تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
زن گويد من خيانت كرده باشم ، آتش مرا خواهد خورد ، پس خود را به ميان آتش انداخت و تندرست از آن بيرون آمد و آتش به او آسيب نرسانيد و از آن تهمت مبرّى شد . ] مىگويد : [ خاكستر آن آتش در ابرقوه امروز به صورت يك تپه درآمده ، مردم آن را كوه ابراهيم نامند . ] در حالى كه ابراهيم ( ع ) سرزمين فارس را نديد و بدانجا درنيامد ، و آتش او در « كوثاربا » بود كه در سرزمين « بابل » است . من در كتابى ديگر خواندم كه ابراهيم ( ع ) به ابرقوه « 1 » درآمد و مردم را از كاربرد گاو در شخم زدن بازداشت ، پس اين مردم تاكنون با گاو شخم نمىكنند ، هر چند در آنجا گاو بسيار است . ابو بكر محمد معروف به حربى شيرازى كه خود را خواهرزادهء ظهير فارسى مىداند به من گفت : من سه بار به ابرقوه رفتم و هيچگاه نديدم كه درون ديوار شهر باران آيد . ايشان مىپندارند كه اين نيز از دعاى ابراهيم است . بدانجا نسبت دارد : بو القاسم على بن احمد ابرقوهى « 2 » وزير بهاء الدوله پسر عضد الدوله پسر بويه . اصطخرى فاصلهء يزد تا نيشابور را چنين بيان مىكند : [ از آزاد خرّه تا بستاذران يك مرحله است ] . اين ديه سيصد مرد و آبى روان در قنات و كشت‌زار و باغها و كرمستان دارد . [ 87 ] از بستاذران تا ابرقوه يك مرحلهء كوتاه است . ابرقوه ديهى آباد و بسيار خرم است و پيرامن هفتصد مرد دارد ؛ آبى روان با كشتزار و دامدارى در آن است . از ابرقوه به زادويه و از آنجا به زيكن ، سپس به استلست ، سپس به ترشيش ، و سپس به نيشابور مىرسند . پس اين ابرقوه غير از ابرقوه نخستين است .

ابرم

[ ار ] با ( باى ) يك نقطه . يكى از وزنهاى كتاب سيبويه « 3 » مانند « ابين » است . بواحمد پسر حاتم جزمى گفت : ابرم نام شهرى است . بوبكر محمد پسر حسن زبيدى اشبيلى نحوى گفت : [ ابرم گياهى است . ] من در تاريخى كه تأليف بوغالب پسر مهذب « 4 » معرّى بود خواندم كه چون سيف الدوله پسر حمدان ، براى گرفتن شام به سال 333 از فرات گذشت و خبر به رهبران شهر رسيد به پيشواز او آمدند . بو الفتح عثمان پسر سعيد كه از سوى اخشيد فرماندار حلب بود ، در ميان ايشان بود ، كه تا فرات آمد . سيف الدوله او را گرامى داشت و با خود سوار كرد و مىرفت و به هر ديه كه مىرسيد نام آن را مىپرسيد و او پاسخ مىگفت تا به ديهى رسيد كه چون نامش را پرسيد گفت : ابرم ! سيف الدوله خموش ماند . زيرا كه ابرم امر است از ابرام به معنى بريدن و بس كردن . او گمان كرده بود كه از بسيار پرسيدن خسته شده است و چون از چند ديه ، بىپرسش گذشت ابو الفتح گفت : اى سرور به سر تو سوگند كه « ابرم » نام آن ديه بود ، هر چه مىخواهى بپرس ! سيف الدوله خنديد و از هوشيارى وى در شگفت شد .

ابروقا

[ ا ] ديهى بزرگ و گرانقدر است در بخش رومقان كوفه ، در كتاب « الوزراء » آمده است كه درآمد آن براى هارون رشيد يك ميليون و دويست هزار درم بود .
هامش
( 1 ) . داستان آمدن ابراهيم نياى جهودان و عربان به ابرقوه ، در راستهء هم‌نژاد نشان دادن ايرانيان با عربان در دوران كهن ساخته شد كه نمونهء آن را در چ ع 1 - 172 : 13 و 299 : 10 و 417 : 16 نيز مىبينيم در اينجا نيز بزرگداشت هندو ايرانى گاو به نام او نهاده شده است . ( 2 ) . ش . ش 1096 و اثير 9 : 92 - 100 ( 3 ) . سيبويه عمر پسر عثمان پسر قنبر ( سنبر ) ( 148 - 180 ) در ديهى از شيراز زاده شد و در بزرگى به بغداد رفت و با كسايى درافتاد و بازگشت و در اهواز يا شيراز درگذشت . او با نگارش « الكتاب » از پايه گذاران ادب عرب بشمار مىرود ( زركلى از خلكان و ديگران ) در بخش وزنها و ريشهء واژه‌هاى عربى در اين كتاب ، وزنهايى كمياب كه بسيارى از آنها ساختگى است آورده و به گسترش زبان عرب كمك كرده است . كتاب او در برخى جاها به عنوان « ابنيه » و در برخى به عنوان « امثله » از منابع ريشه شناسى ياقوت است و بيش از چهل جا از او نقل كرده است . ( 4 ) . بو غالب همام پسر فضل پسر مهذب همشهرى و هم‌روزگار بو العلاى معرّى ( 363 - 449 ) تاريخى نگاشت و ياقوت در اين كتاب ده بار از وى نقل مىكند .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 83 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى