تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 932

مساهمون:

ص٩٣٢
( 1 ) 25 ) زبرقان بن بدر التميمىّ : لقب حصين بن بدر صحابى . او را به خاطر زيبايى و يا زردى رنگ عمامه و يا از آن رو كه حلّه در بر كرد و در انجمن مردم حضور يافت ، زبرقان لقب دادند . ( منتهى الأرب ) . در قديم الدهر مردى بوده است نام وى زبرقان بن بدر ، با نعمتى سخت بزرگ ، و عادت اين داشت كه خود خوردى و خود پوشيدى و به كس نرسيدى و حطيئه در هجو او شعرى بگفت ؛ ( تاريخ بيهقى ، چاپ اديب ، 337 ) . . . زبرقان بن بدر فزارى از سادات عرب است . او را زبرقان از آن روى گويند كه پدرش بدر نام داشت ؛ ( لسان العرب ) . 26 ) ابن اثير در مورد مكالمهء طليحه و عيينه در رابطه با نزول جبرئيل ( ع ) بر طليحه مىگويد : « طليحه گفت : جبرئيل به من فرود آمد و گفت : تو هم آسيا [ يى ] دارى مانند آسياى او [ پيغمبر ( ص ) ] و داستانى دارى كه آن را فراموش نخواهى كرد . عيينه گفت : خدا دانست كه ما داستانى داريم كه هرگز آن را فراموش نخواهيم كرد . سپس گفت : اى بنى فزاره ، برگرديد و بدانيد كه او [ طليحه ] دروغگو است . آنها هم برگشتند و . . . ( كامل ، 2 ، 45 ) . 27 ) در تاريخ كامل ابن اثير در مورد فرار طليحه چنين آمده كه « . . . و چون با زن خويش ثوّار فرار مىكرد در حال گريز جار زد : اى گروه فزاره ، هر كه بتواند چنين كند و زن خويش را نجات دهد ، به من اقتدا نمايد و بگريزد . پس ، سوى شام گريخت و تا زمان وفات ابو بكر نزد قبيلهء كلب بماند تا اينكه خلافت به عمر رسيد . پيش عمر آمده با او بيعت كرد و در جنگ قادسيّه و فتح ايران يكى از دليران عرب بود ولى به دستور عمر محروم از رسيدن به مقام فرماندهى و سردارى بود . مسلمين همان زمان به طور استهزاء از او مطالبهء وحى مىكردند و او هم براى خنده سخنى مسجع مىبافت . » ( كامل ، 2 ، 45 ) . 28 ) غسّان : قبيله‌اى است از عرب از قبايل ازد كه اصلا از يمن بودند و چون در محلّى پر آب به نام غسّان [ 5 ] سكنى داشتند به همين نام ناميده شدند . از اين قبيله‌اند غسّانيان ؛ ( معين ) . 29 ) ادّعاى دروغين مسيلمه بر شركت او در امر نبوّت با حضرت محمّد ( ص ) مبتنى بر اين است كه « . . . وى [ مسيلمه ] مدعى شد كه در كار پيامبرى با پيامبر شريك است و دليل او اين گفتهء پيامبر بود كه او در ميان شما [ 6 ] بد نيست . » تا اينكه رجال بن عنفوه براى او گواهى داد و مردم فريفتهء او شدند . پس ، به پيامبر نامه‌اى نوشت به عنوان « از مسيلمه پيامبر خداوند به محمّد ( ص ) پيامبر خدا ، درود بر تو ! امّا بعد ، همانا كه من با تو در امر ( نبوّت ) شريك هستم و نيمى از زمين از آن ماست و نيمى از قريش . امّا قريش تجاوز مىكنند . » پيامبر خدا ( ص ) در پاسخ او نوشت : « از سوى محمّد پيامبر خداوند به سوى مسيلمهء دروغگوى . . . » ( آفرينش و تاريخ ، 5 ، 171 ؛ سيرت رسول اللّه ، 2 ، 1026 و 1058 ) . 30 ) ابن اثير در مورد ملاقات سجاح با مسيلمه گويد « مسيلمه از ملاقات سجاح ترسيد و تحصّن گزيد .
هامش
[ ( 5 ) ] آبى است در يمن كه آبشخور بنى مازن بن ازد بود . ( معين ) . [ ( 6 ) ] منظور افرادى است كه به عنوان وفد به خدمت حضرت محمّد ( ص ) آمده بودند .