تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢

ابان

[ ا ] : نيز شهرى كوچك در كرمان به بخش روذان است « 1 » .

ابانان :

تثنيهء ابان پيشين است ، برخى گويند : [ اين تثنيه براى ابان ابيض و ابان اسود ياد شده در بالا است . ] اصمعى گويد : [ وادى رمّه ، از ميان ابانين ( - دو ابان ) مىگذرد كه دو كوه‌اند كه يكى را ابان ابيض گويند كه از آن بنى فزاره و سپس بنى جريد است ، و ديگرى ابان اسود كه از آن بنى اسد و سپس بنى واليه و سپس از آن حارث پسر ثعلبة پسر دودان پسر اسد است ، و ميان آن دو سه ميل راه است . ] ديگران گفته‌اند : [ ابانان تثنيهء « ابان » و « متالع » است ، كه بنا بر قاعدهء غلبه [ 76 ] ، آنچنان كه در « عمران » براى ابو بكر و عمر ، و « قمران » براى شمس و قمر روا بود ، گفته مىشود . و اين دو از بخشهاى بحرين باشند . ] اينان به سرودهء لبيد استناد مىنمايند كه :
درس المنا بمتالع فابان * فتقادمت بالحبس و السّوبان « 2 »
در اين بيت « درس المنا » به جاى « درس المنازل » آمده كه شاعر ، نيمى از دو واژه را به ضرورت وزن شعر انداخته است و اين زشت‌ترين ضرورت شعر است . ابو سعيد سكرى « 3 » در گزارش سرودهء زيرين بشر پسر بو حازم كه گفته :
الا بان الخليط و لم يزاروا * و قلبك فى الظّعاين مستعار
أسائل صاحبى و لقد ارانى * بصيرا بالظّعاين حيث صاروا
تؤم بها الحداة مياه نخل * و فيها عن ابانين ازورار « 4 »
چنين گويد : [ ابان كوهى نامبردار است و آن را « ابانين » گويند زيرا كه در پشت آن كوهى مانند آن به نام « شرورا » هست ، و به قاعدهء غلبه ، هر دو را با هم « ابانان » گويند چنان كه ابو بكر و عمر را « عمران » گويند . و مانند آن بسيار است . ] نحويان را در اين جا سخنانى است كه گوشه‌اى از آن را مىآورم : براى بيان زيبايى « ابانان » بايد بگوييم : [ هذان ابانان حسنين ] حسنين با اين كه صفت ابانان است و بايد مرفوع باشد به عنوان « حال » منصوب شده است زيرا كه نكره است و معرفه‌اى را توصيف مىكند . و اين در جايى است كه موصوف نام مكان است كه وضع آن قابل تغيير نيست ولى دربارهء منقول بايد گفت [ هذان زيدان حسنان ] كه مرفوع باشد ، زيرا نكره‌اى صفت نكره شده است . در جاهايى كه اسم خاص به صيغهء تثنيه يا جمع باشد ، چنين نبوده است كه نخست اسم به صورت مفرد نامگذارى شده ، سپس تثنيه يا جمع بسته باشند ، بلكه از آغاز كار ، واژه به صورت تثنيه يا جمع براى آن نهاده شده است ؛ پس « ابانان » كه نام دو كوه است ، هر يك از آنها به تنهائى « ابان » نباشد بلكه يكى « ابان » و ديگرى « متالع » نام دارد . بوسعيد گويد : [ گاهى نامگذارى به صورت تثنيه يا جمع مىآيد كه بىالف و لام معرفه مىباشد و اين جز در جايگاه غير منقول نباشد مانند
هامش
مىبينيد من نيز ببينم . گفتند : ما مأموريم تو را در بند بداريم و راهى براى سرپيچى از سلطان نداريم ! زندان يمامه را جاودانه نشمريد چنان كه زيستن ما نيز در « ابان » هميشگى نبود . ( 1 ) . « شهر ابان » نيز در حرف شين خواهد آمد . ( 2 ) . خانه‌ها در « متالع » و « ابان » ويرانه شد و پيش‌درآمد آن ، بستن آبراههء ايشان بود . ( 3 ) . حسن پسر حسين سكرى ( 212 - 275 ) از مصادر كار ياقوت در شرح شعرها است كه پيرامن صد و بيست جا از او نقل مىكند . او از موالى ايرانى عرب شدهء بصره بود . سند بيشتر اشعارى كه براى محكوم كردن شعوبيان و اثبات آداب عربى قبل از اسلام ساخته شد به اين مرد مىرسد و از او بالا نمىرود . احوالش را نديم ( ترجمه ، ص 132 ) آورده است . ( 4 ) . همانا غريبه‌ها شناخته شدند ، كسى از ايشان ديدار نكند ، دل تو در گرو آن كجاوه‌ها است ، با دوستم كه مرا چشم به راه كجاوه‌ها ديد گفتگو مىكردم ، حدى خوانان او را از « ابانين » به نخلستان دور مىبرند .