تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
معنى بلد است و ابر را عرب « غيم » گويند ، گمان نمىكنم در اينجا جز خرّمى آن شهر خواسته شده باشد . سكّرى دربارهء مالك بن ريب « 1 » گويد : [ هنگامى كه معاويه ، سعيد پسر عثمان عفان را والى خراسان كرد ، او فلج و فليج را بگرفت ، و بوجرديّه أثيم و مالك بن ريب را كه دو دزد راهزن بودند با خود يار ساخت . مالك بن ريب مازنى مدتها با او بماند و از نويدهائى كه به او داده شده بود چيزى نيافت ، پس سعيد را رها كرد و بازگشت و چون به ابرشهر كه همان نيشابور است رسيد ، بيمار شد . ] از وى پرسيدند : [ چه آرزو دارى ؟ ] گفت : [ مىخواهم بر روى خاشاكها بخوابم تا آواز آنها را بشنوم و اين كه « سهيل » را ببينم . ] او به ناله و زارى براى خويشتن پرداخت . قصيده‌اى زيبا و معروف بسرود كه آن را در « خراسان » ياد كرده‌ام . بحترى نيز در رثاى طاهر پسر عبد اللّه پسر طاهر بن حسين چنين سروده است : [ گورى در خراسان است ]
و للّه قبر فى خراسان ادركت * نواحيه اقطار العلى و المآثر
مقيم بادنى ابرشهر و طوله * على قصر آفاق البلاد الظّواهر « 2 »
برخى همزه را از آغاز آن مىاندازند چنان كه در شعرى مىبينيم : [ 81 ]
كفى حزنا انّا جميعا ببلدة * و يجمعنا فى ارض برشهر مشهد « 3 »
باقى اين شعر را در واژهء « برشهر » ياد كرده‌ام .

ابرشيه

[ ا ر ى ى ] : جايى است كه به ابرش نسبت دارد ، با شين نقطه‌دار . احيمر سعدى چنين سروده است :
نبّئت بانّ الحىّ سعدا تخاذلوا * حماهم و هم لو يعصبون كثير
اطاعوا لفتيان الصّباح لئامهم * فذوقوا هوان الحرب حيث تدور
نظرت بقصر الابرشيّة نظرة * و طرفى وراء النّاظرين بصير
فردّ علىّ العين ان انظر القرى * قرى الجوف نخل معرض و بخور
و تيهاء يزور القطاعن فلاتها * اذا عسبلت فوق المتان حرور « 4 »

ابرقازياد

[ ار ] : دو ابرق منسوب به مردى به نام زياد كه در رجز عجّاج شاعر آمده است :
عرفت بين ابرقى زياد * مغانيا كالوشى فى الأبراد « 5 »

ابرقان

[ ار ] : چنان كه در واژهء پيشين گفتم تثنيت « ابرق » است . بيشتر جاها كه واژهء « ابرقين » در شعر بيايد « ابرق حجر » در يمامه خواسته
هامش
( 1 ) . مالك دزد راهزن بود و شعر مىگفت و در سال 60 هجرى درگذشت . شعر او را سكرى ( 212 - 275 ) جمع كرد و شايد بيشتر آنها ساختهء خود سكرى باشد : نگاه كنيد به پانوشت 1 ص 76 . احوالش را زركلى در اعلام ج 6 ص 134 آورده است . ( 2 ) . گورى در خراسان است كه از هر جهت برترى دارد و در پائين « ابرشهر » جا دارد . ( 3 ) . همين اندوه بس است كه ما در شهرى در سرزمين « برشهر » گرد آمده‌ايم . ( 4 ) . شنيده‌ام كه قبيله « حى » از كمك به « سعد » كوتاه آمده‌اند . اينان اگر غيرت داشتند بسيار بودند . افراد پست ايشان از « صباح » پيروى كردند ، پس بايد سرشكستگى جنگ را بپذيرند . من از « ابرشيه » مىنگريستم ، چشمان من در پس ناظران ديگر مىنگريست ، چشمم به من گفت : به ديدهاى درون بنگر ، به نخلهاى كج شده و « قطا » هاى گريزان از آنجا بنگر . ( 5 ) . در ميان « ابرقى زياد - دو ابرق زياد » خانه‌ها مانند نقاشى بر روى پارچه ديدم .