ابروق
« 1 » [ ا ] نام جايى در كشور روم است كه از همه سوى مردم به ديدن آن مىروند . مسلمانان و مسيحيان هر دو آن را تقديس مىكنند . بوبكر هراتى « 2 » گفت : [ چون از آن آگاهى يافتم به ديدارش رفته و آن را در شكافى از كوه ديدم كه از درگاه برج به درون آن مىروند و در زيرزمين راه مىپيمايند تا به جايى گسترده مىرسند كه كوه فرو ريخته و آسمان پيدا است . در ميان آن درياچهاى و پيرامن آن خانههاى [ 88 ] كشاورزان رومى است كه كشتزار ايشان در بيرون است . در آنجا يك كنيسهء زيبا و يك مسجد هست . هرگاه ميهمان مسلمان باشد او را به مسجد و هر گاه نصرانى باشد او را به كنيسه راهنمايى كنند . سپس به يك ميدان مىرسيم كه كشتگانى در آنجا ماندهاند ، جاى زخم نيزه و شمشير در تن ايشان پيدا است ، پارهاى از اعضاى برخى از ايشان بريده شده ، و پوشاكشان از جنس كتان است كه سالم مانده است . در جاى ديگر چهار تن ايستاده و پشت به ديوار غار تكيه دادهاند و نوجوانى نزديك ايشان ايستاده دست بر سر يكى از آنان دارد .
قامتهاى بلند دارند و او سبز چرده است و قبائى از پنبه پوشيده است و دستش باز است ، گويى با كسى دست مىداده است . سر جوان بر بازوى او است . پهلوى او مردى است كه شمشير بر صورت او نشسته لب برين او را برده دندانهايش آشكار شده است . همگى دستار بر سر دارند . نزديك ايشان زنى ديده مىشود كه كودكى در بغل دارد و پستان به دهان او نهاده است . در آنجا پنج تن نيز ايستاده و پشت به ديوار تكيه دادهاند . بر روى يك بلندى در آنجا تختى ديده مىشود كه دوازده تن با يك كودك بر آنند ، دست و پاى كودك رنگ حنا دارد . ] روميان گويند : [ اينان مسلمانند كه در روزگار فتوحات عمر خطاب ( رض ) بدينجا آمدند و در اينجا مردند . ] مىپندارند كه ناخنها و موى اينان بلند مىشود و مىبرند . ولى درست نيست ، پوست ايشان بر استخوانهايشان چسبيده و خشكيده است . و تغيير بسيار نكردهاند .
ابرين :
[ ا ] لهجهاى در « يبرين » است . بومنصور گويد : [ ديهى پر نخل با چشمههاى گوارا در كنار « أحساء » از آن بنى سعد در بحرين است ، مفرد است و صورت جمع دارد و اعرابش مانند جمع به حروف است . در رفع واو و در نصب و جر با يا باشد ، گاهى نيز با حركت نون آن را اعراب مىدهند و « يا » ساكن مىماند . ]
خارزنجى « 3 » گويد : [ رمل يبرين « يا » رمل ابرين « مىپندارند از شهرهاى عماليق است . ] ابو الفتح « 4 » گويد : [ نبايد پنداشت كه يبرين منقول از فعل باشد ] كه گويند [ هنّ يبرين لفلان - مخالفت مىورزند با وى ] و [ يبرى لها من ايمن أشمل - از چپ و راست با وى مخالفت مىورزد ] دليل منقول نبودن آن اينست كه آن را « يبرون » نيز مىگويند و در هيچ فعلى چنين تغييرى نيست . اگر بگويند : [ چرا يبرين و ابرون يك فعل در دو لهجه از قبايل عرب نباشد چنان كه « نقوت » [ 89 ] به صورت « نقيت » نيز آمده است و سروت سريت ، و كنوت كنيت ، و نفيت نفوت نيز تلفظ شده است . ] پس يبرين مانند يكنين و يبرون مانند يكنون باشد كه همه بر وزن يفعلن باشند . . . پاسخ گوييم : اگر واو و يا در يبرين و يبرون لام الفعل بود ، بايستى « يبرون » با ضم نون هم جايز مىبود ، . . . و اينكه عربها « يبرون » را نادرست مىدانند و « يبرين » را صحيح مىشمرند دليل آنست كه « و » در
هامش
( 1 ) . براى ابروق - ابريق - افريك - تفريك و ساكنان بيالقهء آن كه مذهبى تركيبى از زردشتى و مسيحى داشتند ن . ك لسترنج ص 127 به بعد .
( 2 ) . بوبكر موصلى هراتى خرّاطى صاحب مدرسه برون « حلب » بود كه گورش نيز در آنجا است . از مصادر كار ياقوت است . كمتر از ده جا مطالب تاريخ و جغرافياى سوريه و مصر را از وى نقل مىكند .
( 3 ) . احمد پسر محمد بستى نيشابورى خارزنجى 348 . از منابع لغتشناسى اين كتاب است كه ياقوت 28 جا از او نقل مىكند . بيوگرافى او را زركلى در اعلام 1 : 200 از انبا الرواة 1 : 107 و بغية الوعاة 169 و اللباب 1 : 335 آورده است . ياقوت بر كتاب تكملهء او اعتراض مىكند ( چ ع : 1 :
556 : 6 )
( 4 ) . اسكندرى . ن . ك ص 8 پانوشت 6 .