گويند [ در اينجا عنوه به معنى تسليم شدن بىجنگ است . ] من ( ياقوت ) گويم : اين خود گونهاى تأويل است ، پس ما مىتوانيم گونهاى ديگر تأويل كرده بگوئيم : معنى اين شعر آن است كه [ آن را با زورى كه در كنارش دوستى باشد نگرفتند ، بلكه با جنگ گرفتند ] چنان كه گويند : [ فلانى دوستانه به تو صدمه نزد ، يعنى دشمنانه زد . ] يا گويند : [ اين رفتار دل پاك نيست ، اگر پاك باشد ، يعنى چركين است . . . ] به هر حال اجماع بر اين است كه « عنوه » به معنى « غلبه » و زور است ، و « عانى » اسير شده به زور مىباشد ، و فلان شهر به عنوه گشوده شد يعنى با زور و كشتار مردمش را مجبور به تسليم يا گريز از شهر كردند ، يا آن كه چون ديدند نمىتوانند بجنگند شهر را رها كرده بدون بستن قرارداد گريختند .
خراج :
خراج و خرج يك معنى دارد ، اين كه بندهء تو به تو خراج دهد يعنى درآمد خود را به تو دهد چنانكه رعيت به والى خراج مىدهد . حق تعالى مىفرمايد : [ مگر از ايشان خرج مىخواهى ( مؤمنون : 23 : 73 ) ] يعنى آيا براى پيامبرى مزد مىخواهى ؟ مزد خداوند به از آن است .
آن خراج نيز كه عمر خطاب بر مردم سواد نهاد به معنى غلّه بود ، زيرا سواد زمين « فيىء » بود و حضرت ( ص ) فرموده بودند : [ الخراج بالضّمان - يعنى غلّه در برابر ضمانت و پناه است . ] و آن در جائى است كه كسى بردهاى را بفروشد و خريدار مدتى از آن برده بهرهكشى كند ، سپس در آن برده عيبى يابد كه فروشنده پنهان كرده باشد كه [ 45 ] در اين صورت خريدار حق دارد برده را پس دهد و همهء بهايش را پس گيرد ، و بهرهاى كه خريدار در آن مدت از برده گرفته حلال او است زيرا كه بهرهكشى در برابر ضمانت و پناه است . عمر پس از فتح دستور داد سرزمين سواد را اندازه گيرى كردند و آن را به كشاورزانى كه در آن جا كار مىكردند سپرد تا بهرهء آن را سر هر سال بپردازند ، و آن را « خراج » ناميدند سپس به هر سرزمين كه با قرارداد صلح گرفته مىشد و مردم آنجا چيزى را به گردن مىگرفتند آن سرزمين را « خراجى » مىخواندند زيرا كه آن تعهد همانند بهرهكشى كشاورزان روزگار عمر بود . در حديث نيز آمده است هنگامى كه بوطيّبه پيامبر ( ص ) را حجامت كرد دستور داد مزد او دو صاع غلّه باشد پس به ارباب او سپرد كه آن را از خراج وى بكاهند .
فىء ، غنيمت :
ريشهء فىء در لغت به معنى بازگشت است . « فىء » به معنى بازگشت سايهء درخت يا جز آن پس از نيمه روز ، نيز از همين است ، چنان كه « ظل » سايهء پيش از آن است . حميد پسر ثور چنين سرود : [ نه تحمل « ظل » چاشتگاه را دارى و نه « فىء » سرد عصرانه را . ] بو عبيده « 1 » گويد : [ هر آنچه آفتاب از آن دور شود فىء و ظل باشد و هر آنچه آفتاب بر آن نتابد « ظل » است . ] خدا دربارهء جنگ بر ضد سركشان گويد : [ بجنگيد تا به فرمانبردارى از خدا بازگرداند ( حجرات : 49 : 9 ) ] فىء دارايى كافران را گويند كه به مسلمانان مىرسد . بومنصور ازهرى ( هراتى ) در تفسير آيت
ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى
-
هامش
( 1 ) . معمر پسر مثنى ( 110 - 209 ) باجروانى بلخى از موالى تيم . دانشمند داراى دويست تأليف ، شعوبى ، خواهان تساوى با عرب و ضد عربزدگىهاى اصمعى بود ولى چنان كه در پانوشت چ ع 1 : 338 : 7 خواهيم ديد ؛ هارون رشيد او را نيز بخريد تا ضد شعوبى شد و كتابهائى دربارهء « أيّام عرب » در برابر « خداينامه » هاى ايرانى فراهم ساخت ، با همهء اين بازگشتها از ديد درباريان هارون ، معمر نه دينى درست و نه نسبى و الا داشت و به خارجى بودن متهم بود ( خلكان 4 : 323 - 331 ) وى از مصادر جغرافيائى ياقوت است و بنا بر فهرست وستنفلد ، ياقوت در اين كتاب پيرامن يكصد بار از وى نقل كرده است .