ابرق النعار
[ ا ر ق ع ع ] : ( با عين بىنقطه ) : آبى است از آن « طى » و « غسان » نزديك راه حاجيان . شاعرى گفته است :
حىّ الديار فقد تقادم عهدها * بين الهبير و ابرق النّعّار « 1 »
ابرق الوضاح
[ ا ر ق و ض ض ] :
ذهلى چنين مىسرايد :
لمن الدّيار بأبرق الوضّاح * اقوين من نجل العيون ملاح « 2 »
ابرق الهيج
[ ا ر ق ه ] : ( با جيم ) :
ظهير بن عامر اسدى چنين سروده است :
عفا ابرق الهيج الّذي شحنت به * نواصف من اعلى عماية تدفع « 3 »
ابرقة
[ ارق ] زمخشرى در كتاب خود آن را چنين آورده گويد : [ آبى است از « نملى » نزديك به مدينه . ]
ابرقوه
« 4 » [ اب ] با هاى درست « 5 » بوسعد آن را چنين ضبط كرد . برخى نيز آن را « ابرقويه » نويسند . فارسيان آن را « وركوه » نامند كه به معنى بالاى كوه است . شهرى است نامبردار در فارس از خورهء « اصطخر » نزديك يزد . بوسعد گويد : ابرقوه شهركى است از بخشهاى اصفهان در بيست فرسنگى آن . پس اگر او اشتباه نكرده باشد ، بايد گفت اين جدا از ابرقوه فارس است .
بدان نسبت دارد : بو الحسن هبة اللّه بن حسن [ 86 ] پسر محمد ابرقوهى « 6 » فقيه . او از بو القاسم عبد الرحمن پسر بو عبيدة پسر منده حديث بسيار مىآورد . حافظ بوموسى محمد پسر عمر مدينى اصفهانى نيز از وى روايت مىكند . او در پيرامون 518 درگذشت .
اصطخرى گويد : [ ابرقوه به مرز فارس ، در سه يا چهار فرسنگى يزد است ، شهر بارودار و پر مردم است ، و به اندازهء يك سوم اصطخر است ، ساختمانهايش درهم پيچيده و بيشتر آنها سرپوشيده است . شهر كچل و بىدرخت است ، پيرامن آن نيز باغ ندارد مگر دور از شهر ، ولى باز هم خرم است و نرخهايى ارزان دارد ، در ميان شهر تپهاى از خاكستر هست كه مردم مىپندارند بازمانده آتشى است كه براى ابراهيم افروخته شد و خدا آن را برايش گلستان كرد . ] من در كتاب مجوسان ( زردشتيان ) ابستاق ( اوستا ) چنين خواندم كه سعدادخت تبّع كه همسر كيكاوس بود عاشق كيخسرو پسر او شد و اين را با وى در ميان نهاد و او نپذيرفت ، پس به پدر او به دروغ شكايت برد كه پسرت مرا خواستار شده است ، كيخسرو براى دفاع از خود آتشى بزرگ در ابرقوه فراهم كرده گفت : [ اگر من از اين گناه پاك باشم آتش مرا نخواهد سوخت و اگر چنان كه اين
هامش
( 1 ) . خوشا ديار دوستان ديرين ما در ميان « هبير » و « ابرق النعار »
( 2 ) . آبادى « ابرق الوضاح » از آن كيست كه پر از درشت چشمان زيبارو است .
( 3 ) . « ابرق الهيج » ويران شد زيرا درههاى كوه « عمايه » به او بخل ورزيدند .
( 4 ) . براى آگاهى بيشتر ، ن . ك . لسترنج ، ص 305 .
( 5 ) . متن : « و هاء محضة . . . » در مقابل « هاء » بدل « تاى » تأنيث در عربى . در فارسى نيز اين « هاى » ملفوظ است ، در برابر « هاى » غير ملفوظ كه حرف با صدا و نشان حركت باشد .
( 6 ) . ش . ش : 3222 .