تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
من از بومحمد عبد العزيز پسر موسى پسر محسن قلعى شنيدم گفت : از عمر بن عبد الخالق ابّى شنيدم كه مىگفت : [ دختران من همگى تا نه سال دست ناخورده مىمانند . ] گفت ابّ ( ا ) از ديه‌هاى ذى جبله در يمن است . مردم يمن با كسر تلفظ مىكنند و با فتح نمىفهمند .

ابتر

[ ات ] : با دو نقطه . جايى است در شام .

ابترة

[ ا ت ر ] : با افزودن يك « ه » گويى جمع واژهء پيشين باشد و تاء آن مكسور است . نام آبى است در بنى قشير .

ابثيت

[ ا ] : با « ث » سه نقطه بر وزن عفريت . نام يك كوه است .

ابجيج

[ ا ] : با دو جيم كه ميانشان ياء است . نام يكى از ديه‌هاى مصر در سمنودية است .

ابخاز

« 1 » [ ا ] : با خاى نقطه‌دار . نام بخشى از كوهستان قبق است كه به باب الأبواب ( دربند ) متصل است . كوههايى است با گذرگاههاى دشوار و سنگلاخ كه اسب در آن نرود ، همسايهء كشور « اللان » است ، ملتى از نصارا در آن مىزيند كه ايشان را كرج خوانند . به سال 515 در آنجا گرد آمده بر بخشهاى تفليس تاختند و آن را از مسلمانان باز ستاندند و تا كنون در دست ايشان است و ابخاز دژهاى ايشان است . به سال 621 جلال الدين خوارزمشاه بر آنجا تاخت و تفليس را از دست ايشان بگرفت و شهبانويشان كه جز او كسى از خاندان شاهى برجاى نبود بگريخت .

ابّدة

[ ا ب ب د ] : با تشديد « با » نام شهرى در اندلس است از خورهء جيّان كه به « ابّدة العرب » معروف است ، و عبد الرحمن بن حكم بن هشام بن عبد الرحمن پسر معاويه پسر هشام پسر عبد الملك آن را بنيان نهاد و پسرش محمد پسر عبد الرحمن آن را به پايان رسانيد . سلفى گويد : [ بو محمد عبد الحميد پسر محمد پسر عبد الحميد پسر بطير اموى هنگامى كه در راه حج به اسكندريه آمد ، برايم گفت بو العباس احمد بنّى ابّدى [ 79 ] در جزيرهء ميورقه برايم شعرى از سرودهء خودش بخواند . ]

ابذغ

[ اذ ] : با ذال و غين نقطه‌دار . از ديدگاه بوبكر بن دريد « 2 » ، نام جايى است .

ابراد

[ ا ] : مانند جمع برد . بوزياد گويد : [ در ديار بوبكر بن كلاب كوههايى هست كه بدان ابراد گويند ، و در ميان طبيه و حواب هستند . ]

ابراص

« 3 » [ ا ] : هموزن پيش از آن با « صاد » بىنقطه . جايى است ميان هرشى و غمر .

ابراقات

[ ا ] : با « تاى » دو نقطه . آبى است مر بنى جعفر بن كلاب را .

ابراق

[ ا ] : اصمعى گويد : [ ابرق و برقاء سنگ و شن آميخته است و همچنين برقه . ] و ديگرى گفته است : [ جمع برقه برق ، و جمع ابرق ابارق ، و جمع برقاء برقاوات است . برقه به براق جمع بسته شود ، و جمع اندك آن ابراق باشد . ] بن اعرابى گفته است : [ ابرق كوهى است كه با شن برقه آميخته است . هر آنچه از دو گونه چيز آميخته شود برقيده است . ]
هامش
( 1 ) . براى ابخاز - ابخازيه - ابخاس ، ن . ك . لسترنج ص 195 . ( 2 ) . محمد پسر حسن معروف به ابن دريد ازدى عمانى ( 223 - 321 ) او در بصره بزاد و در فارس مىزيست و دبيرى آل ميكال داشت ، پس به بغداد رفت و حقوق‌گير مقتدر شد و از پايه گذاران ادب عرب شناخته شد ( ترجمهء نديم ص 104 و خلكان از مروج الذهب مسعودى ) او را است « الاشتقاق » ، « مقصور و ممدود » ، « الجمهرة » ، « المجتنى » ، « الملاحن » و كتابهاى دستورى ديگر براى زبان عرب كه بيشتر آنها چاپ شده است . كتابها و قصيدهء « مقصوره » ى او از مصادر دستور و زبان شناسى در كار معجم البلدان بوده ، ياقوت بيش از 120 جا از وى نقل مىكند . ( 3 ) . مجمع الابواص چ ع 1 : 101 : 12 فارسى ص 100 و 146 : 19 فارسى ص 143 و 371 : 12 و چ ع 3 : 183 و 364 و 483 و 716 .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 74 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى