
[ ا ط ] با حاى بىنقطه . هر سيلگير كه در آن سنگريزه بود « ابطح » باشد . ابن دريد گويد : ابطح و بطحاء شن گسترده بر زمين باشد . ابو زيد گفت : [ ابطح جايگاه سيل است خواه تنگ و خواه گشاد . ] ابطح را گاه به مكه و گاه به منى اضافه كنند زيرا كه فاصلهء ميان ابطح تا مكه و تا منى برابر است و چه بسا به منى نزديكتر باشد و آن همان « محصّب » است كه « خيف » بنى كنانه باشد . و برخى گويند : [ « ذى طوا » همان است ] ولى چنين نيست . برخى گفتهاند كه چون آدم ( ع ) در آنجا بر زمين دراز كشيد ، « ابطح » خوانده شد . حميد پسر ثور هلالى چنين سروده است [ 93 ] :
اقول لعبد الله بينى و بينه * لك الخير خبّرنى فانت صديق
ترانى ان علّلت نفسى بسرحة * من السّرح موجود علّى طريق
ابى الله الّا انّ سرحة مالك * على كلّ سرحات العضاه تروق
سقى السّرحة المحلال و الابطح الذي * به الشّرى غيث مدجن و بروق
فقد ذهبت طولا فما فوق طولها * من النّخل الّا عشّة و سحوق
فياطيب ريّاها و يا برد مائها * اذا حان من حامى النّهار ودوق
حمى ظلّها شكس الخليقة خائف * عليها عرام الطّائفين شفيق
فلا الظّل من برد الضّحا نستطيعه * و لا الفىء من برد العشىّ نذوق « 4 »
هامش
( 1 ) . اى كاش از پستان مادرم آميختهاى از آب ضبيع و ابضع مىنوشيدم .
( 2 ) . ياقوت يك بار ديگر در چ ع ، ج 1 ، ص 138 از اين مرد نام مىبرد . گويا همان زمخشرى بو القاسم محمود خوارزمى مقصود اوست كه در پانوشت 7 : 21 شناخته شده است .
( 3 ) . از تميم بپرسيد آيا وفا كردم كه روز بدگويى خوش زبان باشم ؟ همسايهء بنى سلامه را گرفتم و بند او را به دست عتاب سپردم ، و از مردم « ابضه » گرفته به دست مردم « اراب » سپردم . اين شعر در چ ع 1 : 180 نيز ديده مىشود .
( 4 ) . به عبد الله مىگويم : خير باد ! دوستانه به من بگو آيا چنين است كه هرگاه من خود را با يك سرحه ( گياه آبى ) كه بر سر را هم است سرگرم دارم خدا را ناخوشايند باشد ؟ ولى « سرحهء مالك » از همهء سرحهها برتر است ، خدا سرحههاى « محلال » و « ابطح » را كه هميشه برق و باران دارند شاداب سازد كه چه قدر بلند شده است ، و چيزى به بلندايش نرسد جز نخلهايى بلند چون « عشه » و « سحوق » . چه هواى خنكى ! چه آب سردى ! چه گوارا براى گرمازدگان ! سايهاش مردم بيچاره و ترسان را پناه مىدهد . نه خنكاى بامدادش و نه سردى شامگاهش گفتنى است . اين شعر در اينجا هشت