تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
و فاض اللّئام الكرام تفيّضوا * فذلك بال الدّهر ان كنت لا تدرى « 1 »

آرة

[ ر ] سه جايگاه است : آره اندلس به نقل از حميدى « 2 » ولى من به خامهء بوبكر پسر طرخان پسر حكم ديدم كه شيخ بواصبغ اندلسى مىگفت : تودهء مردم آن را درهء « باره » با افزودن ب خوانند .

آرة

نيز شهرى در بحرين است . عرّام پسر اصبغ [ سلمى ] « 3 » گويد : آره كوهى در حجاز ميان مكه و مدينه است در برابر قدس كه از بلندترين كوههاست و سرخ رنگ است و چشمه‌ها از پيرامن آن روان است و در كنار هر چشمه ديهى است ، مانند : فرع ، امّ العيال ، مضيق ، محضه ، وبرة ، فعوه ، كه دورادور آره را گرفته‌اند . هر يك از اين ديه‌ها را نخلستان و كشتزارى است . آبشخور آن سه بخش است . دست چپ كه خاوران باشد ، درهء آن به ابواء و سپس به « ودّان » مىريزد . همهء اين جايگاه‌ها در تاريخ ثبت شده است .

آرهن

« 4 » [ ه ] از ديه‌هاى تخارستان كارگزارى بلخ . شيخ الاسلام بلخ بدانجا منسوب است . و جز اين چيزى دربارهء آن نگفته‌اند .

آزاب :

با باى تك‌نقطه ، جاييست كه نامش در شعرى از سهيل پسر على پسر نصر ديده مىشود .

آزاج :

از ديه‌هاى بغداد بر راه خراسان است كه حاجيان از آن گذرند . [ 61 ]

آزاذان :

با زا و ذال نقطه‌دار از ديه‌هاى هرات است . گور بو الوليد احمد پسر بورجا استاد بخارى در آنجا است . حافظ بن نجّار گويد : من اين گور را ديدار كردم . و نيز از ديه‌هاى اصفهان است كه بو عبد الرحمن قتيبه پسر مهران مقرى آزاذانى « 5 » از آنجا است .

آزاذوار :

با ذال نقطه‌دار ، شهركى است در آغاز خورهء جوين از سمت قومس كه از كارگزارى نيشابور است . من آن را ديده‌ام . مىگفتند قصبهء خورهء جوين است . « 6 » ابراهيم پسر عبد الرحمن پسر سهل آزاذوارى « 7 » با كنيت بوموسى بدان منسوب است .

آزر :

[ ز ] بخشى ميان سوق الاهواز و رامهرمز است .

آسك

( س ) واژه‌اى فارسى است . بوعلى « 8 » گويد : يكى از جاها كه شايسته است همزهء آغاز كلمهء معرّب اصلى شمرده شود « آسك » است كه نام جايى نزديك ارجان باشد و شاعر دربارهء آن گويد :
هامش
( 1 ) . « ذات آرام » خالى شد و اين خالى شدن تازگى ندارد زيرا كه گذشتگان كهن نيز چنين كرده‌اند ، لئيمان رفتند و كريمان نيز گذشتند . چنين بوده است رفتار روزگار هر چند كه تو نمىدانى . ( 2 ) . متن : « عن ابى نصر الحميدى » است كه گويا نادرست باشد . زيرا بو عبد اللّه حميدى محمد پسر بونصر فتوح حميدى پسر حميد ( 420 - 488 ) كه در اندلس زاده شد و در بغداد درگذشت ، نگارندهء چند كتاب است و زندگينامهء او را خلكان در ( 3 : 410 - 412 ) و ديگران از وى آورده‌اند . كتابهاى اين مرد از منابع ياقوت براى باختر كشورهاى اسلام است و در 23 جا از وى نقل مىكند كه در دو جا با كنيت « بو نصر حميدى » و ديگر جاها بو عبد اللّه يا حميدى بىكنيت است ، و چون كسى براى پدرش بونصر حميدى كتابى ياد ننموده تا مرجع ياقوت باشد ، من واژهء بونصر را در اينجا بينداختم . ( 3 ) . عرام پسر اصبغ سلمى . گويند پيرامن سال 275 درگذشت . دربارهء او پانوشت چ ع ا : 7 : بواشعث كندى ديده شود . ( 4 ) . براى « آرهن » ن . ك : لسترنج : 464 . ( 5 ) . ش . ش : 2262 . ( 6 ) . براى تفصيل بيشتر ، ن ، ك مقدسى . ترجمه فارسى ص 465 و لسترنج ص 417 . ( 7 ) . ش . ش . 58 . ( 8 ) . بوعلى فارسى فسايى نحوى حسن پسر احمد پسر عبد الغفار پسر ابان ( 288 - 377 ) به دستور عضد الدوله بويه در شيراز چند كتاب براى دستور زبان عرب نگاشت و از پايه‌گذاران نحو زبان تازى بشمار آمده است . ياقوت مطالب دستورى بسيار از وى نقل مىكند ، وستنفلد تنها ده جاى نام او را در فهرست آورده است .