« يبرون » و ( ى ) در « يبرين » لام الفعل نيست ، بلكه يا و واو زيادى است مانند واو در « فلسطون » و يا در « فلسطين » . دليل ديگر آنكه گاهى به جاى « يبرين » ، « ابرين » مىگويند ، پس « يا » اوّل آن اصلى است كه قابل تبديل است و اگر « يا » مضارع بود تبديل شدنى نبود . . . اگر كسى گويد حرف مضارع نيز قابل تبديل است ، چنان كه « أعصر » را « يعصر » نيز گويند گوئيم « اعصر » نيز فعل مضارع نيست بلكه جمع « عصر » است چنان كه شاعر گويد :
ابنىّ انّ اباك غيّر لونه * كرّ اللّيالى و اختلاف الأعصر « 1 »
اين بود استدلال عليه كسى كه « يا » در « يبرين » را بدل همزه گيرد . . .
ابرينق
[ ان ] كه « ابرينه » نيز گويند ، و با قاف معرّب آنست . از ديههاى مرو است ، و نسبت بدان را ابرينقى گويند . گروهى بدانجا نسبت دارند : بو الحسن على پسر محمد دهّان ابرينقى « 2 » ، كه فقيهى درست كار [ 90 ] بود . ابو القاسم عبد الرحمن پسر محمد پسر احمد « 3 » فورانى فقيه و جز وى از پيران مرو ، از وى روايت دارند . بو الحسن على پسر محمد شهرستانى در مكه از وى روايت برگرفته است . او از دانشمندان پارسا بود و در 523 درگذشت .
ابزار
[ ا ] ديهى است در دو فرسنگى نيشابور . گروهى از دانشمندان بدانجا نسبت دارند ، كه از ايشانند : 1 ) حامد بن موسى ابزارى « 4 » كه از اسحاق پسر راهويه و جز او حديث برگرفت . 2 ) ابراهيم پسر محمد رجا ابزارى « 5 » ورّاق . او حديث را از بسيارى در نيشابور و نسا برگرفت و سپس به عراق آمد و در آنجا از عبد اللّه پسر محمد پسر عبد العزيز برشنيد ، در جزيره از بوعروبهء حرّانى و در شام از مكحول بيروتى و عمر پسر خزيم مرّى و ابو الحسن پسر جوصا « 6 » برنوشت . در خراسان از حسن پسر سفيان و مسعود پسر فطن و جعفر پسر احمد حافظ ، و در بغداد از ابو القاسم بغوى و محمد پسر محمد باغندى و جز آنان برشنود . حاكم ابو عبد اللّه « 7 » و بو عبد الرحمن سلمى و ابو عبد اللّه پسر مانده « 8 » و بومنصور عبد القاهر پسر طاهر بغدادى از او روايت مىكنند . او حديث را در عمر بسيار خود گردآورى همى كرد تا همگان به دو نيازمند شدند . او در پنجم رجب 364 در نود و شش يا هفت سالگى درگذشت .
ابرقباذ
[ ابق ] با ( باى تك نقطه و ذال نقطهدار . ) من آن را با اين ضبط به خامهء بسيارى از دانشمندان ديدهام . قباذ پسر فيروز يكى از شاهان فارس ، پدر انوشروان عادل است . از اين جايگاه در كتابهاى فتوح بسيار ياد شده است كه در واژهء « مذار » خواهد آمد . گويا نزديك ميسان و دست ميسان است .
هلال پسر محسن « 9 » گويد : ابزقباد ( به خط او « باز » ) از طسوجهاى مذار ، ميان بصره و واسط است . ابن فقيه و جز او گويند :
هامش
( 1 ) . پسركم ! گردش روزگار ، رنگ و روى پدرت را تغيير داده است .
( 2 ) . ش . ش : 2028 .
( 3 ) . متن : احمد بن محمد . تصحيح از وستنفلد ( ج 5 ص 8 )
( 4 ) . ش . ش : 779 .
( 5 ) . ش . ش : 15 .
( 6 ) . احمد پسر عمير پسر جوصا راوى و حافظ شام ، به گفتهء تغرى بردى در 320 درگذشت . ياقوت در 23 جاى اين كتاب از وى نقل مىكند .
( 7 ) . حاكم نيشابورى ( 321 - 405 ) محمد پسر عبد اللّه پسر حمدويه طهمان مولاى ضبّى معروف به « ابن بيّع » در نيشابور بزاد و همانجا درگذشت .
وى در سال 341 و 360 به عراق و حجاز رفت ، در 359 از سوى عتبى وزير سامانيان دادرس نيشابور بود و در كشاكش سامانيان و بويهئيان ميانجىگرى مىنمود . او راست « تاريخ نيشابور » و مستدرك دو كتاب صحيح بخارى و مسلم ( خلكان 3 : 408 و مشاور مؤلفان 5 : 582 و زركلى از چند منبع ) ياقوت نزديك شصت بار از تاريخ او نقل كرده است .
( 8 ) . محمد پسر اسحاق معروف به ابن منده ( مانده ) بن اثير مرگ او را در سال 396 مىداند . ياقوت پيرامن بيست جا از او نقل مىكند .
( 9 ) . هلال صابى ( 359 - 448 ) پسر محسن پسر ابراهيم پسر هلال پسر ابراهيم پسر زهرون پسر جون از خاندان علم و ادب و دبيرى از سريانيان عرب